به گزارش اصفهان زیبا؛ دوستی تقویم را نشان داد و گفت: «روز زنان شاغل هم داریم، ولی روز پسر نه.» به نظرم اصلا قیاس جالبی نبود. جدای از اینکه روز پسر داریم یا نه، چرا روز زنان شاغل را اینقدر کماهمیت و داده پرت تقویم حساب کرد؟ مگر اشتغال بانوان در دنیای فعلی یک امر حاشیهای محسوب میشود؟ درحالی که بر اساس برآوردهای سازمان بینالمللی کار (ILO)، در سال ۲۰۲۵ حدود ۱.۴ میلیارد زن در سراسر جهان شاغل بودهاند؛ یعنی زنان در این سال حدود ۴۰ درصد از کل اشتغال جهان را به خود اختصاص دادهاند. با احتساب چنین آماری، آن دوستمان باید میگفت: «نکند فقط روز زنان شاغل داشته باشیم، در حالی که سازوکارهای فعالیت اقتصادی زنان از هزار طرف با مشکل مواجه است!»
ما به بهانه روز زنان شاغل، فارغ از اینکه بستر حضور زنان در جامعه، درآمدهایشان در مقایسه با مردان، فشار کاری و مواردی از این قبیل درست هست یا نه، به سراغ چند بانوی شاغل اصفهانی رفتهایم. آنها در یادداشتهایی کوتاه، تلاش کردهاند بخشی از تجربه زیستهشان را که با اشتغال در فضای جامعه گره خورده است، بیان کنند. جالبترین برداشت ما از این یادداشتها، تجلی زنانگی این بانوان در شغلشان بود؛ به این معنی که حتی اگر در کلام هم باشد، بانوان شاغل گزارش ما، هویت زنانهشان را در کار مضمحل نکرده، بلکه از آن به عنوان ظرفیتی برای شکوفایی شغلشان استفاده کردهاند.
زن، فرهنگ، هنر و رسانه
آزاده رجبی / تهیهکننده رسانه ملی
بیست و پنج سال حضور مستمر و فعالیت در عرصه رسانه، هنر و فرهنگ، برای من تنها یک سابقه حرفهای نیست؛ روایتی است از زیستن در جهانی که در آن اندیشه، خلاقیت و احساس، همزمان نفس میکشند. من در این سالها آموختم که هنر، وقتی در بستر رسانه جاری میشود و فرهنگ، چون روحی در کالبد آن دمیده میشود، میتواند از یک اثر شخصی فراتر رود و به تجربهای جمعی بدل شود، تجربهای که هم زندگی فردی مرا غنا بخشید و هم در پیوند با جامعه، اثرگذاری خود را نشان داد.
از نخستین روزهای ورود به این عرصه کاری، این حرفه را نه صرفا به عنوان یک شغل، بلکه به عنوان یک مسیر زیستی برگزیدم. مسیری که در آن، هر پروژه فرصتی تازه برای آموختن بود و هر همکاری، دریچهای به فهم عمیقترِ جامعه. در طول این سالها، با افتخار در کنار هنرمندان، اندیشمندان، فرهنگسازان و همکاران توانمندی کار کردم که هر یک به سهم خود، به شکلگیری نگاه حرفهای من یاری رساندند.
به عنوان یک زن در این عرصه، همواره کوشیدهام میان لطافت و اقتدار شغلی، تعادلی آگاهانه برقرار کنم. باور دارم زنانگی، نه مانعی در مسیر حرفهایگری است و نه صرفاً یک ویژگی ظاهری. بلکه سرمایهای است که میتواند به کار ما عمق، انسانیت و ماندگاری ببخشد. من در این سالها یاد گرفتم که میتوان آرام کار کرد اما محکم ایستاد؛ میتوان مهربان بود، اما از اصول حرفهای کوتاه نیامد. این، همان قدرتی است که بانوان در عرصههای فرهنگی، رسانهای و هنری به خوبی میشناسند و آن را با تمام وجود تجربه کردهاند.
رسانه، هنر و فرهنگ برای من یک دانشگاه بوده است. در این سالها آموختم که پیش از آنکه روایتگری کنم، باید شنوندهای دقیق باشم؛ پیش از آنکه اثری خلق کنم، باید اطرافم را با تمام پیچیدگیهایش بفهمم. این حرفه به من نشان داد که اقتدار واقعی، نه در هیاهوی رفتاری، بلکه در عمق نگاه، در صداقت کلام و در احترام به مخاطب نهفته است و فرهنگ، همان بستری است که این اقتدار را از سطح فردی به سطح اجتماعی میرساند.
امروز، پس از بیست و پنج سال کار، با اطمینان میگویم که این مسیر را آگاهانه و با عشق انتخاب کردم. هنوز هر پروژه جدید، برای من آغاز یک سفر است. هنوز هر اثر که به سرانجام میرسد، مرا به وجد میآورد. و هنوز باور دارم که حضور زنان در عرصه رسانه، هنر و فرهنگ، نه یک انتخاب ویترینپسند، بلکه ضرورتی اجتماعی است؛ چرا که ما میتوانیم روایتهایی را ببینیم، بشنویم و منتقل کنیم که از نگاه دیگران پنهان میماند.
من بانویی هستم در قلب رسانه، هنر و فرهنگ و آرزو دارم در ادامه این راه، سهمی هرچند کوچک در اعتلای فرهنگ این سرزمین داشته باشم؛ فرهنگی که ریشه در اصالت دارد و افقش به سوی روشنایی و بالندگی است. این باور، هر روز مرا برای ادامه این راه، استوارتر میکند.
زنان و نگاهی همهجانبه به کار
بهجت فروغی مقدم / کارشناس آموزشی دانشگاه
امروزه زنان به دلایل مختلفی از جمله استقلال مالی، همافزایی علمی اجتماعی و فرهنگی و کسب جایگاه شایسته در اجتماع به شغل بیرون از منزل روی میآورند. کسب درآمد نقطه مثبتی در زندگی زنان محسوب شده و زنان برای بهرهمندی از موقعیتهای اجتماعی و شخصی به شغل به عنوان عامل مهمی نگاه میکنند. از طرفی تحصیلات زنان و نیاز به استفاده بهینه از دانستهها، نیاز به فعالیت اجتماعی را برای زنان دوچندان میکند.
در این بین شغل اداری برای یک خانم چالشهای زیادی را به همراه دارد. از جمله، سختیهای کار، موظف بودن به حضور در محل کار طبق ساعت مشخص، سپری کردن اکثر اوقات روز و هفته در بیرون از منزل و سر و کله زدن با افراد مختلف، میتواند برای زندگی شخصی یک خانم چالشبرانگیز باشد.
در نقطه مقابل آرامش و سکونتی که در خانه ایجاد میشود اعم از پخت و پز و نظافت منزل و حفظ بنیانهای عاطفی منزل، اغلب حاصل تلاش زنان است. خانمی که در بیرون از منزل کار میکند ناچار است متعهد به شغل و فعالیت اجتماعیاش باشد و به طور ناخودآگاه بخش زیادی از انرژی و توان خود را برای امور مربوط به شغل خویش صرف میکند که ممکن است باعث کوتاهیهایی در امور منزل شود.
اما در کنار مشکلات شغلی بانوان، اشتغال یک زن میتواند حاوی نکات مثبتی نیز باشد.یک زن با ارائه تواناییهای خود در اجتماع دایره ارتباطات و مناسبات اجتماعی خود را قویتر میکند و میتواند دیدگاه همهجانبهتری در حل مشکلات نسبت به یک زن خانهدار داشته باشد.
همچنین اعتماد به نفس زنان شاغل از جهت اتکا به خود در حل بسیاری از مسائل شخصی و شغلی میتواند نسبت به برخی از زنان خانهدار که تعاملات کمتری با اجتماع دارند، بیشتر باشد. همچنین زنان شاغل میتوانند از جزئینگریها و مرارتهایی که در بعضی از زنان خانهدار به خاطر عدم مطالعه علمی، نداشتن دایره دوستان موفق و عدم تبادل اطلاعات در زمینههای مختلف زندگی ایجاد میشود، با پرداختن به اموری که در عرصه شغلی با آن مواجهند، رهایی یابند.
یک زن شاغل موفق علیرغم سختیهای زیادی که در مسیر شغلی خود با آن مواجه میشود، با همافزاییهای علمی و اجتماعی که در محیط کار با همکاران خود کسب مینماید، میتواند قدرت و مهارت بیشتری در حل مسائل زندگی پیدا کند.
شغل اداری به شرطی که در نگاه یک بانوی شاغل روزمره و تکراری نشود، میتواند انگیزهبخش برای نشاط و پویایی و نظم و انضباط بیشتر یک زن در زندگی و انگیزهبخش برای حفظ مناسبات و عواطف خانوادگی باشد.
مهم این است که زنان با برنامهریزی و استفاده از حمایتهای خانوادگی از نظر ایجاد انگیزه و امید،
هم در محیط کار و هم در منزل روحیه شادابی و نشاط را در اطرافیان خود ایجاد نمایند و از دانستههایی که در اجتماع با تحمل رنج و صبوری به دست آوردهاند، در جهت حفظ بنیان خانواده و به دنبال آن خانواده بزرگترشان که جامعه است استفاده کنند.
آن سوی قاب تصویر
مرضیه قائدی / تصویرگر کتاب
من، تصویرگر کتاب کودک و نوجوان، نزدیک به دو دهه است که در زمینه کتابهای کودک و آموزشی، مجله، روزنامه، رمان و کمیک فعالیت میکنم. مسیر هنریام از نقاشی آغاز شد؛ از سالهای هنرستان تا مقاطع کاردانی و کارشناسی.
ورودم به تصویرگری از طریق آشنایی با یکی از ناشران اصفهان شکل گرفت و پنج شش سال نخست را با ابزارهای دستی، از کلاژ و مدادرنگی تا آبرنگ و گواش، کار کردم.
بعدها قلم نوری را با آزمونوخطا آموختم و در محیط کاری خودم از پیشگامان استفاده از آن بودم؛ تجربهای که امروز میتوانم به دیگران هم آموزش بدهم. در کنار تصویرگری، در هنرستان کاراکترپردازی، کارگاه گرافیک، مبانی تصویرسازی و تاریخ هنر ایران و جهان تدریس میکنم.
در تجربه حرفهای من، مسیر گرفتن سفارش همیشه هموار نبوده است. در برخی پروژههای مرتبط با ارگانها، احساس کردهام گروههای مردانه گاه فرصت بیشتری برای همکاری پیدا میکنند.
از سوی دیگر، فاصله میان تعرفههای رسمی و دستمزد واقعی، بهویژه برای تصویرگران تازهکار، چشمگیر است. گاهی انتشار کتاب را چنان امتیازی جلوه میدهند که گویی باید دستمزد ناچیز را پذیرفت؛ در حالی که هر تصویر حاصل زمان، دانش، تجربه و نیروی خلاقه هنرمند است.
اما زندگی یک زن تصویرگر برای من، تنها مجموعهای از دشواریها و موانع نیست؛ روایتی است از تلاش برای حفظ بخشی از وجودم که با خلق کردن زنده میماند.
تصویرگری به من امکان میدهد از روزمرگی فاصله بگیرم و وارد جهانی شوم که در آن میتوانم از هیچ، شخصیتی بسازم، به فرمها جان بدهم و برای خیالهایم جایی واقعی پیدا کنم.
گاهی همین خلوت، همین چند ساعت غرق شدن در تصویر، به من کمک میکند دوباره به زندگی روزمره برگردم؛ با ذهنی روشنتر و نیرویی تازهتر.
البته این خلوت بهخودیخود به دست نمیآید. باید برایش جا باز کرد، از زمان و انرژی مراقبت کرد و پذیرفت که رشد هنری همیشه در مسیر مستقیم و بیوقفه اتفاق نمیافتد.
گاهی سفارشها کم میشوند، گاهی کار آنطور که انتظار داشتهای پیش نمیرود و گاهی زحمتی که کشیدهای آنگونه که باید دیده نمیشود.
در چنین لحظههایی، برای من مهم است که ارزش خودم را فقط با تعداد کتابهای منتشرشده، میزان سفارشها یا نظر دیگران نسنجَم. هر تجربه، حتی اگر به نتیجه دلخواهم نرسد، چیزی به شناخت و تواناییام اضافه میکند.
فکر میکنم زن هنرمند برای ادامه دادن، بیش از هر چیز به فرصت رشد و حق انتخاب نیاز دارد؛ اینکه بتواند یاد بگیرد، تجربه کند، نه بگوید، درباره ارزش کارش مذاکره کند و در عین حال، از لذت آفرینش دور نماند.
یادگیری ابزارهای تازه، ارتباط با هنرمندان دیگر، آموزش دادن و بهاشتراک گذاشتن تجربهها، برای من راههایی بودهاند تا مسیرم را زنده و پویا نگه دارم.
تدریس در هنرستان نیز همین معنا را دارد: اینکه آنچه در طول سالها با جستوجو و تجربه به دست آوردهام، به نسل تازه منتقل کنم و در شوق آنها، بخشی از شوق آغازین خودم را دوباره پیدا کنم.
تصویرگری به من آموخته است که گاهی باید به ایدهای فرصت داد تا شکل بگیرد؛ نمیشود از همان ابتدا انتظار داشت همهچیز کامل و بینقص باشد.
شاید زندگی هم همینطور است. باید به خودمان اجازه آزمودن، اشتباه کردن، تغییر مسیر و دوباره شروع کردن بدهیم.
من هنوز از ساختن شخصیتهای تازه، از بازی با فرم و نور و رنگ، و از لحظهای که یک داستان به کتاب تبدیل میشود، لذت میبرم. این لذت، حتی در روزهای دشوار، یادآوری میکند چرا این مسیر را انتخاب کردهام.
برای من، زندگی یک زن تصویرگر یعنی ساختن و دوباره ساختن؛ نه فقط روی کاغذ، بلکه در شیوه زیستن، آموختن و ایستادن بر پای خود.
یعنی میان مسئولیتها و محدودیتها، جایی برای رؤیا و آفرینش حفظ کردن؛ برای کاری که هم هویت من است و هم راهی برای ارتباط با جهان. شاید استقلال همین باشد: اینکه اجازه ندهی دشواریها تمام تعریف تو از زندگی شوند.
هر بار که قلم را برمیدارم، فقط تصویری تازه نمیسازم؛ به خودم یادآوری میکنم که هنوز امکان آغاز هست، هنوز میتوان چیزی را تغییر داد و هنوز میشود با یک خط، یک شخصیت و یک جهان تازه، راهی برای ادامه پیدا کرد.
لحظه شیرین تدریس
فاطمه طالبی / معلم و نویسنده
مدتی قبل، رمانی از گروه سنی نوجوانی میخواندم. داستان درباره دختر وسطی یک خانواده بود که زیر سنگینی سایه خواهر بزرگتر و برادر کوچکتر به چشم نمیآمد. دختر به گمان بقیه هنر و توانایی خاصی هم نداشت، او فقط به داستان علاقهمند بود و دقیقا با همین علاقهمندی هم توانست جان خود، خواهر و برادر کوچکش را از آسیبی که متوجه آنها بود، نجات دهد؛ فقط با داستان!
برای منی که از کودکی با قصه و داستان بزرگ شدهام، این داستان عجیب نبود. اما تا به حال از نزدیک و با همه وجودم تأثیر آن را بر جان آدمها ندیده بودم؛ تا زمانی که برای بچهها سر کلاس داستان گفتم.
یکی از پرطرفدارترین داستانها برای بچهها، داستانهای شاهنامه است. وقتی نوبت به داستانهای شاهنامه میرسد، بچهها یکپارچه گوشند. حتی پلک نمیزنند. میخ میشوند و فقط به من خیرهاند تا داستانها را ببلعند.اگرچه بار اولی نیست که این اتفاق برایم میافتد؛ اما هربار مثل بار اول، انگار که تا به حال چنین تجربهای نداشتهام، شگفتزده میشوم. هربار احساس میکنم، حکیم توس، با همان ابهت بالای کلاس نشسته است و به من و مخاطبان نوجوانم نگاه میکند که هر دو در دریای عمیق اشعار و داستانهای او غرقیم.
این ساعتها، هیچکدام جزو عمرمان نیست. نه من که از این شاخه پربار به آن شاخه پربارتر کشیده میشوم، میوه میچینم و به دست بچهها میدهم و نه بچهها که حتی با شنیدن صدای زنگ، حاضر نیستند کلاس را ترک کنند و منتظر ادامه داستانند.
چنین وقتهایی است که تا بن جانم ارزش کار حکیم توس و داستانسرایی او را درک میکنم و تأثیر داستان را به چشم میبینم که چطور قلبهای تشنه مخاطبانم را سیراب میکند.این شیرینی مداوم به همینجا ختم نمیشود. لحظه کمال این شیرینی وقتی است که میبینم این لحظات برای بچهها هم ماندگار شده است. بعضیها را کتابخوان کرده و بعضیهای دیگر را کتابخوانتر و لذت اثرگذاری مثبت، از سویی انرژی دوچندانی را به رگهای آدم جاری میکند و از سویی مسئولیت آدم را سنگینتر.
وقتی کار، معماریِ معناست
سپیده فرحوش / مدیر روابط عمومی
برای کسی که سالهای آغازین جوانیاش در تاریکخانه ظهور عکس هنرستان گذشته و در دانشگاه هنر اصفهان ژوژمان طراحی فرش چیده، «کار کردن» هرگز تعریف اداری و قالبی پیدا نمیکند؛ حتی پشت میز مدیریت روابط عمومی یک انتشارات.
وقتی هنر میخوانی، یاد میگیری جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آنطور که «میتواند خلق شود» ببینی. و وقتی پا به دنیای پرهیاهوی ارتباطات و رسانه میگذاری، درمییابی که این کار هم چیزی جز زایش مداوم فرم و معنا نیست.
با ورود به این جهان، بوم و رنگروغن جایشان را به ابزارهای تازهای میدهند: کلمات پیچیده خبرها، بیلبوردهای شهری و هماهنگیهای پر از تنش. من خیلی زود فهمیدم مدیریت یک پروژه فرهنگی، تفاوتی با ترکیببندیِ یک کادر گرافیکی ندارد؛ همانقدر ظریف و نیازمند نگاه همزمان به «کل» و «اجزا».
حتی امروز که برای اجرای یک رویداد کتابمحور برنامهریزی میکنم، در ذهنم همان خطوط روی کاغذهای شطرنجی طراحی فرش امتداد مییابند؛ بستر فقط عوض شده است: اینجا بوم من «زمان» و «مخاطب» است و پالت رنگم، کتابها و رسانهها.
این نگاه هنری، وسواسی گریزناپذیر میآورد. نمیتوانی به خروجیِ معمولی راضی باشی، اجازه بدهی خبری بد تنظیم شود یا رویدادی بدون امضای تو پیش برود. این همانجایی است که حضور یک زن در جغرافیای کار حرفهای، از یک «وظیفه روزمره» به یک «معماریِ معنادار» بدل میشود. حضوری که نه تقلیدی از الگوهای مکانیکی بازار است و نه رقابتی کور؛ بلکه افزودنِ ظرافت، روایت و عاطفه به عقلانیت خشک سازمانی است.
برای من، کار هرگز خلاصه در یک فیش حقوقی یا عنوان اداری نبوده است؛ کار، ابزارِ صیقل دادنِ هویت است. تلاشی مداوم برای بیرون کشیدن زیبایی از دل روزمرگیهای خاکستری؛ چه دیروز که دستیار صحنه و برنامه تلویزیونی بودم، چه روزهایی که پای داربست المانهای شهری میایستادم، و چه حالا که میان عطر کاغذهای انتشارات، برای نشستن هر واژه در جای درستش میجنگم.



