فرزانه فرجی

فرزانه فرجی

خبرنگار گروه پایداری

آرشیو مطالب منتشر شده
جایی برای تماشای ایثار!
۲۸ بهمن ۱۴۰۴

جایی برای تماشای ایثار!

اینجا سرزمینی است سراسر از اراده. جایی که مردان، رفتن را به ماندن برتری دادند. مرزی است ملکوتی حدفاصل زمین و آسمان. مکانی که روحِ فداکاری مردان چند دهه پیش از ما، این سرزمین را همچنان زنده و سرپا نگه داشته است.

دلش شهادت قشنگ می‌خواست…!
۱۲ بهمن ۱۴۰۴
شهید محمدمهدی فدایی به روایت مادرش؛ لیلا شاهنظری

دلش شهادت قشنگ می‌خواست…!

مهندسی مکانیک می‌خواند. یک ترم خواند و انصراف داد و‌ رفت دانشگاه فرهنگیان. گفتند حقوق معلمی کم است و کفاف زندگی را نمی‌دهد اما محمد مهدی در جواب گفت: «درست است که حقوقش کم است اما برکت دارد.»

خزانِ آنیلای هشت ساله با شهادت!
۳۰ دی ۱۴۰۴

خزانِ آنیلای هشت ساله با شهادت!

ایستاده بود توی صف. در ردیف شهدای جمعه نوزدهمین روز دی ماه. با آن قد و قواره کوچکش، قرعه به نامش افتاده بود به نام آنیلا ابوطالبیان هشت ساله.

و مردم باز آمدند !
۲۳ دی ۱۴۰۴
خاک این شهر سال‌هاست تن مردان نجیبش را محکم در آغوش گرفته

و مردم باز آمدند !

قرار بود اعتراض باشد. تجمعی برای خواسته مشترک بیشتر مردم. مردم گلایه داشتند از کوچک شدن سفره‌هایشان، از قیمت کالاهایی که لحظه‌ای، بالا و پایین می‌شد و البته شیب بالا رفتنش این اواخر حسابی بیشتر شده بود.

دوازده روز و یک عمر…!
۱۵ دی ۱۴۰۴

دوازده روز و یک عمر…!

چشم باز کنی و ببینی وسط میدان جنگی. دشمن رسیده پشت در خانه‌ات. خانه کناری را زده است و خانه روبرویی را هم. همینطور پیش برود خانه تو هم در امان نخواهد ماند.

سرمایی که در تنِ ما ،جا ماند!
۷ دی ۱۴۰۴

سرمایی که در تنِ ما ،جا ماند!

سه روز از دی ماه سال 1365 می گذشت. قرار بر آغاز عملیاتی بزرگ در منطقه‌ای به طول 40 کیلومتر در حدفاصل پاسگاه زید در شمال شلمچه تا محل پیوستن کارون به اروند بود.

تولد یک شکوفه در پاییز!
۳۰ آذر ۱۴۰۴

تولد یک شکوفه در پاییز!

سلام، بابا حسین. امروز نُه روز است که من به دنیا آمده‌‍‌ام و تو نیستی، اصلا نبودی، نیامدی. رفتی به خاطر من و مامان و همه مردم این شهر. من آمدم در نبود تو. تولدم بدون حضور تو شروع شد بابا. من شدم بچه جنگ دوازده روزه و تو شدی شهید آن جنگ.

مادرانه‌ای برای شهدا
۲۰ آذر ۱۴۰۴

مادرانه‌ای برای شهدا

از آن روزها یک صندلی خالی ماند و یک دنیا حرف‌های متولد نشده و خاطرات خاکستری. انگار به قد یک چشم بر هم زدن بود، به قد یک آه. به قد افتادن یک حبه اشک و به قد صدای نیمه‌کاره که در گلو به بن‌بست خورد.

از حضور تا حضور!
۲۷ آبان ۱۴۰۴

از حضور تا حضور!

سوت آغاز تجاوز ناعادلانه رژیم بعثی به خاک ایرانمان که به صدا درآمد، خیلی زود خاکریزها با دست خالی بنا شد. صحنه اصلی میدان جنگ، جنوب بود و غرب هم حسابی ناامن و البته که سایه بمباران روی شهرها.‌ نبض وطن تند شد و ضربان قلب مردم تندتر. هرکسی دلش با وطن بود و کاری از دستش برمی‌آمد، آمد به میدان.

یک شهر یک حماسه!
۲۵ آبان ۱۴۰۴
10 روایت از 10 نقطه شهر در 25 آبان 1361

یک شهر یک حماسه!

۵ آبان ۱۳۶۱، روزی بود که اصفهان دیگر شبیه هیچ روزی نشد. روز بدرقه ۳۷۰ شهید، روزی که غسالخانه‌ها پر از تابوت شدند،

مادر پلکی زد/ عباس رفت!
۶ مهر ۱۴۰۴
روایتِ انتظار از روزی که هواپیمای حامل تابوت سه‌رنگ عباس نیلفروشان در فرودگاه اصفهان نشست

مادر پلکی زد/ عباس رفت!

وسط خواستگاری دخترش بود.‌ حواسش رفت پی دسته‌گلی که کز کرده بود کنج سالن پذیرایی. مریم‌، تمام‌قد زیبایی‌هایش را به رخ حاضران در جلسه خواستگاری می‌کشید و عطرش حسابی پخش شده بود توی هوا.

این «دفاع» همیشه «مقدس» است!
۱ مهر ۱۴۰۴

این «دفاع» همیشه «مقدس» است!

وَ تنِ خاکِ وطن، بوی شهادت می‌دهد. و چه جلوه‌ای دارند واژه‌های خوش‌رنگ و آبی که سال‌هاست در هم تنیده‌اند. غیرت، حمیت و کلی کلمه دوست‌داشتنی دیگر است که در تمام این سال‌ها ما را سوق داده به سمت ایثار، به سمت شهادت و به سمت شهدا. نامشان سنجاق شده به قلب میهن.