ساعت نزدیک چهار و نیم عصر بود که رسیدم به گلستان شهدا. جای پارک نبود. دیر رسیده بودم. توی اخبار خوانده بودم که ساعت سه مراسم تشییع شهدا بوده.
در آسانسور را هل دادم و از در کاملا باز وارد سالن انتظار شدم. بهگمانم برق رفته بود و چشمهایم که هنوز به تاریکی عادت نکرده بود، همه چیز را تیره و مبهم میدید.
امروز از وقتی رسیدم خانه، بابا گیر داده بود که باید بعدازظهر همراهش به جشن بروم. هرچه بهانه آوردم قبول نکرد. خسته بودم.