«میناب»؛ روایت ناتمامی که پایان ندارد…!

شده تا حالا وسط یک بازار بزرگ گم شوید؟! شده صدای لرزش استخوان‌هایتان از شدت ترس، گوش‌هایتان را اذیت کند؟! شده بی‌پناهی آوار شود روی سرتان؟! شده گریه‌هایتان لبریز شود؟! و در همین حین ناگهان صدای آشنایی آرامتان کند.

تاریخ انتشار: ۱۴:۱۶ - پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵
مدت زمان مطالعه: < 1 دقیقه
«میناب»؛ روایت ناتمامی  که پایان ندارد…!

به گزارش اصفهان زیبا؛ شده تا حالا وسط یک بازار بزرگ گم شوید؟! شده صدای لرزش استخوان‌هایتان از شدت ترس، گوش‌هایتان را اذیت کند؟! شده بی‌پناهی آوار شود روی سرتان؟! شده گریه‌هایتان لبریز شود؟! و در همین حین ناگهان صدای آشنایی آرامتان کند و لرزش تنتان به‌یک‌باره تمام و رد سیل اشک‌هایتان، روی گونه‌ها خشک شود.

چند روزی است مادران بچه‌های مدرسه شجره طیبه میناب وسط بازار بزرگ و پرهیاهوی دنیا، تکه‌های تنِ پاره‌های تنشان را پیدا کرده‌اند و صدای گمشده‌شان را شنیده‌اند.

68 شکوفه پرپر از تنِ بی جانِ 34 دانش آموز تفحص شده است؛ ادامه تصویر خسوفی غم‌انگیز که واژه‌ها را از صبح نهم اسفند سال صفرچهار، فلج کرده است؛ از صبح روزی که روی دفترهای مشق دانش‌آموزان شهادت خانه کرد و شانه نیمکت‌ها زیر آوار شکست؛ جنگ شروع شد و ۱۶۸ کودک بی‌گناه شهید شدند.

و درست از همان روز شرمندگی ماند به چهره زمین. زمین، مدام دست‌وپا زد؛ چراکه تحمل این داغ برایش سنگین بود. زمین به آب و آتش زد.

خودش را پس زد و بعد از ماه‌ها، امانت‌هایی را که بر تنش بود، برگرداند؛ امانتی که جا مانده بود از زنگ تفریح پاره‌شده، از کلاس درس نیمه‌کاره، از حضور و غیابی ناتمام، از حرف‌های تمام نشده، از خوشحالی‌های تکه‌تکه‌شده و از صدای زنگ آخری که هرگز شنیده نشد. باز دوباره بچه‌ها به‌صف شدند. به‌صف شدند برای رسیدن به خاک و برای رفتن به بهشت.

زهرا، حاضر… فاطمه، حاضر… رضا، حاضر… و ماکان، باز هم غایب… .

سفرتان به سلامت بچه‌ها. دنیا با همه بزرگی‌اش برای شما کوچک بود؛ خیلی کوچک. خیلی از اهالی دنیا خودشان را به خواب زدند که نبینند شما را، که نشنوند صدای شکستن استخوان‌های تازه‌نفس تنتان را، صدای شکستن قلب پدر و مادرتان را که این‌طور نمانده و نخواهد ماند.