به گزارش اصفهان زیبا؛ نشسته بودم وسط آشپزخانه. دو تا دستم را تا مچ فرو کرده بودم توی کاسه و مخلوط آب و آرد و روغن را چنگ میزدم. ماده چسبناکی که قرار بود تبدیل به خمیری لطیف بشود. ولی فعلا بین انگشتهایم چسبیده بود و دستهایم را شبیه پاهای اردک کرده بود.
کمی آرد از سطل کنار دستم برداشتم و پاشیدم روی خمیر و دوباره ورز دادم. باید هر چه زودتر نان خرمایی برای توشهی سفر اربعین همسر و پسرم آماده میکردم.
در همان حال که دستم توی خمیر بود و نرمی لطافت خمیر دستم را بغل گرفته بود، به سال پیش فکر کردم.
همین روزهای قبل اربعین، پر از دلشوره بودم و نگرانی. بالبال میزدم که بروم کربلا. از خیلی قبلتر درخواست تمدید پاسپورتم را داده بودم. لیست وسایل سفر را نوشته بودم. حتی به هدیههایی که میخواستم برای بچههای عراقی ببرم هم فکر کرده بودم. اما هرچه به روزهای سفر نزدیکتر میشدم، کربلا از من دورتر میشد. به هر دری برای رفتن میزدم، بسته بود و از راه، بیگمان مانعی سر راه رسیدنم سبز میشد. میخواستم برای اولین بار بدون همسر و بچهها بروم و قسمت نبود انگار. شبها خواب نداشتم و روزها قرار.بالاخره زمان گذشت. نشد بروم و همه دلشورهها جایشان را دادند به حسرت.
یادم است آن لحظههایی که مثل اسفند روی آتش در تب و تاب رفتن یا نرفتن بودم، حسودی میکردم به همه آدمهایی که دلشان یکدل بود برای رفتن یا نرفتن. آنهایی که تصمیمشان را گرفته بودند که بروند. برنامههایشان را بر این اساس ریخته بودند و راهی میشدند. و یا به آنهایی که نمیخواستند بروند و میدانستند چرا نمیخواهند. نشسته بودند و زندگیشان را میکردند.
من حتی به آنهایی که اصلاً توی فکر سفر اربعین نبودند هم حسادت میکردم. حداقل آنها میدانستند چهکارهاند و من به این بلاتکلیف نبودنشان حسادت میکردم.امسال از خیلی قبلتر میخواستم که تکلیفم روشن باشد تا دوباره در کوره دلشورهها گرفتار نشوم. همسرم دلش را یکدل کرده بود برای رفتن و من برای نرفتن.
نه اینکه دلم نخواهد. دخترم درگیر امتحانات نهایی و کنکورش بود. از وقتی جنگ جفتپا آمده بود وسط زندگیمان، برنامه درس و زندگی او را حسابی متلاطم کرده بود. هر روز باید امتحان درسهایی را میداد که مجازی و زیر گرومپگرومپ صدای جنگ خوانده بود و چند روز دیگر هم باید سر جلسه کنکوری مینشست که بارها عقب افتاده بود. نمیخواستم اضطراب دوری از من و تنهایی چند روزه توی خانه را هم به دوش بکشد. از همان اول گفتم نه. من نمیآیم و فکر کردم که اینطوری امسال خیالم راحت است.
خبری از آتشی نیست که بخواهم اسفند رویش باشم. دلم یکدل است به نرفتن. سر یک سال شده بودم همان آدمی که پارسال بهش حسودی میکردم.خمیر توی کاسه داشت از انگشتهای من جدا میشد و وسط کاسه جمع میشد. روی تخته چوبی آرد پاشیدم و خمیر را انداختم رویش. با کف دست روی تخته بازش میکردم و دوباره روی هم فشردهاش میکردم. تمام زورم را جمع کرده بودم کف دستها و فشار میآوردم روی خمیر.
نمیفهمیدم چرا حالا دلم آشوب است؟ مگر قرار نبود با فکر نرفتن آرام بگیرم و بنشینم زندگیام را بکنم؟ پس چرا آرام نگرفته بودم؟
من که داشتم نان خرمایی درست میکردم برای توی راهِ مسافرها، من که فکر همه چیزشان را کرده بودم.
خاکشیر و تخمشربتی و لیموترش و نبات برایشان بسته کرده بودم. از صبح وسایل سفرشان را یکییکی چیده بودم روی میز وسط اتاق تا خودشان بگذارند توی کولههایشان. سربند قرمز یالثارات را گره زده بودم به دسته کولههایشان. مرغ گذاشته بودم بپزد که ساندویچ کنم برای ناهار فردایشان. من داشتم همه این کارها را میکردم، در حالی که خودم مسافر نبودم. اما دلم این چیزها سرش نمیشد. دوباره هوایی مشایه شده بود و مثل گنجشکی به در و دیوار جانم میکوبید.خاطرات سفرهای پیش مثل تکفریمهای ماندگار فیلمهای سینمایی توی ذهنم پخش میشد. نیشگونی به کناره خمیر گرفتم و کشیدم. نازک شد ولی پاره نشد. حالا دیگر خمیر آماده بود. باید میگذاشتم استراحت کند و ور بیاید. سر صبر و حوصله، ظرف خرما را از لب کابینت برداشتم و گذاشتم جلویم و دانهدانه هستههایش را جدا کردم.
من اشتباه کرده بودم. انگار قرار نبود با تصمیم قطعیام برای نرفتن آرام بگیرم و غرق روزمرگیهایم شوم. من قبلاً دو بار این مسیر را رفته بودم و مگر میشد حال و هوایش از سرم بپرد؟! آن هم در این روزها؟
دلم برای دلشورههای پارسال هم تنگ شده بود. خرماهای هستهگرفته را با چنگال نرم کردم و وقتی خمیر استراحت کرد، گذاشتم لای خمیر و پیچیدمش. چند دقیقه بعد نشسته بودم جلوی فر داغ. بوی نان برشته پیچیده بود توی خانه. ورم کردن نانها را نگاه میکردم و زیر لب میخواندم: «من ایرانم و تو عراقی، چه فراقی، چه فراقی…»
حالا دیگر مطمئنم.
دلی که با حسین یکدله شده باشد، هیچوقت بیکربلا آرام نمیگیرد.



