روایت مردم ساکن شهرک قدس از روز بمباران شهرک

ساعتی به‌وقت قیامت

ساعت نزدیک 8 صبح بود. مردم روزشان را شروع کرده بودند؛ یک روز جنگی دیگر. گرمی آفتاب هنوز به‌خوبی روی تن درخت‌های شهرک ننشسته بود که صدای غرش جنگنده‌ها همه را جاکن کرد.

تاریخ انتشار: 16:23 - سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
ساعتی به‌وقت قیامت

به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعت نزدیک 8 صبح بود. مردم روزشان را شروع کرده بودند؛ یک روز جنگی دیگر. گرمی آفتاب هنوز به‌خوبی روی تن درخت‌های شهرک ننشسته بود که صدای غرش جنگنده‌ها همه را جاکن کرد.

صدا آن‌قدر نزدیک بود که ساختمان‌های مشرف‌به مقر نیروی انتظامی، لرزش جنگنده را به‌خوبی حس می‌کردند. حمید هم صدا را شنید. به پسرش نهیب زد که جلوی پنجره نرود؛ شاید این اطراف را بمباران کردند. روی تخت دراز کشیده بود. پتو را کشید روی سرش و ناگهان همه‌چیز درهم پیچید. موج انفجار دیوار را هوار کرد روی سرش. اول بی‌هوش شد و کمی بعد چشم‌هایش فقط خاک و دود می‌دید. هیچ صدایی نمی‌شنید. توی آن گردوخاک فقط دنبال پسرش می‌گشت.

موج انفجار خانه را به مخروبه تبدیل کرد و شهرک قدس اسمش وارد لیست مناطق مورداصابت موشک‌های آمریکایی‌صهیونیستی قرار گرفت.

دیوار خراب شد روی سرم و مرگ را جلوی چشمم دیدم

حمید امیدوار ساکن طبقه سوم بلوک ۱۰9 شهرک قدس و درست مقابل مقر نیروی انتظامی است. حمید هرروز صبح، رفت‌وآمد به مقر را می‌دید؛ اما حالا فقط زمینی مانده که انگار هرگز ساخته نشده بود. برای دیدن خانه حمید، وضعیت منزلش و شنیدن صحبت‌هایش وارد خانه‌اش شدیم. او آن روز را این‌طور روایت می‌کند: «روز وحشتناکی بود. وقتی دیوار خراب شد روی سرم، مرگ را جلوی چشمم دیدم. روز خیلی بدی بود. تمام وسایلمان تخریب شد و بعضی‌هایش پرت شد بیرون خانه. موج انفجار خیلی آسیب زد.»

امیدوار آهی می‌کشد و با کمی مکث دوباره خاطرات آن روز را مرور می‌کند: «صبح روز حادثه، صدا خیلی نزدیک بود؛ اما من فکرش را نمی‌کردم شهرک را بزنند. روی تخت دراز کشیدم. صدای هواپیما می‌آمد. می‌گفتند احتمال دارد بزنند. همان موقع صدای انفجار آمد. موشک سومی که اصابت کرد، دیوار روی سرم خراب شد. اولش بی‌هوش شدم، کمی بعد چشمم هیچ جا را نمی‌دید. دود و خاک توی هوای اتاق بود. پسرم توی اتاق کناری خوابیده بود. من دنبال پسرم می‌گشتم و پسرم دنبال من. از موج انفجار هیچ‌جا را نمی‌دیدم و صدایی نمی‌شنیدم. به خودم آمدم، دیدم کمی زخمی شده‌ام. حالا از موج انفجار گیج شده‌ام و مشکل اعصاب پیداکرده‌ام. راننده اتوبوس‌رانی هستم.»

خانه تقریباً خالی است. وسایل بنایی وسط خانه پهن است و دیوار تخریب‌شده آشپزخانه، تازه تعمیر شده است. هنوز رد انفجار به درودیوار آشپزخانه مشخص است و از موج انفجار تخریب زیادی دیده است. حمید گوشی موبایل را باز می‌کند و عکس‌های روز حادثه را نشانمان می‌دهد. پتویی که آن روز روی سرش کشیده بود، پر بود از آجر. بالای سرش سوراخ بزرگی درست ‌شده بود و دست تقدیر حمید را زنده نگه‌داشته بود.
«خدا بهم خیلی رحم کرد. تقریباً همه وسایلمان داغان شدند. بچه‌های جهادی آمدند کمک. داریم کم‌کم خانه را تعمیر می‌کنیم. از شهرداری برای تعمیر خانه اقدام کرده‌اند؛ اما بهمان گفته‌اند رنگ و نقاشی و نمای ساختمان با خودمان است. الان مهم‌ترین مسئله ما وسایلمان است. در این شرایط اقتصادی، تهیه دوباره وسایل منزل خیلی سخت است. همه وسایل اصلی مثل گاز و یخچال به شدت خراب شده است.»
بلوک 109 بیشترین آسیب را دیده و تقریباً خالی از سکنه است. واحدهای شرقی ساختمان آسیب شدید دیده‌اند و نیاز به بازسازی دارند. امیدوار جاهای مختلف واحد را نشانمان می‌دهد و ادامه می‌دهد: «من وضعیت جسمی مناسبی ندارم. از وقتی موج انفجار مرا گرفته، روح روانم به‌هم‌خورده است. سردرد، دل‌درد و قلب‌درد دارم. در کنار این هزینه‌ها، هزینه درمان هم خیلی بالاست. اگر می‌توانید و از دستتان برمی‌آید، صدای ما را به گوش کسی برسانید. ما در این شرایط واقعاً روزگار سختی داریم.»

قیامت به پا شده بود

داخل شهرک و مقابل مکان مورداصابت، خانم جوانی که روز حادثه در نزدیک‌ترین فاصله ممکن با محل اصابت بوده است، آن روز را این‌طور روایت می‌کند: «ماشین را تازه پارک کرده بودم. هنوز از ماشین پیاده نشده بودم که صدای مهیبی آمد. تا آمدم به خودم بجنبم، صدای مهیب دوم آمد. نفهمیدم چطور پریدم بیرون و دویدم سمت شهرک. دود و خاک زیادی هوا شده بود. همه مردم آمده بودند بیرون و لباس‌هایشان را جمع کرده بودند و در حال فرار بودند. مثل قیامت شده بود. ماشینم آن روز ترکش خورد و آسیب دید. تا دو روز حالم خراب بود و نمی‌توانستم از جایم تکان بخورم. البته برای ارزیابی خسارت ماشین ثبت‌نام کردم و دادم بیمه؛ اما هنوز خبری نشده است.»

زن جوان دوباره ادامه می‌دهد: «خیلی اوضاع خراب بود. نیروی‌های امنیتی بلندگو دست گرفته بودند و مردم را پراکنده می‌کردند. تمام خیابان پر از سنگ و کلوخ بود. روزی هم که اپتیک را زدند، من نزدیک محل اصابت بودم. ما آنجا کاسبی می‌کردیم که با زدن اپتیک محل کارمان هم تعطیل شد.»

خدا به من عمر دوباره داد

مرد کوتاه‌قدی که کمی موهایش جوگندمی شده بود هم روایت جدیدی از حادثه آن روز داشت. مرد، خانه‌اش یک بلوک تا محله حادثه فاصله داشت و به قول خودش خدا او را دوباره به زندگی برگردانده بود:
«وقتی آن روز صبح صدای جنگنده‌ها می‌آمد، من توی آشپزخانه صبحانه درست می‌کردم. خانمم از پنجره شنید که می‌گفتند می‌خواهد مقر نیروی انتظامی را بزند. من رفتم بیرون. یک سرباز از مقر آمده بود بیرون. صدای شلیک آمد و من داد زدم که بخوابد روی زمین. پرایدم کنار خیابان پارک بود. یک ترکش بعد از اصابت خورد پشت سرم و لحظه‌ای بی‌هوش شدم. وقتی چشمم را باز کردم دیدم چه غوغایی است. کاپوت ماشین سوراخ شده بود. وقتی سرم را چرخاندم سمت خیابان، سربازی که بهش گفتم بخواب، افتاده بود کناری و تکان نمی‌خورد.»

مرد وقتی داشت خاطرات آن روز را مرور می‌کرد، اشک از گوشه چشمش جاری شد: «خانمم سادات است و مرتب نماز و قرآن می‌خواند. از دعای این زن است که من امروز زنده مانده‌ام. خدا عمر دوباره به من داد. من به حیوانات غذا می‌دهم و فکر کنم این رحم به حیوان‌ها نجاتم داد.»

ماشین مرد و ماشین‌های پارک‌شده در اطراف خیابان مشرف ‌به محل اصابت از ترکش‌های پرتاب‌شده، آسیب‌ دیده بود. از موج انفجار یک وانت از مقر نیروی انتظامی به بیرون پرتاب‌ شده و خورده بود به دیوار همسایه و دیوار را خراب کرده بود: «محلی که زدند خیلی سال پیش مدرسه بود. یک پناهگاه بزرگ از زمان جنگ توی مدرسه باقی مانده بود. از موج انفجار یک‌تکه سنگ از پناهگاه جدا شده و خورده بود به دیوار خانه آقای امیدوار. دیوار هوار شده بود روی سرش و خدا خیلی بهش رحم کرد.»

رد پنجه جنگ روی صورت شهرک به‌خوبی پیداست و ممکن است بعد از مدتی جای پنجه‌ها ترمیم شود؛ اما خاطرات این جنگ تا سال‌ها از ذهن مردم شهرک قدس بیرون نمی‌رود.