تأملی درباره نسبت «تربیت نگاه» و «مهارت نگارش» در ادبیات واقع‌گرا در آستانه تشییع رهبر شهید

نویسندگان و تهدیدهای روایت تشییع

از رایج‌ترین سوءتفاهم‌ها در آموزش روایت‌نویسی این است که گمان می‌کنیم مسئله اصلی، نوشتن است؛ حال آنکه مسئله اصلی، دیدن است.

تاریخ انتشار: 13:14 - شنبه 13 تیر 1405
مدت زمان مطالعه: 6 دقیقه
نویسندگان و تهدیدهای روایت تشییع

به گزارش اصفهان زیبا؛ از رایج‌ترین سوءتفاهم‌ها در آموزش روایت‌نویسی این است که گمان می‌کنیم مسئله اصلی، نوشتن است؛ حال آنکه مسئله اصلی، دیدن است.

بسیاری از دوره‌های آموزشی از همان ابتدا به سراغ تکنیک‌های نگارش می‌روند؛ از صحنه‌پردازی و زاویه‌دید گرفته تا دیالوگ، تعلیق، آغاز و پایان‌بندی. همه این‌ها ضروری‌اند؛ اما پیش از آن‌ها پرسشی بنیادی وجود دارد: نویسنده قرار است چه چیزی را ببیند؟ زیرا هیچ مهارت زبانی نمی‌تواند جای خالی یک کشف را پر کند.

اگر نویسنده در مواجهه با واقعیت به کشفی نرسیده باشد، حتی بهترین فنون روایی نیز در نهایت متنی خوش‌ساخت، اما کم‌جان تولید خواهند کرد. از همین رو در ادبیات واقع‌گرا، تربیت نگاه بر تربیت قلم تقدم دارد. نخست باید چیزی را دید که دیگران از کنار آن عبور کرده‌اند و سپس باید آن را به زبان آورد.

در تصور رایج، نویسنده کسی است که خوب می‌نویسد؛ اما در عمل، نویسنده پیش از آنکه خوب بنویسد، خوب می‌بیند. او در جهان چیزی را تشخیص می‌دهد که برای دیگران عادی و بی‌اهمیت جلوه کرده است.

دو نفر ممکن است در یک مراسم حضور داشته باشند، از یک خیابان عبور کنند یا در یک خانه بنشینند؛ اما یکی فقط واقعه را می‌بیند و دیگری معنای نهفته در آن را. همین تفاوت است که گزارش را از روایت جدا می‌کند. گزارش به ما می‌گوید چه اتفاقی افتاد؛ اما روایت می‌کوشد روشن کند آن اتفاق درباره چه چیزی بود و چه حقیقتی از زندگی را آشکار می‌کرد.

عمر کوتاه روایت‌های مناسبتی

این مسئله در روایت‌های مناسبتی بیش از هر جای دیگر خود را نشان می‌دهد. هر سال با مناسبت‌های فراوان ملی، مذهبی، تاریخی و حماسی روبه‌رو می‌شویم؛ از سالگردها و آیین‌های جمعی گرفته تا یادواره‌ها، تشییع‌ها، مراسمات مذهبی و رخدادهای بزرگ اجتماعی؛ بااین‌حال، بخش مهمی از متونی که درباره این مناسبت‌ها نوشته می‌شوند، عمری کوتاه دارند و به‌سرعت فراموش می‌شوند.

علت اصلی این شکست معمولاً کمبود استعداد یا ضعف زبانی نیست؛ دلیل اصلی آن است که نویسنده پیش از آنکه ببیند، شروع به نوشتن کرده است. او هنوز وارد میدان مشاهده نشده، اما نتیجه‌گیری خود را آماده کرده است. از همان آغاز می‌داند قرار است به چه نتیجه‌ای برسد و چه پیامی را منتقل کند. در چنین وضعی متن دیگر محصول کشف نیست، محصول تأیید پیش‌فرض‌هاست.

بزرگی واقعه روایت را بزرگ نخواهد کرد

بسیاری گمان می‌کنند هرچه واقعه بزرگ‌تر باشد، روایت نیز خودبه‌خود بزرگ‌تر خواهد شد. اما تجربه ادبیات واقع‌گرا خلاف این را نشان می‌دهد.

بزرگی یک حادثه هیچ تضمینی برای بزرگی روایت نیست. ممکن است درباره یک تشییع میلیونی ده‌ها متن نوشته شود و هیچ‌کدام ماندگار نشوند؛ همان‌گونه که ممکن است یادداشتی کوتاه درباره جزئی‌ترین صحنه یک روز عادی، سال‌ها در ذهن مخاطب باقی بماند؛ زیرا روایت از عظمت واقعه به دست نمی‌آید، از کیفیت نگاه نویسنده زاده می‌شود.

در قلب هر روایت ماندگار، کشفی نهفته است. کشف به این معنا نیست که نویسنده به حقیقتی رازآلود یا فلسفه‌ای پیچیده دست یافته باشد. گاهی کشف بسیار ساده است.

مثلاً در یک مراسم تشییع، نویسنده ناگهان درمی‌یابد که مردم فقط برای بدرقه یک فرد نیامده‌اند؛ بلکه هر کدام بخشی از زندگی، خاطرات، آرزوها و هویت خود را نیز با خود آورده‌اند. در این لحظه، مراسم از بُعد یک رویداد تاریخی یا سیاسی خارج شده و به مسئله‌ای انسانی تبدیل می‌شود. از همین نقطه است که روایت آغاز می‌شود.

کشف چگونه حاصل می‌شود؟

اما چنین کشفی اتفاقی رخ نمی‌دهد. کشف، حاصل نوعی تربیت نگاه است. بسیاری از ما نگاه می‌کنیم، اما کمتر می‌بینیم. نگاه کردن امری طبیعی است؛ اما دیدن مهارتی اکتسابی است.

دیدن زمانی آغاز می‌شود که انسان بتواند در برابر واقعیت مکث کند. جهان امروز، ما را به شتاب دعوت می‌کند؛ به عبور سریع از آدم‌ها، مکان‌ها و رخدادها. اما روایت‌نویس ناچار است خلاف جهت این جریان حرکت کند.

او باید بایستد، تأمل کند و به چیزی فرصت ظهور بدهد که در نگاه نخست دیده نمی‌شود. از همین منظر است که روزنگاری اهمیتی بنیادین پیدا می‌کند. ارزش روزنگاری فقط در ثبت وقایع روزمره نیست.

روزنگاری مدرسه توجه است. نویسنده در روزنگار یاد می‌گیرد از خود بپرسد چرا فلان صحنه در ذهنم ماند، چرا فلان آدم مرا متوقف کرد، چرا فلان خانه با وجود سادگی‌اش فراموش نشد و چرا فلان جمله تا شب در ذهنم تکرار شد. روزنگار در حقیقت تمرین مداوم مشاهده و تأمل است و به همین دلیل می‌توان آن را خاستگاه بسیاری از گونه‌های ادبیات واقع‌گرا دانست.

کشف پایان مسیر نیست

اما کشف پایان مسیر نیست. پس از کشف، نوبت خلق می‌رسد. بسیاری از افراد چیزهای مهمی می‌بینند؛ اما نمی‌توانند آن‌ها را روایت کنند. در این مرحله است که مهارت نگارش اهمیت پیدا می‌کند. نگارش وسیله انتقال کشف است.

اگر کشفی در کار نباشد، مهارت زبانی به نمایش مهارت تقلیل پیدا می‌کند و اگر مهارت نگارش وجود نداشته باشد، کشف در ذهن نویسنده دفن می‌شود و هرگز به تجربه‌ای مشترک تبدیل نخواهد شد. روایت حاصل پیوند این دو ساحت است: نگاهی که توانسته چیزی را کشف کند و قلمی که بتواند آن کشف را منتقل سازد.

بخش بزرگی از ضعف روایت‌های مناسبتی از آنجا ناشی می‌شود که ما مرحله دوم را جدی می‌گیریم و مرحله اول را فراموش می‌کنیم. مدام از نویسنده می‌خواهیم بنویسد؛ اما کمتر از او می‌پرسیم چه دیده است. از او می‌خواهیم متن تولید کند؛ اما کمتر درباره پرسش‌هایی که در ذهنش شکل گرفته، گفت‌وگو می‌کنیم.

نتیجه آن می‌شود که متن‌ها به‌جای آنکه حاصل مواجهه زنده با واقعیت باشند، به بازتولید کلیشه‌ها تبدیل می‌شوند. در چنین وضعی، مناسبت به‌جای آنکه بستری برای کشف حقیقتی انسانی باشد، به موضوعی برای تکرار جملات آشنا بدل می‌شود.

رمز موفقیت در روایت‌نویسی

روایت خوب صرفاً اطلاعات منتقل نمی‌کند و صرفاً احساسات برنمی‌انگیزد. روایت خوب افقی تازه پیش روی مخاطب می‌گشاید. پس از خواندن آن، خواننده احساس می‌کند چیزی درباره انسان، حافظه، فقدان، وفاداری، امید، رنج یا زندگی فهمیده است که پیش از آن نمی‌فهمید. این همان افق معناداری است که ادبیات واقع‌گرا باید به سوی آن حرکت کند.

اگر چنین افقی شکل نگیرد، متن هرچقدر هم پرشور و پرجزئیات باشد، در سطح واقعه باقی می‌ماند. از این منظر، رمز موفقیت در روایت‌نویسی مناسبتی چندان پیچیده نیست. باید ترتیب امور را اصلاح کرد. پیش از آموزش نوشتن، باید دیدن را آموزش داد. پیش از خلق، باید کشف را جدی گرفت.

پیش از آنکه نویسنده به دنبال جمله‌های زیبا باشد، باید به دنبال پرسش‌های درست باشد؛ زیرا روایت زمانی متولد می‌شود که نویسنده در دل یک واقعه عمومی، مسئله‌ای انسانی را کشف کند؛ مسئله‌ای که از مرز آن مناسبت فراتر می‌رود و به خود زندگی مربوط می‌شود.

هرجا این کشف رخ ندهد، متن به سطح واقعه محدود می‌ماند و به‌سرعت فراموش می‌شود؛ اما هرجا این کشف رخ دهد، حتی کوچک‌ترین صحنه‌ها نیز می‌توانند به روایتی ماندگار و اثرگذار تبدیل شوند.

چه آسیب‌هایی روایت تشییع را تهدید می‌کند؟

اگر بخواهیم مسئله را دقیق و ناظر به همان مراسم تشییع رهبر شهید توضیح بدهیم، باید از یک خطای بسیار رایج شروع کنیم: این تصور که چون «رویداد واقعی است» و «خودمان در آن حضور داشته‌ایم»، پس روایت کردنش آسان است.

در طول سال، وقتی نویسندگان جوان و حتی حرفه‌ای از مراسم‌های کوچک‌تر، تجربه‌های شخصی یا مناسبت‌های کم‌فشارتر روایت‌های سریع و احساسی تولید می‌کنند، در ظاهر دارند تمرین می‌کنند. متن زیاد نوشته می‌شود، احساسات هم جریان دارد، اما یک اتفاق پنهان رخ می‌دهد: هیچ تربیت واقعی در نگاه شکل نمی‌گیرد.

یعنی نویسنده یاد نمی‌گیرد چه چیزی را باید انتخاب کند، چه چیزی را باید حذف کند و از کدام نقطه باید به مسئله انسانی برسد. او فقط یاد می‌گیرد «توصیف کند» و «احساس منتقل کند». در نتیجه یک توهم شکل می‌گیرد: چون من در صحنه بوده‌ام و چون صحنه واقعی است، پس روایت هم به‌طور طبیعی از دل آن بیرون می‌آید.

اینجاست که آموزش به‌تدریج از معنا تهی می‌شود؛ چون جای کشف با بازگویی اشتباه گرفته می‌شود. این خطا در لحظه‌های معمولی پنهان است؛ اما در «بزنگاه‌های بزرگ» خودش را آشکار می‌کند و هیچ بزنگاهی در کار روایت، به اندازه یک مراسم تشییع عظیم و تاریخی، این مسئله را برهنه نمی‌کند.

در چنین مراسمی، حجم واقعیت آن‌قدر سنگین است که نویسنده احساس می‌کند کافی است فقط «توصیف کند»: جمعیت عظیم، خیابان‌های بسته، شعارها، گریه‌ها، پرچم‌ها، حرکت‌ها، حضور چهره‌های شناخته‌شده و بار عاطفی عمومی. اما دقیقاً همین‌جا مشکل آغاز می‌شود؛ چون نویسنده‌ای که در طول سال با متن‌های سطحی خو گرفته، در برابر این حجم از واقعیت، ابزار انتخاب ندارد.

او نمی‌داند از میان میلیون‌ها جزئیات، کدام یک «هسته روایت» است. نمی‌داند این تشییع درباره چیست، نه اینکه چه اتفاقی در آن افتاده است. و چون این مهارت در طول زمان ساخته نشده، ناگهان در دل حادثه با نوعی «فقر انتخاب» روبه‌رو می‌شود.

در نتیجه متن‌هایی تولید می‌شود که شلوغ‌اند، اما بی‌محور؛ احساسی‌اند، اما بی‌کشف؛ و پرجزئیات‌اند، اما بدون افق معنادار. همه چیز گفته می‌شود، اما هیچ چیز «کشف» نمی‌شود.

این همان لحظه‌ای است که نویسنده تازه می‌فهمد سال‌ها تصور می‌کرده در حال تمرین روایت است؛ درحالی‌که فقط در حال تولید نسخه‌های ساده‌شده از تجربه بوده است. او فکر می‌کرد چون تجربه واقعی دارد، نوشتن آسان خواهد بود؛ اما در بزنگاه تاریخی متوجه می‌شود که واقعیت به‌تنهایی هیچ روایتی تولید نمی‌کند؛ واقعیت فقط میدان است، نه روایت.

در یک تشییع بزرگ، مسئله اصلی «کمبود صحنه» نیست؛ «فقدان نگاه تربیت‌شده» است. اگر نگاه تربیت نشده باشد، جمعیت فقط جمعیت دیده می‌شود، نه مسئله نسبت فرد و جمع. اگر نگاه تربیت نشده باشد، سوگ فقط سوگ دیده می‌شود، نه مسئله حافظه جمعی. اگر نگاه تربیت نشده باشد، حرکت فقط حرکت است، نه تجربه زیسته یک پیوند اجتماعی‌تاریخی. به همین دلیل است که آنچه در طول سال به‌عنوان تمرین انجام شده، اگر بدون مکث، بدون پرسش محرک و بدون کشف باشد، در لحظه‌های بزرگ نه‌تنها کمک نمی‌کند، در آن لحظه خودش را به شکل ضعف نشان می‌دهد.

نویسنده ناگهان با صحنه‌ای مواجه می‌شود که از نظر واقعیت «بیش از حد کامل» است، اما از نظر روایت «کاملاً خام». و اینجاست که تفاوت روشن می‌شود: روایت‌های عمیق از تمرین‌های پرحجم، از نوشتن زیاد، از بازگویی تجربه به دست نمی‌آیند؛ از تمرین‌ها و از دیدن دقیق و از تبدیل تجربه به مسئله متولد می‌شود.

در نهایت، تشییع یک شخصیت بزرگ تاریخی، برای نویسنده‌ای که نگاهش تربیت نشده، به‌جای آنکه فرصت تولید روایت باشد، تبدیل به آینه‌ای می‌شود که خالی بودن ابزارهایش را نشان می‌دهد. اما برای نویسنده‌ای که در طول سال مکث را تمرین کرده، همین صحنه می‌تواند تبدیل به لحظه کشف شود؛ جایی که از دل یک واقعه عظیم، یک پرسش انسانی ساده، اما عمیق بیرون می‌آید و روایت از همان‌جا آغاز می‌شود.