ایستاده بود توی صف. در ردیف شهدای جمعه نوزدهمین روز دی ماه. با آن قد و قواره کوچکش، قرعه به نامش افتاده بود به نام آنیلا ابوطالبیان هشت ساله.
قرار بود اعتراض باشد. تجمعی برای خواسته مشترک بیشتر مردم. مردم گلایه داشتند از کوچک شدن سفرههایشان، از قیمت کالاهایی که لحظهای، بالا و پایین میشد و البته شیب بالا رفتنش این اواخر حسابی بیشتر شده بود.
چشم باز کنی و ببینی وسط میدان جنگی. دشمن رسیده پشت در خانهات. خانه کناری را زده است و خانه روبرویی را هم. همینطور پیش برود خانه تو هم در امان نخواهد ماند.
سه روز از دی ماه سال 1365 می گذشت. قرار بر آغاز عملیاتی بزرگ در منطقهای به طول 40 کیلومتر در حدفاصل پاسگاه زید در شمال شلمچه تا محل پیوستن کارون به اروند بود.
سلام، بابا حسین. امروز نُه روز است که من به دنیا آمدهام و تو نیستی، اصلا نبودی، نیامدی. رفتی به خاطر من و مامان و همه مردم این شهر. من آمدم در نبود تو. تولدم بدون حضور تو شروع شد بابا. من شدم بچه جنگ دوازده روزه و تو شدی شهید آن جنگ.
از آن روزها یک صندلی خالی ماند و یک دنیا حرفهای متولد نشده و خاطرات خاکستری. انگار به قد یک چشم بر هم زدن بود، به قد یک آه. به قد افتادن یک حبه اشک و به قد صدای نیمهکاره که در گلو به بنبست خورد.
سوت آغاز تجاوز ناعادلانه رژیم بعثی به خاک ایرانمان که به صدا درآمد، خیلی زود خاکریزها با دست خالی بنا شد. صحنه اصلی میدان جنگ، جنوب بود و غرب هم حسابی ناامن و البته که سایه بمباران روی شهرها. نبض وطن تند شد و ضربان قلب مردم تندتر. هرکسی دلش با وطن بود و کاری از دستش برمیآمد، آمد به میدان.
۵ آبان ۱۳۶۱، روزی بود که اصفهان دیگر شبیه هیچ روزی نشد. روز بدرقه ۳۷۰ شهید، روزی که غسالخانهها پر از تابوت شدند،
وسط خواستگاری دخترش بود. حواسش رفت پی دستهگلی که کز کرده بود کنج سالن پذیرایی. مریم، تمامقد زیباییهایش را به رخ حاضران در جلسه خواستگاری میکشید و عطرش حسابی پخش شده بود توی هوا.
وَ تنِ خاکِ وطن، بوی شهادت میدهد. و چه جلوهای دارند واژههای خوشرنگ و آبی که سالهاست در هم تنیدهاند. غیرت، حمیت و کلی کلمه دوستداشتنی دیگر است که در تمام این سالها ما را سوق داده به سمت ایثار، به سمت شهادت و به سمت شهدا. نامشان سنجاق شده به قلب میهن.
حال مدیترانه خوب است، خیلی خوب. این روزها امید است که جوانه زده روی امواج پر تلاطمش. مهربانی آدمها پاورچینپاورچین کنار هم قرار گرفته و شده همبستگی جهانی. ناوگانی از عشق به هم رسیدند و شدند ریسهای از امید بر دل پُر درد غزه. راه افتادند تا امید را از دل مدیترانه راهی ساحل زخمآلود غزه کنند.
او را با چفیه فلسطینی قرمز رنگش می شناسیم. مردی با چشمانی سیاه و بسیار نافذ. چهرهای پر از معما، شخصیتی ناشناخته و البته بسیار دوستداشتنی با هالهای از رمز و راز. شچهرهای ناشناس که او را تبدیل کرده به صدای مقاومت.