هوای گلستان شهدای اصفهان، رنگ دیگری داشت؛ انگار زمان کمی آهستهتر میگذشت و هر قدم، صدای خاطرهای را زنده میکرد. خانوادهها آرام میان ردیفهای سنگقبرها حرکت میکردند و بعد کنار مزار عزیزانشان مینشستند.
چشمانش میخندد، صورتش هم، اما دلش نه! چهل و اندی سال است که چشم انتظار است… چشم انتظار یک خبر، چشم انتظار یک دلخوشی عمیق! سالهاست منتظر یک زنگ تلفن است.
سرتیپ پاسدار حاج محمود چهارباغی از فرماندهان جبهه مقاومت و سپاه قدس شاید یکی از افرادی باشد که حاج عباس نیلفروشان را به خوبی شناخت و در دوران حیات او، به خصوص در سالهای فعالیت مبارزاتیاش در جبهه مقاومت همراه و همسیرش بود.
«سُوگ» و «حُزن»، ساکت و سربهزیرش کرده و سخت وارد گفتوگو میشود. انگار هنوز داغِ برادر بیست و یکسالهاش را هضم نکرده، حتی وقتی از چگونگی شهادت «محمدمهدی» در آن شب سردِ پنجشنبه «هجدهم دیماه» در «میدان امام حسین»(ع) «قهدریجان» میپرسم و او بدون هیچ درنگی میگوید: «اینها را خیلی به من نگفتند…!»
از شلوغی حیاط مدرسه تا خلوتی کلاس درسی که قاب عکس آقای فدایی را روی میز معلم نشاندند، خیلی راهی نیست. مدرسه «دارالسلامِ» شهر درچه خیلی نُقلی و جمع و جور است…! زنگ تفریح را زدهاند و پسربچههای دوازدهسیزده و حتی چهارده ساله از سروکول هم بالا میروند.
«چهارسالگی» برایش میشود نقطه شروع یک مسیر متفاوت. مسیری که از «توپ» و «دروازه» شروع میشود. میگوید اولش یک علاقه بود اما حمایت پدر و پشتیبانی او، همه چیز را عوض کرد.
بیستونهم دی ماه بود که «حجتالاسلام محمدرضا جوان آراسته»؛ فعال فرهنگی، نویسنده، مدیر و موسس مدرسه نویسندگی مبنا در صفحات مجازی خود نوشت: «اگر من رو به عنوان کسی که اهل فرهنگم قبول دارید، اگر میپذیرید که تربیت رو میشناسم و تا حدی اصول تربیتی رو بلدم، اگر قبول دارید که توی این سالها بالاخره با زیروبم رسانه آشنا شدم، برای سلامت خودتون و اطرافیانتون، فیلمهای مربوط به جنایات تروریستی روزهای گذشته رو نه تماشا کنید و نه برای کسی بفرستید.
اقشار و آحاد مختلف مردم اصفهان و مسئولین استان، عصر روز گذشته از پیش از آغاز رسمی برنامه، در میدان بزرگمهر حضور پیدا کردند و با در دست داشتن پلاکاردها و دستنوشتههایی انزجار خود را از آمریکا و رژیم صهیونیستی نشان دادند و با محکوم کردن اقدامات ت
روزنامه اصفهانزیبا در آستانه بیستودو سالگی ایستاده است؛ بیستودو سال روایت، بیستودو سال همراهی با مردم و بیستودو سال پاسداری از ارزشهایی که ریشه در «ایثار و شهادت» و «مقاومت و ایستادگی» دارند در «صفحه پایداری».
گرمای تیرماه عجیب برتنش مانده و چشمانش از رفتن مادر، هنوز داغ است. کلماتش را بریده بریده به زبان میآورد و با لهجه شیرین اصفهانی حل شده توی حرفهایش، از آن روز تلخ میگوید. از روزی که مادر برایش تمام شد. از مادری که وقتی میپرسم چندتا دوستش داری؟
«دود» و «خون»! کوچه را دود گرفته بود و زمین را ردِ خون….! این کوتاهترین روایت از کوچه لادن، در دهمین روز از جنگ دوازده روزه با اسرائیل است.
خودش را بیسیمچی سردار شهید حاج «علی باقری» معرفی میکند و میگوید که آشناییاش با حاجی از جاده «خندق» شروع شده است؛ جادهای در شرق دجله که برای بچههای جنگ خاطرات فراوانی از آتش و خمپاره و بمباران دارد.