شب که میشود، شهر آرامتر به نظر میرسد؛ چراغ خانهها روشن است، خیابانها جریان دارند و زندگی، حتی در روزهای جنگ، راه خودش را پیدا میکند. اما بالای همین شهر، آرامشی در کار نیست.
فائزه براتی هنوز انگشتر عقیقی را که محمد، درست بعد از عقد، به او هدیه داده، به دست دارد. همان انگشتری که سالها پیش، بعد از خواندن خطبه عقد، در گلستان شهدا دستش کرد. آن روز شاید هیچکدامشان نمیدانستند این انگشتر قرار است سالها بعد یکی از معدود یادگارهای مردی باشد که پیکرش پس از شهادت در جنگ ۱۲ روزه، با آزمایش دیانای شناسایی شد.
سخنگوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه جنگ اخیر صرفا یک جنگ نظامی نبود، گفت: دشمن با استفاده از پیشرفتهترین فناوریها، هوش مصنوعی، پهپادها، رادارها، ماهوارهها و سامانههای اطلاعاتی، در کنار اقدامهای نظامی بهدنبال ایجاد اختلال در ادراک جامعه و تغییر باور و رفتار مردم بود.
بعضی سفرها، پایان ندارند. از همان لحظهای که شروع میشوند، انگار مقصدشان جایی دورتر از آن چیزی است که آدمها تصور میکنند. برای «پریسا آجودانیان»، همهچیز از مشهد آغاز شد.
آن شب قرار نبود اتفاق خاصی بیفتد. «علیاصغر ملکی» تازه از سربازی برگشته بود، در آزمون وکالت قبول شده بود، حتی کت و شلوار خرید بود و برای روزهای آینده و شروع کارآموزی وکالتش نقشهها داشت.
ساعت نزدیک پنج صبح نوزدهم دیماه بود که به دنیا آمد؛ دختری که ماهها پیش از آمدنش، جای خودش را در دل پدر باز کرده بود. دختری که «محمد همتی» برای روزهای بزرگ شدنش نقشه کشیده بود، برایش از آینده گفته بود، برایش آرزو ساخته بود و حتی میدانست اولین کلمهای که دوست دارد از زبانش بشنود چیست؛ «بابا…»!
سالهاست وارد خانههایی میشوم که یک اتفاق بزرگ، مسیر زندگیشان را برای همیشه تغییر داده است. خانههایی که شاید از بیرون، شبیه هزاران خانه دیگر باشند؛ همان دیوارها، همان پنجرهها، همان رفتوآمدهای معمولی. اما کافی است پا به داخلشان بگذاری تا بفهمی اینجا یک نفر کم است.
جنگ را همیشه از خط مقدم روایت کردهاند؛ از سنگرها، از صدای انفجار، از دود و آتش و رزمندگانی که در برابر دشمن ایستادهاند. اما هر جنگ، جبههای خاموش هم دارد؛ جبههای که اگر نباشد، خط مقدم دوام نمیآورد.
۱۸ دی ۱۴۰۴، میدان شهید علیخانی اصفهان شاهد حادثهای بود که به شهادت چهار مأمور فراجا؛ شهید «محمد همتی»، شهید «حسین رمضانی»، شهید «علی خشوعی اصفهانی» و شهید «ولیاله صفری» انجامید. بررسی اسناد پرونده، گزارشهای رسمی، اظهارات شهود، اعترافات متهمان و آرای قضایی، ابعاد مختلف این حادثه و روند رسیدگی به آن را روایت میکند.
شهید «محمود محسنی» برای همسرش، فقط یک همراه زندگی نبود؛ مردی بود که تمام دغدغهاش در خدمت به مردم، مسجد و تربیت نسلنوجوان خلاصه میشد.
برای بسیاری از مردم، نام عباس نیلفروشان پس از شهادتش شنیده شد؛ اما برای کسانی که سالها او را از نزدیک میشناختند، این گمنامی چندان دور از انتظار نبود.
روی میز، چند تکه از یک زندگی ۱۷ ساله کنار هم نشستهاند؛ یک کارت، یک سربند، یک تسبیح، یک شیشه عطر، چند لوح تقدیر و عکسی که بیش از هر چیز، یک لبخند را به یاد میآورد.