به گزارش اصفهان زیبا؛ همتآباد از آن محلههای قدیمی است که روزگار سخت، کم به خود ندیده. هرچند از امکانات شهری بهره چندانی ندارد و ردِ محرومیت بر تنش نشسته؛ اما همیشه تلاش کرده است چهرهای مقاوم و امیدوار از خود نشان دهد. مردم این محله در روزهای جنگ، بیشتر از سایر نقاط اصفهان در معرض آسیب و حمله قرار داشتند. همجواری با یک منطقه نظامی، سهم این محله از تلخیهای جنگ را بیشتر کرد و زخمهای متعددی بر تنش به یادگار گذاشت. مردم محله در گفتوگو با «هممحله» از آن روزها میگویند.
آن روز خیلی وحشتناک بود
خانم مغازهدار روی چهارپایه رفته بود و شیشههای عرقیجات داخل قفسه را جابهجا میکرد. او از کسبه محله همتآباد و خیابان شهید خلیلی است. وقتی حمله اسرائیل به پادگان بدر آغاز شد، همتآباد به یکی از کانونهای آسیب تبدیل شد. خانم مغازهدار آن روزها را بهخوبی به یاد دارد و میگوید: «وقتی حمله سنگین شروع شد و صدای مهیب انفجارها مردم را هراسان از خانهها و مغازهها بیرون کشید، همه وحشتزده بودند. وقتی موشکهای سنگرشکن را زدند، همه ریختند بیرون. شیشههای خانه ما هم شکست. خیلی از خانهها خسارت دیدند. بیشتر مردم در زمان جنگ از محله رفتند. ما هم مدتی جای دیگری ماندیم.»
کمی مکث میکند و ادامه میدهد: «من روزی که محله را سنگین بمباران کردند، داخل مغازه مشغول کار بودم. مغازه را با وحشت بستیم و رفتیم. آن روز واقعاً وحشتناک بود.»
به خدا توکل کردیم و ماندیم
منصور فروغی، مردی میانسال است که حدود ۴۰ سال است در محله همتآباد مغازه بلورفروشی دارد. وقتی میفهمد خبرنگارم، با روی خوش جواب سلامم را میدهد و میگوید: «خدا خیرتان بدهد؛ این روزها کار شما خیلی زیاد است.»
یکی از شیشههای سکوریت مغازهاش براثر موج انفجار خرد شده است. با وجود آسیبدیدگی مغازه، محله را ترک نکرده و در زمان جنگ در محله حضور داشته است. میگوید به خدا توکل کرده و در خانهاش مانده است. از نقش رهبری و حضورش در میدان و خالینکردن صحنه سخن میگوید و ادامه میدهد: «خیلی از همسایهها از محله رفتند و حق هم داشتند؛ شرایط سخت بود. محله ما خط مقدم بود. هر بار هواپیمای دشمن از این منطقه عبور میکرد، اینجا را میزد.»
حاج منصور روحیهای قوی دارد. میگوید: «همیشه بار اصلی روی دوش طبقه مستضعف است. مردم این محله زحمتکش و از قشر ضعیف جامعهاند و در جنگ آسیب زیادی دیدند. مردمی اینجا زندگی میکنند که برای انقلاب و اهلبیت(ع) هزینه دادهاند. محله ما شهیدان زیادی تقدیم کرده است.»
حاج منصور از بزرگی مردم ساکن در محله میگوید و اینکه مردم ضعیف محله همیشه درصحنه بودهاند و البته آنطور که باید به آنها توجه نشده است. از آسیب شدید محله و نگاه ویژه مسئولان به محله گفت و خواست تا حرفش منعکس شود.
مردی از جنس مردم
حسنآقا از کسبه خوشنام و مردمدار همتآباد است. او سالهاست داخل محله میوهفروشی دارد و همیشه مغازه پر از اهالی محله است. دست خیری دارد و هوای خانوادههای کمبرخوردار را دارد. میگوید: «در زمان جنگ محله ما را خیلی میزدند. ما هم میترسیدیم. روزهای اول که محله زیر آتش موشک دشمن بود، داخل مغازه بودم. دوربینهای مداربسته مغازه آن روزها را ثبت کردهاند. روزهای پراضطرابی بود. خیلی از اهالی رفتند. خانههای نزدیک پادگان آسیب شدیدی دیدند و دیگر نمیشد در آنها زندگی کرد.»
درحالیکه تصاویر دوربین مداربسته از زمان اصابت موشک را نشانم میدهد، جزئیات آن روزها را روایت میکند: «مغازه همیشه شلوغ بود؛ اوایل جنگ هم همینطور. وقتی موشک میخورد، مردم داخل مغازه پناه میگرفتند. روزی که آن حمله رخ داد، تا سه ساعت خیابان پر از پشمشیشه و گردوغبار بود. اصلاً نمیشد نفس کشید. اوضاع خیلی خراب بود. هر بار حمله میشد، صدای انفجار شدیدی میشنیدیم.»
حسنآقا همانطور که مشتریهایش را راه میاندازد، ادامه میدهد: «تا شب عید توی محله بودیم؛ اما در زمان عید تعطیل کردیم. بعد از ۱۵ فروردین به محله برگشتیم. یک روز ساعت ۱۲ ظهر حمله شد، ساعت ۳ بعدازظهر دوباره حمله کردند و غروب هم مجدداً حمله تکرار شد. فردای آن روز هم انفجار بسیار شدیدی رخ داد. آن حمله خیلی شدید بود. مردم جیغ میزدند و فرار میکردند. شیشه خانههای اطراف همه شکست. یک تکه آسفالت خیابان کنده شده بود و ترکشها تا خانههای مردم میرسید.»
این جنگ با جنگ تحمیلی خیلی فرق داشت
خیابان شهید خلیلی در میانه یکی از محلههای پرتراکم و پرجمعیت شهر قرار دارد. مغازههای اطراف خیابان همیشه پر از مشتری است و مردم در رفتوآمدند. کوچههای باریک و خانههای فشرده از ویژگیهای اصلی همتآباد است. زندگی در جریان است و مردم تا حدی از اضطراب روزهای جنگ فاصله گرفتهاند؛ اما هنوز هم از کنار برخی از آنها که رد میشوی، میتوانی به مکالمه آنها در خصوص جنگ و روایتهایشان از آن روزها گوش کنی.
در میانه خیابان شهید خلیلی، دو نفر مشغول گفتوگو هستند. یکی مغازهدار است و لوازم میفروشد و دیگری از اهالی محله است. آقای کشاورز که شیشه مغازهاش شکسته و در زمان حمله درست در کنار مغازه بوده است، میگوید: «ما در روزهای جنگ در محله بودیم. روزی که به محله حمله شد، درست کنار مغازه ایستاده بودم. واقعاً عجیب بود. من جنگدیدهام؛ اما جنگ امروز با جنگهای گذشته خیلی فرق دارد. آن روز با همین رفیقمان مشغول صحبت بودیم و میگفتیم انگار خبری نیست که ناگهان صدای مهیبی آمد. وقتی صدای جنگندهها را میشنیدیم، معمولاً جای دیگری را میزدند. آن روز هم که محله را هدف قرار دادند، فقط صدای اصابت را شنیدیم. وقتی حمله شد، همه روی زمین نشستیم. صدای بسیار وحشتناکی بود.»
طاهری که با شور و حرارت خاصی خاطرات روزهای جنگی را روایت میکند، ادامه میدهد: «وقتی محله را زدند، سوار موتور شدیم تا برویم ببینیم چه اتفاقی افتاده که دوباره حمله کردند. من زمین خوردم و بقیه هم افتادند روی سر من. واقعاً صحنه ترسناکی بود!» او از روزهای خلوت محله هم یاد میکند: «در دوران جنگ، اینجا خیلی خلوت شده بود. قسمت روبهروی پادگان تقریباً خالی شده بود. مردم خیلی آسیب دیدند.»آقای موسوی که خانهاش نزدیک محل مورد اصابت بوده و خیلی خسارت دیده بود، به سمت ما میآید. از او میخواهند تا داستان وضعیت خانهاش را تعریف کند: «خانه ما داخل یکی از این کوچهها و روبهروی پادگان است. وقتی حمله شد، سنگ و بتن تا نزدیکی خانهها پرتاب میشد. یک روز که شدت حمله بالا بوده، یک تیرآهن از داخل پادگان به سمت خانه ما میآید و به دیوار برخورد میکند و شیشههای زیادی شکسته میشود. خدا رحممان کرد خانه نبودیم. بسیاری از همسایهها رفتند؛ اما زندگی با همه سختیها ادامه داشت.»
او در ادامه میگوید: «با وجود بمبارانهای مکرر، مردم محله مقاومت کردند. البته برخی خانهها بهشدت آسیب دیدند؛ بهویژه در کوچههای شمالی. در آن روزها چندمورد سرقت هم رخ داد؛ اما جوانان بسیجی و اهالی محله، شبها برای تأمین امنیت نگهبانی میدادند.»
طاهری باافتخار از محله و مقاومت محله میگوید: «محله ما ضعیف است و شاید نگاه ویژهای به محله نباشد؛ اما مردم بسیار خوبی دارد. شهدای زیادی تقدیم انقلاب کرده است. خود من برادر شهید هستم. خیابان ما صدها شهید دارد و مردمش همیشه پای کار بودهاند.»
او وقتی این جملهها را میگفت، غرور خاصی در نگاهش بود و حس خوب همتآبادیبودن در نگاهش دیده میشد.
کاش آن روزها برنگردد!
در انتهای یکی از کوچههای باریک محله، چند زن روی صندلیهای راحتی نشستهاند و گپ عصرانه با هم میزنند. وقتی از آنها درباره روزهای جنگ میپرسم، اول دعا میکنند که آن روزها هرگز تکرار نشود.
یکی از آنها که به در خانه تکیه داده، میگوید: «ما زمان جنگ توی محله ماندیم. فقط ده روز اول به روستایمان رفتیم؛ اما زود برگشتیم. خدا کند آن روزها دیگر برنگردد. تمام شیشههای خانه شکست و دیوارها آسیب دید. آن روزها من چند کیلو وزن کم کردم.»
خانم دیگری که روبهروی همسایهها نشسته است، ادامه میدهد: «لوله گاز خانه ما براثر شدت انفجار شکسته شد و چند متر به داخل خانه پرتاب شد. خدا رحم کرد کسی داخل خانه نبود. سقف خانه آسیب جدی دید. یکی از همسایهها که خانهاش نزدیک خیابان بود، خسارت زیادی دید و موج انفجار مرد خانه را بهشدت به گوشهای پرتاب کرده بود.»
کوچه ما شبیه غزه شده بود
زنِ اول دوباره وارد صحبت میشود: «من و دو همسایه دیگر در کوچه ماندیم؛ جایی برای رفتن نداشتیم. روز اولی که منطقه را زدند، خانهها پر از سنگ و آوار شد. تکههای آهن از سمت پادگان تا داخل خانهها آمده بود؛ حتی بخشی از موتور یک خودرو روی سقف خانه همسایه افتاده بود. یک قطعه بزرگ بتن هم از داخل پادگان به وسط باغچه ما پرتاب شد و گودالی عمیق درست کرد. کوچه ما شبیه غزه شده بود.»
او با یادآوری روزهای عید که محله در سکوت بود و دیگر شور و هیجانی برای سال تحویل و شب عید نداشت، میگوید: «برای سال تحویل در محله بودیم. کسی نبود. به گلستان شهدا رفتیم؛ اما ترس از حمله لحظهای رهایمان نمیکرد. امسال سال تحویل را طور دیگری تجربه کردیم.»
یکی دیگر از زنان وارد گود گفتوگو میشود و خاطراتش را اینطور روایت میکند: «آن روزها همه ناراحت بودند. زندگی خیلی از خانوادهها آسیب جدی دید. وسایل خانهشان تخریب شد. شیشه همه خانهها شکسته بود. بیشتر مردم این محله از قشر مستضعفاند و شرایط برایشان بسیار سخت شد. روزهای دشواری بود. روی پنجرهها برنوشته و پلاستیک کشیده بودیم و شبها از سرما میلرزیدیم. بار اول که حمله شد، شیشهها را عوض کردیم؛ اما حمله بعدی دوباره همه را شکست. برای تعمیر خانهها آمدند؛ اما زندگیمان زیرورو شده بود.»
ابتدای خیابان شهید خلیلی، درست روبهروی پادگان بدر قرار دارد؛ جایی که آثار حملات دشمن هنوز بهخوبی در آن دیده میشود. مهدی دشتی که برادر شهید هم هست، مغازه لوازم یدکی دارد. سالهاست کاسب خوشنام محله است. وقتی از روزهای حمله میگوید، ابتدا به خسارتهای واردشده به مغازهها و خانههای اطراف اشاره میکند. دستش را به سمت کوچه کناری مغازه بلند میکند و میگوید: «اگر داخل این کوچه بروید، هنوز هم میتوانید آثار آن روزها را ببینید. بعد از حمله، کوچه پر از سنگ، پشمشیشه و خردهشیشه شده بود. شدت انفجار به حدی بود که هوا از گردوغبار و پشمشیشه پرشده بود و بهسختی میشد نفس کشید. شیشه بیشتر مغازههای اطراف شکست. شاید این شرایط را آدم توی فیلمها ببیند.»
هنوز میتوانید آثار خسارتها در محله ببینید
او ادامه میدهد: «به نظرم اولین حمله در 12 اسفند اتفاق افتاد و بعد از آن چندین بار دیگر حملات سنگینی انجام شد. روزهای سختی بود و بسیاری از مغازهها تا مسافتهای طولانی در خیابان مشرفبه محله آسیب دیدند. با اینکه جهادگران برای تعمیر خانهها و مغازهها اقدام کردند؛ اما هنوز هم آثار خسارتها باقی مانده است. اگر در محله قدم بزنید، بهخوبی میتوانید رد پای جنگ را ببینید. تقریباً مرتب اطراف محله را هدف قرار میدادند. چند خودرو آسیب دید و قطعات بزرگ ترکش در نقاط مختلف فرود آمد؛ اما خدا به مردم رحم کرد و تلفات انسانی در محله نداشتیم.»
دشتی نیز از روزهای خلوت و سنگین محله یاد میکند؛ روزهایی که بسیاری از مردم ناچار به ترک خانههایشان شدند: «بعد از هشدارهای امنیتی و بهدلیل شرایط نامطمئن، بسیاری از خانوادهها مجبور شدند خانهها و مغازههای خود را تخلیه کنند؛ اما نیروهای بسیجی و جوانان محله برای حفاظت از اموال مردم در منطقه ماندند.»یک وانت سفید جلوی مغازه پارک شده است. نگاهش را به سمت وانت میچرخاند و ادامه میدهد: «بچههای بسیج شبها داخل محله نگهبانی میدادند. داخل آن را پر از چوب میکردند و چون سرد بود، تا صبح آتش روشن میکردند تا بتوانند خودشان را گرم کنند.» او ادامه میدهد: «حدود یک ماه مغازه ما تعطیل بود و امکان فعالیت نداشتیم. محله کاملاً سوتوکور شده بود. امروز پیداکردن جای پارک در این خیابان سخت است؛ اما آن روزها خیابانها خالی از رفتوآمد بود. بعد از سیزدهم فروردین کمکم مردم برگشتند و زندگی دوباره جریان پیدا کرد.»
او در پایان از نقش نیروهای مردمی و گروههای جهادی یاد میکند؛ کسانی که در روزهای سخت کنار مردم ایستادند: «در محله ما خیران و نیروهای جهادی تلاش زیادی کردند. حتی خیران افغانستانی هم برای کمک آمده بودند. نیرو و امکانات آوردند تا به پاکسازی و بازسازی محله کمک کنند. بسیاری از خانهها را سامان دادند و اجازه ندادند مردم در این شرایط سخت تنها بمانند.» همتآباد امروز آرامتر از روزهای جنگ است؛ اما رد زخمها هنوز بر دیوار خانهها، شیشه مغازهها و خاطرات مردمش باقی مانده است. محلهای که در روزهای آتش و انفجار، سهم بزرگی از رنج را به دوش کشید؛ اما همچنان ایستاده است؛ با مردمی که از دل محرومیت و آسیب، روایت مقاومت و همدلی را ساختهاند.



