و پناه بر خدا از اندوهی که عصاره جان را میمکد و آدم میشود ساقهای سست و ناتوان. توان برای ایستادن تمام میشود و ناگهان ساقه جوان در خاک میغلتد.
بماند که اشکهایمان را انبار کردهایم کنج دلمان که به وقتش یک دل سیر گریه کنیم و ادای دین داشته باشیم در برابر چشمهای به غبار نشستهمان. بماند که رسیدگی به زخمِ حرفهای بیحساب که خش انداخته به قلبمان را گذاشتهایم برای بعد.
بار اول که به تماشایش نشستم، بغض کردم. گوشه قلبم ترک برداشت. غمگین شدم. گریه کردم. به خودم که آمدم، چند دقیقهای میشد قلبم فشرده شده بود. بله، مردم! این شما و این وداع مادری با فرزندش، با محسنش از آنچه من دیدم و شنیدم…
همه من، بُهت است. لالم. کلمههایم گم میشوند. چرا من واژهای پیدا نمیکنم؟! چه عجیب که دستهایم به حرف افتادهاند. میلرزند حسابی. خودکار توی دستم در جا میزند روی کاغذ. هنوز واژهای متولد نشده، خط میزنم سفیدی کاغذ را.
مانده بودم برای ستون شماره بعدی از کجا و که بنویسم، نَه اینکه سوژه نباشد، نَه. سرگردان بودم بین واژهها. اسم وطن که بیاید به میان، کلمه است که شُره میکند.
آن روزها اعتبارش از امروز بیشتر بود. هنوز اینقدر سبک و کوچک نشده بود و ابهت توخالیاش را اینقدرها از دست نداده بود. اگر از دریچه چشم مردم دنیا نگاهش میکردیم، ابرقدرتی بود با هیبت. اما از همان روزها در چشم مردم ما نَه تنها ابرقدرت نبود حتی دانشجوهای ما با شجاعت و شهامت تمام شعارشان مرگ بر آمریکا بود.
مسجد، کنج کوچهای است توی یکی از خیابانهای شهر. ساعت از ده شب گذشته است. شاخههای سَرو سایه انداخته روی درب نیمهباز مسجد و نوری سبز رنگ از داخل مسجد افتاده توی کوچه.
اینجا سرزمینی است سراسر از اراده. جایی که مردان، رفتن را به ماندن برتری دادند. مرزی است ملکوتی حدفاصل زمین و آسمان. مکانی که روحِ فداکاری مردان چند دهه پیش از ما، این سرزمین را همچنان زنده و سرپا نگه داشته است.
مهندسی مکانیک میخواند. یک ترم خواند و انصراف داد و رفت دانشگاه فرهنگیان. گفتند حقوق معلمی کم است و کفاف زندگی را نمیدهد اما محمد مهدی در جواب گفت: «درست است که حقوقش کم است اما برکت دارد.»
ایستاده بود توی صف. در ردیف شهدای جمعه نوزدهمین روز دی ماه. با آن قد و قواره کوچکش، قرعه به نامش افتاده بود به نام آنیلا ابوطالبیان هشت ساله.
قرار بود اعتراض باشد. تجمعی برای خواسته مشترک بیشتر مردم. مردم گلایه داشتند از کوچک شدن سفرههایشان، از قیمت کالاهایی که لحظهای، بالا و پایین میشد و البته شیب بالا رفتنش این اواخر حسابی بیشتر شده بود.
چشم باز کنی و ببینی وسط میدان جنگی. دشمن رسیده پشت در خانهات. خانه کناری را زده است و خانه روبرویی را هم. همینطور پیش برود خانه تو هم در امان نخواهد ماند.