به گزارش اصفهان زیبا؛ بهعنوان کسی که سالها ادبیات خوانده و با ادبیات زیسته، این روزها جلوه ویژهای از ادبیات را در جامعه میبینم و آن، توان جهتدهی به مردم و متحدکردن آنها و توان ایجاد تغییرات و تحولات مثبت روحی است.
نشانههایی از این جلوه را قبلا در تاریخ خوانده بودم؛ همچون شعر «حنظله بادغیسی» شاعر، که در قرن سوم هجری، شنیدنش «احمدبن عبدالله خجستانی» را که یک کرایهدهنده اسب و استر بیش نبود، به امیری خراسان رساند:
مهتری گر به کام شیر دَرَست
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عزّ و نعمت و جاه
یا چو مردانت، مرگ رویاروی
یا قصه عامیانه « لایخوار (شرابخوارِ) غزنه» که سخنانش سنایی غزنوی را از شاعری درباری به شاعری عارفمسلک بدل کرد.
یا «حسان عرب» که با اشعارش از اسلام دفاع کرد و پيامبر از او خواست در برابر دشمنان شعر بگوید؛ درحالیکه شاعرانی از کفار بهسبب اشعار گزندهشان درباره اسلام، بخشیده نشدند؛ بااینکه بسیاری از کفار بخشیده شدند! و بیشمار مثالهای دیگر از زبان طنز «عبید زاکانی» در نقد روزگارش و تا عصر مشروطه، همچون «فرخی یزدی» شاعر که جان بر سر آزادی نهاد.اکنون در بحبوحه حمله ابرقدرتهای پوشالی دنیا به ایرانی با تمدنی هزارانساله، دوباره تاریخ تکرار شده و ادبیات بنا به وظیفه خدادادش و با قدرت ذاتیاش به میدان آمده است؛ در گیرودار شهادت رهبر کشور و شماری از سرداران و آغاز بمبارانها و کشتار بیگناهان، شاعری با بهرهبردن از میراث حماسی کهن، شعری میسراید و مداحی میخواندش و در کمترینزمان، بیت ترجیعش بدل به زبان مشترک مردم و شعری ملی میشود:
«تو رستم تهمتنی بزن که خوب میزنی!»
و شعر واسطه میشود میان مردمِ در خیابان و سردارانِ در میدان؛ میرسد تا پای لانچر موشکها و دست فرماندهان و پیامی میشود از خیابان به میدان؛ گویی کلمات این شعر، گلولهای است که از زبان و فریاد رسای مردم به سمت دشمن شلیک میشود یا نقشهای است که سرداران را به ادامه مقاومت رهنمون میشود.
در همین ایام، این شعر حتی در تظاهرات ایرانیانِ اروپا نیز خواندهمیشود و ایرانیانِ دور از وطن، با شور آن را فریاد میزنند.
رستم تهمتنی که در این شعر نامش استعارهای برای تمام سرداران دلاور ایران میشود و می خواهد «طلسم دیو بشکند»، گویی ناگاه دوباره زنده میشود، از گردوغبار تاریخ بیرون میآید، از شاهنامه پا به بیرون مینهد و دوباره به دفاع از میهنِ همیشهاش شمشیر میکشد و به یادمان میآورد که بودهایم؛ به یادمان میآورد ما ایرانیان تلخترین اتفاقهای تاریخی و تیزی شمشیر بزرگترین خونریزان عالم را پشت سر نهاده و زنده ماندهایم؛ به یادمان میآورد اسلام را چون فرزندی در آغوش مام وطنمان به جان پرورش دادهایم و چنان خود را از او و او را از خود دانستهایم که رستم برایمان امیرالمؤمنین و امیرالمؤمنین همان رستم شده است:
«زین همرهان سستعناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست»
و از همین روست که چون رستم ذلت نمیپذیریم:
«که گفتت برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست، چرخ بلند»
و چون حسین (ع) که به تاریخ آموخت باید دامان آزادگی خود را از ننگ بیعت با یزیدان زمان زدود، فریاد سر میدهیم:
«فرمود آن رهبر مظلوم و شهید
مثلی لا یبایع مثل یزید»
و«الموت اولی من رکوب العاری
هرگز نخواهم داد تن به خواری»
شاعری دیگر «حسبیالله» میسراید و آنان را که به ساحت وطن پشت کردهاند، همان اهریمنانی میداند که رستم ایران، از قرنها پیش رخش به نابودی آنها تازانده است. «چاوشی» نیز این شعر را میخواند که همچون مرثیهای دردناک، قلبها را میسوزاند و اشکها را از قفس بغض رها میکند تا اندکتسکینی بر کشتار کودکان بیگناه میناب شود.
در تلخی بمباران و خون و ترس و مرگ، ادبیات در جامه طنز نیز به یاری مردم میآید تا با لبخندی ولو کمرنگ، خستگی از تنشان بزداید؛ یا در قالب بیتی طنز:
«یا حضرت عزرائیل هر شب برو اسرائیل!»
یا در قالب ساخت کلمه تازه «خرپاد» در برابر پهپاد و شهپاد، برای تحقیر وطنفروشان یا در قالب لطیفههایی کوتاه همچون ثبتنام در «سامانه نفت من» یا این جمله که «همه از B2 میترسند و من از بیتو!»
این زبان طنز میکوشد با لبخندی ولو کمرنگ، خستگی و دلهره و ناامیدی را از جان مردم بزداید؛ رجز دشمنان و هیبتشان را خُرد کند؛ روحیهای مضاعف به مردمِ ایستاده در میدان دهد و قوت قلبی شود برای کسانی که از هیمنه دشمن ترسیدهاند؛ چنانکه در شاهنامه، رستم هنگام رجزخوانی دشمنان با زبان طنز جوابشان را میدهد و همیشه لبخندی بر لب دارد.
جدا از جنگ میدان، جنگی را نیز در سطح زبانی شاهدیم. ادبیات با کلمات مقتدرش به یاری پیامهای ملی و بینالمللی سرداران و مسئولان میآید و آنان پاسخ تهدیدهای زبانی دشمن را به زبان طنز و رجز توأمان میدهند و در پیشگاه میلیاردها انسان، دشمنِ مغرور و متکبر را ذلیل میکنند. آری! یکی از جایگاههای والای سخن اینجاست!
نویسندگان آشنا با تاریخ و فرهنگ ایران، شاهنامهخوانان و حافظخوانانی که جانِ کلام مفاخر هویتیمان را به گوش جان شنیدهاند، قویترین سلاح تاریخ را به دست میگیرند و دستبهقلم میشوند؛ ذهنها میجوشد، قلمها تفنگ و نویسندگان در پشت میزهایشان، سربازان وطن میشوند!
تیر سخنانشان از چله رها میشود و قلب دشمن را نشانه میگیرد! فردوسیها زاده میشوند و به یادمان میآورند فردوسی، یک شخص نیست؛ پرورده تمدنی چندهزارساله است و هر بار که بیگانهای به این خاک پاک تعرض کند، زنده شده و زبانش ذوالفقار علی (ع) میشود.
این قدرت ادبیات در ساخت جامعه جدید ایران که ایرانیان را به زیستنی پرشور در جنگ و مقاومت در برابر دشمنان رسانده، در تاریخ کمسابقه است! قدرتی که ناشی از پشتوانه دینی و ملی آن است.
اینجاست که میتوان فهمید چرا در روایات، زبان شعرا کلید خزائن الهی دانستهشده یا شعرا را تلامیذ رحمان نامیدهاند.
اینجاست که باید به ادبیات به نوعی دیگر نگریست و آن را از فراموشخانهای که در نظام آموزشی کنونی گرفتار آن است، رهاند و بیش از گذشته در صدر آموزشها نشاند.
اگر ما مبعوث شدهایم که در این نبرد آخرالزمانی کاری کنیم، باید سخنمان در جان مردم بنشیند و این سخن پیشترش باید از دلهایمان برآمدهباشد. باید شنید که دلهای ما امروز چه حرفی برای گفتن به هم دارند؟



