روایت علی‌اصغر ملکی بازمانده موشک‌باران محله هفتون اصفهان در جنگ رمضان؛ جوانی که در چند روز پدر، عمو، دو پسرعمو، زن‌عمو و خانه‌شان را از دست داد

آوار تمام شد آوارگی نه!

آن شب قرار نبود اتفاق خاصی بیفتد. «علی‌اصغر ملکی» تازه از سربازی برگشته بود، در آزمون وکالت قبول شده بود، حتی کت و شلوار خرید بود و برای روزهای آینده و شروع کارآموزی وکالتش نقشه‌ها داشت.

تاریخ انتشار: ۱۱:۱۵ - شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
مدت زمان مطالعه: 7 دقیقه
آوار تمام شد آوارگی نه!

به گزارش اصفهان زیبا؛ آن شب قرار نبود اتفاق خاصی بیفتد. «علی‌اصغر ملکی» تازه از سربازی برگشته بود، در آزمون وکالت قبول شده بود، حتی کت و شلوار خرید بود و برای روزهای آینده و شروع کارآموزی وکالتش نقشه‌ها داشت.

خانه قدیمی‌شان در محله هفتون هم، هنوز پُر بود از خاطره؛ خانه‌ای که پدربزرگش سال‌ها پیش ساخته بود و پدرش؛ «کرامت‌اله ملکی» بعدتر طبقه بالای آن را بالا برده بود. اما چند دقیقه کافی بود تا همه این‌ها تبدیل به خاطره شود.

علی‌اصغر می‌گوید نیمه شبِ ششم فروردین، برخلاف همیشه تصمیم گرفت در سالن پذیرایی خانه و کنار تخت پدر بیمارش که یکسالی بود با سرطان دست و پنجه نرم می‌کرد، بخوابد. علی‌اصغر خودش تزریقات او را انجام می‌داد و به همین خاطر می‌خواست آن شب هم نزدیک پدر باشد که اگر کاری داشت، کمکش کند. چند ساعت قبل‌تر هم آخرین دیدار او با عمویش «حسین ملکی» اتفاق افتاده بود؛ مردی که برای علی‌اصغر فقط عمو نبود، …. «رفیق بود!»

پدرِ علی‌اصغر برادر بزرگ‌تر خانواده بود و حسین از کودکی به او تکیه داشت. وقتی پدرشان از دنیا رفته بود، حسین تنها چهار سال داشت. برای همین برادر بزرگ‌تر، برایش چیزی شبیه پدر بود. علی‌اصغر هم با عمویش فاصله سنی زیادی نداشت؛ خودش متولد ۱۳۸۰ بود و حسین متولد ۱۳۷۰. آن شب حادثه وقتی علی‌اصغر و خانواده‌اش از بیمارستان برمی‌گشتند، به عمویش زنگ زده بود و از او خواسته بود بیاید و برای بالا بردن پدرش از پله‌ها، کمک کند. «عمو حسین خودش را زود رساند و بعد از اینکه پدر را برد بالا، نزدیک یک ساعت کنار او نشست.» و این آخرین دیدارشان بود!

حسین ملکی؛ عموی علی‌اصغر در هفتون چهره‌ای شناخته‌شده بود؛ هم در فوتبال و هم در برگزاری هیئت و مراسم مذهبی. او سال‌ها فوتبال بازی کرده بود و حتی تیمی به نام «سبز سفیدپوشان» راه انداخته بود؛ تیمی که در محله بیشتر به نام «سلتیک» شناخته می‌شد و در رده‌های مختلف سنی عضو داشت و خودش هم به بچه‌ها فوتبال را آموزش می‌داد. حسین ملکی غیر از علاقه به فوتبال، هیئت «بچه‌های فاطمیه» را راه انداخته بود و خانه شان بارها محل برگزاری مراسم و روضه شده بود. مداحانی که بعدها شناخته شدند، سال‌ها پیش در همان خانه برای بچه‌های محله هفتون مداحی کرده بودند.

«حسین برای بچه‌هایش هم، پدر متفاوتی بود.» این را علی‌اصغر ملکی می‌گوید و ادامه می‌دهد: «شاهین پنج ساله بود و شاهان سه سال داشت. به آنها قرآن، نماز و حتی حروف الفبا یاد می‌داد. در حیاط خانه برایشان دروازه کوچک گذاشته بود تا فوتبال بازی کنند.» علی‌اصغر هنوز نمی‌تواند باور کند که آن خانه و همه آن آدم‌ها دیگر وجود ندارند.

آن شب، نخستین انفجار، حدود ساعت سه و نیم صبح رخ داد و آن‌قدر نزدیک بود که علی‌اصغر از خواب پرید. انفجار دوم نزدیک‌تر به نظر می‌رسید و در انفجار سوم، دیگر صدای سوت موشک را هم شنید. همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. شیشه‌های بزرگ خانه مثل تکه‌های شمشیر به سمتشان پرتاب شدند. بخشی از خانه فرو ریخت. برق قطع شد، گاز نشت کرد و گردوخاک و بوی باروت راه نفسشان را بست. علی‌اصغر می‌گوید برای چند لحظه نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. فقط می‌دانست زنده است اما نمی‌تواند نفس بکشد. توی آن تاریکی او فقط به چراغ تلفن همراهش فکر می‌کرد، به نوری که شاید راهی برای نجاتشان شود. «دستم را روی زمین می‌کشیدم تا تلفن همراهم را پیدا کنم.» نور تلفن، تنها چیزی بود که در آن تاریکی می‌دید. چراغ را روشن کرد و پدرش را دید؛ غرق در خاک. «پدر را روی شانه‌ام انداختم، دست مادر و خواهرم را گرفتم و از خانه زدیم بیرون.»

علی‌اصغر و خانواده‌اش در طبقه دوم این خانه بودند و حسین؛ عموی علی‌اصغر و خانواده‌اش در طبقه اول. «بعد از خروج از خانه، یک مرتبه پدرم رو کرد به من و گفت: علی‌اصغر سریع برو سراغ عمو حسین.» و همان لحظه بود که علی‌اصغر تازه به یاد آورد حسین و خانواده‌اش هم در همان خانه بودند. موج انفجار و شوک حادثه برای لحظاتی حافظه‌اش را مختل کرده بود.

علی‌اصغر برگشت و آنچه دید، به گفته خودش، بدترین تصویری بود که در عمرش دیده بود. محوطه خانه عمویش پر از تکه‌های آوار و پیکرهای آسیب‌دیده بود. «اول تصور کردم آنها اعضای خانواده عمو حسین هستند ولی هرچه جلوتر رفتم، متوجه شدم این پیکرها متعلق به آنها نیست.» یکی از آن پیکرها، پیکر ابوالفضل مهدور بود؛ جوانی ۲۰ ساله که در یکی از خانه‌های اطراف آنها زندگی می‌کرد و متاسفانه جان باخته بود. علی‌اصغر می‌گوید تا آن روز عبارت «ارباً اربا» را فقط در روضه‌ها شنیده بود؛ اما آن شب معنای این کلمات را با چشم خودش دید و با گوشت و پوست لمس کرد. او با این حال، در آن لحظات فقط یک فکر داشت: «حسین و بچه‌هایش باید زنده باشند.»

کم کم جست‌وجو برای یافتن اعضای خانواده شروع شد. تا حدود ساعت ۱۰ صبح، الهام صادقی؛ همسر حسین زنده از زیر آوار بیرون آمد. و امید دوباره زنده شد. همه فکر می‌کردند حسین هم باید زنده باشد؛ مردی ورزشکار و قوی که حتما توانسته زیر آوار دوام بیاورد. ساعاتی بعد، اما پیکر حسین پیدا شد. دستش زیر سرش بود. شاهین و شاهان هم در کنار پدرشان پیدا شدند. «باورش خیلی سخت بود. در عرض چند ساعت، سه نفر از یک خانواده از دست رفتند.»

خانواده مهدور نیز در همان حادثه داغ سنگینی دیدند. خانه آنها به‌طور کامل تخریب شد و چندین نفر از اعضای خانواده جان باختند. علی‌اصغر می‌گوید خانواده مهدور برای آنها فقط همسایه نبودند؛ سال‌ها با آنها ارتباط داشتند و بخشی از خاطرات محله‌شان با آن خانواده گره خورده بود.

اما برای خانواده ملکی، این پایان ماجرا نبود. پدر علی‌اصغر در حادثه مجروح شده بود. او را به چند بیمارستان منتقل کردند و سرانجام تحت عمل جراحی قرار گرفت. اما پزشکان گفتند عفونت در بدنش پخش شده و دیگر کاری از دستشان برنمی‌آید. پدر را به خانه آوردند. چند روز بعد،(21 روز بعد از حادثه) او هم از دنیا رفت. «به پدرم نگفته بودیم عمو حسین و بچه‌هایش جان باخته‌اند.»

علی‌اصغر می‌گوید پدرش فقط ۴۴ سال داشت و آن روزها از قبولی پسرش در آزمون وکالت خیلی خوشحال بود. همان قبولی‌که علی‌اصغر برای خوشحال کردن پدر دنبالش رفته بود. «پدرم بیمار بود و من فکر می‌کردم تنها راهی که می‌تواند حال و هوای او را کمی عوض کند، قبولی من در این آزمون است.»

علی‌اصغر سربازی‌اش را تمام کرده بود و تنها یک ماه برای آزمون وکالت فرصت داشت. او در کنار خدمت، درس خوانده بود و بعد از پایان سربازی، ساعت‌های طولانی در کتابخانه مانده بود. «روزی نزدیک به ۱۹ ساعت درس می‌خواندم.» وقتی خبر قبولی آمد، پدر خوشحال شد. عمو حسین هم برایش شیرینی گرفت. روز اعلام نتایج، از میان بیش از صد هزار شرکت‌کننده، نام علی‌اصغر در میان پذیرفته‌شدگان قرار گرفت.

برای علی‌اصغر قرار بود همه چیز از همین‌جا شروع شود. از قبولی در آزمون وکالت..! حتی کت و شلوار هم خرید اما جنگ، همه برنامه‌ها را متوقف کرد. علی‌اصغر می‌گوید: «تمام هدفم از آزمون دادن این بود که پدرم خوشحال شود.» و بعد، در یک شب، نه فقط خانه‌شان،که عمو و دو پسرعمویش شاهین و شاهان را هم از دست داد. سه هفته بعد هم پدرش..!

همسر شهید حسین ملکی؛ «سیده الهام صادقی» نیز که از زیر آوار زنده بیرون آمده بود، با آسیب شدید جسمی و روحی مواجه شده بود. او در خانه کارگاهی برای تولید محصولات شوینده راه‌انداخته و تازه داشت کسب‌وکارش را توسعه می‌داد. الهام صادقی بعد از شهادت همسر و دو فرزندش اما دیگر همان آدم سابق نبود.

علی‌اصغر می‌گوید: «زن‌عمویم بعد از این اتفاق، حال روحی مناسبی نداشت. او بارها به‌شدت گریه می‌کرد و خودش را به قبر عموحسین و بچه‌هایش، شاهین و شاهان می‌رساند. حتی گفته بود دیگر زندگی برایش معنایی ندارد.» او سرانجام، هفتاد روز بعد از آن بمباران نیمه شب ششم فرودین، از دنیا رفت و به این ترتیب، خانواده‌ای که در این بمباران، پنج نفر از اعضایش را از دست داده بود، حالا باید با فقدانی بزرگ‌تر زندگی می‌کرد.

حالا علی‌اصغر مانده بود و مادر و خواهرش و خانه‌ای که دیگر خانه نبود! خانه‌ای که پدربزرگش سال‌ها پیش ساخته بود، پدرش در آن بزرگ شده بود، عروسی‌ها و مراسم خانوادگی در آن برگزار شده بود و کودکی علی‌اصغر در اتاق‌ها و حیاطش گذشته بود. خانه‌ای که دیگر به تلی از آوار تبدیل شده بود. او می‌گوید: «آن آوارها فقط سنگ و آجر نبود؛ زندگی‌مان بود که رفت.!.» ماشین، موتور، وسایل خانه، داروهای پدرش، کیف و کتاب‌های درسی خواهرش و حتی طلا و سکه‌هایی که در خانه داشتند و سرمایه سال‌ها تلاش‌شان بود ، همه و همه از بین رفته بود.

اما زندگی بعد از آوار، برای بازماندگان خانواده ملکی شکل دیگری داشت. علی‌اصغر برای داروهای پدرش، برای تهیه وسایل خانه، برای اسکان، برای خسارت‌ها و حتی برای کتاب‌های درسی خواهرش، بارها و بارها به دستگاه‌های مختلف مراجعه کرده بود. مراجعه‌ای که می‌گوید «بارها و بارها به نهادهای مختلف رفته‌ام و هر بار از جایی به جای دیگر ارجاع داده شده‌ام..!» او انتظار داشته پس از حادثه، مسئولان خودشان سراغ خانواده‌های آسیب‌دیده بیایند، نه اینکه بازماندگان مجبور باشند برای هر موضوعی ماه‌ها پیگیری کنند.

برای اسکان، به گفته او، وامی در اختیارشان قرار گرفته؛ اما علی‌اصغر ملکی معتقد است مبلغ آن برای تأمین مسکن و بازسازی زندگی کافی نیست و بازپرداخت آن نیز بر عهده خانواده خواهد بود. «ما برای تهیه وسایل ضروری خانه نیز با مشکلات زیادی روبه‌رو شده‌ایم. بخشی از این وسایل با کمک خیران تأمین شده، اما بسیاری از وسایل زندگی‌‌مان هنوز جایگزین نشده است.»

او تأکید می‌کند که خانواده‌شان پیش از این اتفاق هولناک، زندگی عادی خودشان را داشته‌اند؛ نه خانواده‌ای نیازمند بوده‌اند و نه انتظار کمک بلاعوض داشته‌اند. حرفش این است که حادثه‌ای خارج از اختیارشان، تمام سرمایه چند دهه زندگی خانواده را از بین برده است.

علی‌اصغر ملکی حتی از پیگیری‌اش برای پیدا کردن وسایلی که شاید زیر آوار باقی مانده باشد، می‌گوید، موضوعی که آن‌هم به بن‌بست خورده و مجوزی برای این کار به آن‌ها داده نشده است.
این روزها علی‌اصغر خودش را سرپرست خانواده می‌داند؛ در ۲۴سالگی. او حالا باید به فکر مادرش باشد، خواهرش را حمایت کند، وسایل تحصیل او را تهیه کند و در عین حال، آینده خودش را هم بسازد. در میان همه این مسئولیت‌ها، اما یک چیز برایش شبیه آخرین نخ اتصال به عمویش؛ عمو حسین، باقی مانده است: «فوتبال!» و «تیم سبز سفیدپوشان.»

علی‌اصغر حالا می‌خواهد تیمی را که عمو حسین از سال‌ها پیش ساخته بود، حفظ کند. می‌گوید: «اگر بتوانم همین یک یادگار عمویم را سرپا نگه دارم، انگار بخشی از او هنوز در محله زنده است.»
برای او شهید حسین ملکی فقط یک فوتبالیست نبود. «عمو بود، برادر بود، رفیق بود..!» کسی که شب‌ها در میوه‌فروشی‌اش می‌نشستند و درباره فوتبال، مسائل روز و زندگی حرف می‌زدند. کسی که در تمرینبه بازیکنانش می‌گفت اگر مقابل رقیب قرار گرفتند، همدیگر را تخریب نکنند. کسی که برای بچه‌های محله وقت می‌گذاشت و برای هیئت و فوتبال و خانواده‌اش تلاش می‌کرد.

علی‌اصغر می‌گوید هنوز عکس‌های زیادی از او در تلفن همراهش دارد. اما دیگر خبری از آن شب‌های فوتبالی نیست. چون بخشی از فوتبال هفتون، به گفته او، با رفتن حسین ملکی خاموش شده است. با این حال، میان تمام ‌ناراحتی‌ها، داغ‌ها و آوارگی‌ها، هنوز یک جمله را تکرار می‌کند: «آدم نباید امیدش را از دست بدهد. ما هنوز توکلمان به خداست.» او نمی‌داند کارآموزی وکالتش چه زمانی شروع می‌شود. نمی‌داند خانه‌ای که روزی در آن بزرگ شده، دوباره ساخته خواهد شد یا نه. نمی‌داند وسایل زندگی‌شان چه خواهد شد و برای بازسازی آینده خانواده از کجا باید شروع کند. فقط می‌داند که دیگر آن علی‌اصغرِ قبل از ششم فروردین نیست.

آن شب، وقتی سه انفجار پشت سر هم آمد، یک خانه فروریخت؛ اما برای او فقط دیوارها نریختند. پدر رفت. عمو رفت. شاهین و شاهان رفتند. و بعد زن‌عمو هم رفت. و در میان آوار خانه‌ای که دیگر وجود ندارد، بخشی از کودکی، جوانی و آینده‌ای که برای خودش ساخته بود نیز زیر خاک ماند.

حالا علی‌اصغر مانده است؛ با مادری که باید مراقبش باشد، خواهری که مسئولیتش را بر دوش گرفته، شروع کارآموزی در رشته وکالت که هنوز فرصت آغازش را پیدا نکرده و تیم فوتبالی که می‌خواهد به نام عمویش زنده نگه دارد. شاید برای او، ادامه دادن همین تیم، ادامه دادن زندگی باشد؛ زندگی‌ که در یک شب تمام نشد، اما برای همیشه شکل دیگری پیدا کرد!