نصف وقت برای دانش‌آموز، نصف وقت برای اجاره‌خانه

زخم عمیق معیشت

مدتی بود از ناحیه گوش احساس ناراحتی می‌کردم و قصد داشتم به یک دکتر مجرب در این زمینه مراجعه کنم. با خواهرم صحبت کردم و او گفت که از یک دکتر معروف برایم نوبت می‌گیرد. برای ثبت اسم باید صبح زود به مطب می‌رفتیم و روی یک برگه، مشخصاتمان را می‌نوشتیم و بعدازظهر دوباره مراجعه می‌کردیم.

تاریخ انتشار: ۱۱:۲۱ - دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
زخم عمیق معیشت

به گزارش اصفهان زیبا؛ مدتی بود از ناحیه گوش احساس ناراحتی می‌کردم و قصد داشتم به یک دکتر مجرب در این زمینه مراجعه کنم. با خواهرم صحبت کردم و او گفت که از یک دکتر معروف برایم نوبت می‌گیرد. برای ثبت اسم باید صبح زود به مطب می‌رفتیم و روی یک برگه، مشخصاتمان را می‌نوشتیم و بعدازظهر دوباره مراجعه می‌کردیم.

خلاصه خواهرم زحمت این کار را کشید و برایم نوبت گرفت. من هم بعدازظهر روز موردنظر به مطب دکتر رفتم. وقتی وارد شدم و به‌طرف منشی رفتم، با صحنه عجیبی مواجه شدم. منشی دکتر، یکی از همکاران قدیمی‌ام در آموزش‌وپرورش بود که سال‌ها در سمت مدیر مدرسه خدمت کرده و حالا بازنشسته شده بود. خیلی جا خوردم.

ازطرفی، هم خوشحال شدم که یک همکار قدیمی را دیدم؛ هم ناراحت که چرا در این شغل؟! البته توهین به حرفه‌ای مخصوصا منشی‌های عزیز که خیلی محترم و بزرگوار هستند، نباشد. بنده از جهت دیگری به قضیه نگاه می‌کنم.

خلاصه اینکه خواستم احوالپرسی کنم که دیدم اصلا حس آشنایی نداد و خیلی معمولی برخورد کرد؛ من هم به روی خودم نیاوردم و با یک صحبت معمولی و پرداخت ویزیت روی صندلی منتظر نشستم.
ولی فکر این موضوع رهایم نمی‌کرد. با خودم می‌گفتم واقعا همکار من است؟ شاید اشتباه می‌کنم و شبیه همکارم بوده و چون سال‌هاست او را ندیدم، این شباهت من را به‌اشتباه انداخته. گاهی زیر چشمی دوباره نگاهش می‌کردم و هربار بیشتر از قبل مطمئن می‌شدم که خودش است.

ولی چرا به من آشنایی نداد؟! حتما من را نشناخته؛ چون من در محل کار عینک می‌زدم و امروز بدون عینک بودم؟ شایدم شناخته و ترجیح داده آشنایی ندهد؛ چون دوست نداشته او را در این شغل ببینم؟!
خلاصه دلیلش هرچه بود، خیلی ناراحت بودم و حالم حسابی گرفته شده بود و مشکل گوشم را فراموش کرده بودم.دائم از خودم می‌پرسیدم چرا بعدازاین همه‌سال خدمت و زحمت، یک مدیر مدرسه پس از بازنشستگی برای امرارمعاش خانواده باید منشی یک دکتر شود؟

شاید شما بگویید خیلی‌ها دوشغله هستند و خیلی از معلم‌های آقا بعد از مدرسه به کارهای مختلف می‌پردازند؛ از کار در اسنپ و تپسی گرفته تا… .
در جواب باید بگویم بله. خودم این‌ها را می‌دانم و خیلی از همکاران شاغلمان هم همین وضعیت را دارند؛ چراکه اگر نداشته باشند، از پس اجاره‌خانه و مخارج خانواده برنمی‌آیند؛ حتی جوان‌ترها هم با این حقوق نمی‌توانند ازدواج کنند و سروسامان بگیرند.

تمام شغل‌ها هم شریف است و هر انسانی که برای تأمین نیازهای خودش و خانواده زحمت می‌کشد، محترم است. قطعا همین‌طور است و اگر کسی غیر از این فکر کند، مشکل دارد؛ ولی حرفم و دردم این است که مگر معلم در جامعه تربیت‌کننده و پرورش‌دهنده فرزندان این مرزوبوم و الگوی آینده آن‌ها نیست؟ مگر مهندس‌ها و دکترها از زیر دست همین معلم‌ها بیرون نمی‌آیند؟ آیا شأن معلم این است که شغل دوم داشته باشد؛ آن‌هم منشی یا کارگر دکترها و مهندس‌هایی که خودش تربیت ‌کرده است؟!

آیا یک معلم به‌خاطر حساسیت شغلی‌اش نباید تأمین مالی باشد تا به شغل دیگری نیاز نداشته و تمام هم‌وغم و توانش را برای آموزش و پرورش بچه‌ها صرف کند؟
ولی وقتی فارغ‌التحصیل دانشگاه فرهنگیان با شش سال سابقه، ‌سال ۱۴۰۵ حقوقش ۲۵میلیون تومان شده است، چطور می‌تواند به ازدواج و تشکیل خانواده فکر کند؟

حتی کار به‌گونه‌ای شده است که دخترخانم‌های معلم هم حاضر به ازدواج با معلم نیستند. این موضوع را به استناد دانشجوهای خودم عرض می‌کنم که وقتی پیشنهاد ازدواج با آقاپسرهای معلم را به آن‌ها می‌دهم، به‌دلیل درآمد پایین معلمی قبول نمی‌کنند. امیدوارم متوجه نوع نگاه و منظورم شده و عمق فاجعه را درک کرده باشید.در همین فکرها بودم که نوبتم شد و وارد اتاق پزشک شدم. با پزشکی پنجاه‌وشش،هفت‌ساله روبه‌رو شدم که از قضا خیلی هم خوش‌اخلاق بود.

بعد از معاینه گوشم و نوشتن دارو از او پرسیدم: «اجازه دارم چند کلمه با شما صحبت کنم.» دکتر با روی باز پذیرفت. اسم منشی را به او گفتم. با تعجب گفت: «بله، اسم منشی من همین است؛ چطور؟»

گفتم: «از همکاران قدیمی من است. از اینکه او را اینجا دیدم، هم خوشحال شدم و هم ناراحت؛ البته هیچ‌کدام به هم آشنایی ندادیم.» سپس توضیح‌هایی درباره ناراحتی‌ام دادم؛ پزشک هم حرف‌هایم را قبول داشت و پذیرفت؛ سپس گفت: «او دو دختر بزرگ دارد که هنوز هیچ‌کدام ازدواج نکرده‌اند و به این شغل نیاز دارد.» در آخر از دکتر خواستم هوای همکارم را داشته باشد و از اخلاق خوبش تشکر کردم.

خلاصه اینکه از مطب بیرون آمدم. من که رفته بودم مشکل گوشم را برطرف کنم، با یک زخم عمیق در قلبم مواجه شدم که نمی‌دانستم برای درمانش پیش کدام طبیب بروم؟

کاش مسئولان جامعه اهمیت کار معلم را درک می‌کردند و می‌دانستند معلمی که با حقوق ۱۸میلیون تومان در آغاز کار مواجهه می‌شود، ناگزیر به پیداکردن شغل دوم است و معلمی که دوشغله شد، دیگر تمام وجودش برای مدرسه و دانش‌آموزان نیست و چه‌بسا بنا به شرایط شغلش از فرهنگ و شمایل معلمی هم دور خواهد شد و این یعنی فاجعه.

یاد مربی پرورشی مدرسه‌ام افتادم که برای پرداخت اجاره‌خانه و… مجبور بود بعدازظهرها در شرکت‌تعاونی وابسته به یکی از بانک‌ها کار کند. او یک روز گفت: «خانم آقاخانی، فیش حقوقی مستخدم بانک را دیدم. حقوقش از شما با مدرک دکترا بیشتر است.»

تعجب کردم؛ بعد هم با خودم گفتم خب راست می‌گوید حقوق من به ۳۰میلیون تومان هم نمی‌رسد. برای این نابرابری و بی‌عدالتی متأسف شدم و به این جمله که روزی در کتابی خوانده بودم، فکر کردم: «هیچ جامعه‌ای از نظر فکری و علمی از سطح معلمانش بالاتر نخواهد رفت.»