به گزارش اصفهان زیبا؛ هفته گذشته ایران در تکاپو و غوغا بود. ملت ایران بعد از چهار ماه آقای شهیدش را به همراه خانوادهاش روی شانههایش تشییع کرد و در جوار نورانی و آرام امام رئوف به خاک سپرد.
از این یک هفته پرهیاهو و سرشار از سوگ و ماتم و شعلههای آتش خونخواهی، روایتهای متنی و تصویری بسیاری ثبت شد؛ روایتهایی که کوشید لحظه لحظه دقایق این روزهای سنگین و سهمگین را به حافظه جمعی ملت ایران بسپارد تا یادمان بماند چه عزیزی را از دست دادیم و سوگش برای همیشه برایمان داغ میماند. مجمع عکاسان نسل انقلاب اسلامی (معنا) در این یک هفته خودش را به لحظات تشییع در کشور رساندند و ثانیههای این روزهای عظیم را در قاب دوربینشان ثبت کردند. در این شماره، همزمان با تماشای پنج عکس از روزهای تشییع، پنج روایت از عکاسان را میخوانیم.

سوگ شخصی
نگار برندگی
ساعت ۶:۳۰ صبح، میدان انقلاب مملو از جمعیتی بود که در انتظار عبور پیکر شهیدشان ایستاده بودند. برخلاف بسیاری از عکاسان که نقطه کانونی مراسم را انتخاب میکنند، ترجیح دادم از مرکز جمعیت فاصله بگیرم و به حاشیهها بروم؛ جایی که احساسات، بیواسطهتر خود را نشان میداد.کوچه به کوچه قدم زدم. دوربینم آماده بود؛ اما بیش از آنکه دنبال لحظهای خاص باشم، به دنبال حال آدمها میگشتم. صدای مداحی در کوچهها میپیچید و در حاشیه مسیر، هر چند قدم، گروهی را میدیدم که بیصدا اشک میریختند.در بنبست دوم سمت چپ ایستادم. سه دقیقه… پنج دقیقه… ده دقیقه… مردانی میآمدند، کنار دیوار مینشستند، اشک میریختند و دوباره به مسیر تشییع بازمیگشتند. این رفتوآمد تکرار میشد؛ اما اندوهی که بر چهرهها نقش بسته بود، هر بار تازه به نظر میرسید.آنچه برای من اهمیت داشت، ثبت همین سکوت بود؛ سکوتی که میان ازدحام گم شده بود. این قاب، بیش از آنکه تصویری از یک مراسم باشد، روایتی از انسانهایی است که هرکدام، در گوشهای از شهر، سوگ خود را به شیوهای شخصی زندگی میکردند.

آغوش باز قم برای آقای خوبیها
محمدجواد بهارلو
روز سهشنبه ساعت سه و نیم صبح بود. مردم در جاده حرم تا حرم قدم میزدند تا خودشان را به مسجد جمکران برسانند. با اینکه مسجد جمکران پر شده بود و درهای ورودی بسته شده بودند، باز هم مردم شتابزده بهسمت مسجد جمکران راهی میشدند.
هنوز سه ساعت تا شروع مراسم و اقامه نماز مانده بود. قومیتهای مختلف با لباسها و گویشهای متنوع حضور پیدا کرده بودند و به سبک خودشان عزاداری میکردند. مردم هم میانه راه، روی جدولهای پیادهرو مینشستند و بعد از استراحت، دوباره شروع به حرکت میکردند. در مسیر، خانمی دیدم که با کالسکه فرزند شیرخوارهاش و پسر بزرگش که کمک مادرش کالسکه را حرکت میداد، روی جدول نشسته بودند و استراحت میکردند.
روی دیوار خیابانها شعارهای گوناگونی نوشته بودند؛ ولی یک نوشته بیشتر از همه من را جذب کرد و آنجا فهمیدم مردم قم آغوششان را برای آقای شهید باز کردهاند: «آقای همه خوبیها، به شهر قم خوش آمدید.»

چشمانی با طعم حقیقی انتظار
محمد قاسمی
دو روز مانده بود به تشییع رهبر شهید. از جایی که مستقر بودیم، مسیری طولانی تا مصلی داشتم و مجبور به تردد با مترو بودم. بعد از چند بار پرسوجو و عوض کردن خطوط مترو برای رسیدن به مصلای تهران، این دخترخانم توجهم را به خود جلب کرد. دخترک خیلی بیتاب بود و این بیتابی را بعد از سالها عکاسی میتوانستم در چشمانش ببینم؛ تاجاییکه بیتابی او من را به هم ریخت و اشکم جاری شد. دخترک مدام به مسیر مترو نگاه میکرد و در تکاپو بود. مطمئنم پیش خود میگفت پس چرا این قطار لعنتی نمیآید. به نوع انتظار کشیدنش خیلی غبطه خوردم، کادر را بستم و آن لحظه را ثبت کردم و همان نقطه نشستم. این افکار مدام در ذهنم پرسه میزد که در طول این همه سال، اگر به اندازه شوق این دختربچه انتظار ظهور صاحبالزمان(عج) را میکشیدی چه میشد. افکار اینچنینی دیوانهوار در ذهنم رد میشد و بهشدت به هم ریخته بودم. همان لحظه احساس پیری کردم، فقط با یک نگاه که طعم حقیقی انتظار را میداد و با انتظارهایی که ما در زندگیهای روزمرهمان میکشیم، بسیار متفاوت بود.

دخترکان میناب روی قلب یک مرد
فرزانه نجفی
احساسی که آن روز در دل جمعیت موج میزد، اندوهی عمیق از یک فقدان بود؛ از دست دادن پدری که سایهاش بر سر امت بود. در کنار این غم سنگین، خشم زیادی بود؛ خشمی که در دل جمعیت میجوشید و با چشمهایی که گریه و غیرت در آنها یکی شده بود، جریان داشت. آن روز، خیابانهای تهران فقط محل عبور نبود؛ رگهایی شده بودند که جریان حیات یک ملت را به نمایش میگذاشتند. جمعیت با پرچمهای قرمز، مثل خون در این رگها جاری بودند و نبض یک باور مشترک را در شهر میتپاندند. حضور میلیونی مردم از شهرهای مختلف ایران و کشورهای دیگر، نشان میداد که این عشق به رهبر، مرز نمیشناسد.در میان جمعیت، مردی بود که کلاه و لباسش را با گل و برگ آراسته بود و بر سینهاش، ردیف ردیف عکس شهدای میناب را آویخته بود؛ شهدایی که شاید هیچکدام از شهر خودش نبودند، اما انگار همه را میشناخت. دست به شقیقه، سلامی رسمی و ایستاده تحویل میداد؛ انگار بهجای یک نفر، دهها نفر را همراه خودش به بدرقه آورده بود. نگاهش که به دوربین افتاد، فهمیدم چیزی که آن روز خیابانهای تهران را پر کرده بود، فقط یک جمعیت میلیونی نبود؛ میلیونها روایت کوچک بود که هرکدام یک اسم داشت، یک شهر، یک خانواده چشمبهراه. این مرد، تنها یک نفر از آن جمعیت بود؛ اما در سینهاش دهها شهید جا داده بود؛ شهدایی که لازم نبود خون مشترکی داشته باشند تا از آن او باشند.تشییع بزرگ آن روز، فقط بدرقه یک پیکر نبود؛ لحظهای بود که یک ملت، خاطره و باورهایش را مرور میکرد و بر عهد خود ایستاد؛ عهدی که در دل جمعیت جاری بود: زیر بار ظلم نرویم تا پای جان. بعضی بدرقهها پایان یک راه نیستند؛ آغاز مسئولیتی هستند که تا زندهای، بر دوشَت باقی میماند.

شعلههای خونخواه
محدثه شیخی
ترکیببندی این عکس با قرار گرفتن سه شخصیت در سطوح مختلف، روایتی چندبعدی از سوگ و ماتم را ارائه میدهد. دیوار نماد تکیهگاهی است که افراد به آن پناه بردهاند و نشاندهنده سنگینی بار واقعیت است. مردی که تصویر رهبر شهید در کنارش است، ظاهراً تنهاست؛ اما گویا آن عکس، تنها همراه و مایه دلگرمیاش است و قرار دادن دستش روی سرش نشاندهنده استیصال است، نه خستگی. خانمی که چادر روی سرش کشیده، نمادی از خلوت سوگ و فروپاشی درونی در عین حفظ حیاست. گویی چادر بر سرش کشیده تا رهگذران اشکهایش را نبینند. گویی بین تاریکی چادرش به دنبال نوری میگردد که با رفتن رهبر آن را از دست داده. شخصیت بعدی با جمع کردن زانوها و گذاشتن انگشتان روی دهان، نشاندهنده حالت تأمل در عین حیرت است. او با پرچم یا لثارات الخامنهای، پیوند میان سوگ ملی و ریشههای مذهبی را به تصویر میکشد. در کل، فضای عکس متمرکز بر غم درونی شخصیتهاست که برخلاف فریادهای بلند مردم حاضر در تشییع، با سکوت و انزوا روایت میشود. روز تشییع، صحنه چیزی فراتر از یک تشییع بود. تجسم روح یک ملت بود. نکته جالب این بود که مردم از همه اقشار و با همه وجودشان آمده بودند و همگی احساسی داشتند بین غم از دست دادن و شعله خونخواهی. بین این همه سوگ و ماتم، یک ستون قد علم کرده بود با این مضمون که ما فقط بهخاطر سوگواری اینجا نیستیم و برای انتقام و بیعت با رهبر جدید آمدهایم. گرچه رهبر عوض شده، مسیر استقامت از همیشه جاریتر است.



