خدا از شما راضی آقایان رازی!

جنگ که شد نشانی‌اش شد یک لنگه کفش. همه جا را گشتند. غبار به غبار خاک مدرسه را زیر و رو کردند. همه وجودشان شد چشم و ذره‌بین انداختند روی تن مدرسه. گشتند و گشتند، نبود که نبود.

تاریخ انتشار: ۱۰:۳۹ - یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
خدا از شما راضی آقایان رازی!

به گزارش اصفهان زیبا؛ جنگ که شد نشانی‌اش شد یک لنگه کفش. همه جا را گشتند. غبار به غبار خاک مدرسه را زیر و رو کردند. همه وجودشان شد چشم و ذره‌بین انداختند روی تن مدرسه. گشتند و گشتند، نبود که نبود. قد غم غیبت ماکان بلند بود. مدام هم قد می‌کشید آن هم درست زمانی که هیچ نشانه جدیدی از ماکان پیدا نمی‌شد.
شرمندگی آوار شده بود روی زمین مدرسه. کمر دیوارها خم و در و دیوار مدرسه رنگ به رو نداشت.

هرچه بود حال بد بود که شره می‌کرد از دل غبارهای به خون نشسته، لباس‌های سوخته و کیف و کتاب غم گرفته.
جنگ، روی بی‌رحم خودش را در زشت‌ترین حالت ممکن در برابر دیدگان دنیا به نمایش درآورده بود. عمق غم مدام زیاد می‌شد و غم غرق می‌کرد آدم را.

کاش یک نشانی از خودت نشان می‌دادی پسر. کاش جواب مادر را می‌دادی وقتی صدایش ترک برمی‌داشت و کلمه‌هایش دست و پا شکسته از راه گلو خودشان را بیرون می‌کشیدند.
و حالا هر نشانه‌ای یک نشانی است از تو. صدای خنده‌هایت، تاب توی موهایت، سیاهی چشم‌هایت، زیبایی کمان ابروهایت، شمع کیک تولدی که فوت نکردی و رفتی، کیف و کفش و کتاب‌هایت، کاردستی‌های نیمه کاره‌ات، مزار خالی و حالا هم قوطی چسب نصفه و نیمه‌.

همان که با برچسب رویش نوشته بودی؛ «ماکان نصیری». همان که رویاهایت را تبدیل می‌کرد به کاردستی و با چسب به هم می‌رساند آنچه که در ذهنت نقش بسته بود. قربان رد انگشت‌های کوچکت که مانده روی چسب.
راستی کدام کاردستی نصف نیمه‌ات را می‌خواستی تمام کنی که صبح روز نهم اسفند، قبل از رفتن به مدرسه چسب را بین وسایلت جا دادی؟!
می‌دانی ماکان، کاش اینطور نمی‌شد. کاش اینقدر رد سیاهی نمی‌ماند به در و دیوار مدرسه. کاش…
چند روزی است چسب کاردستی‌هایت قد کشیده و از بین آوار شکوفه کرده و خودی نشان داده است. حالا بین همه صفحات مجازی می‌شود رد این چسب را گرفت و رسید به اسم تو، به ماکان نصیری. راستش را بخواهی، تازه فهمیدیم که چقدر آدم می‌تواند با همین نشانه‌های کوچک از یک قهرمان غایب، یاد کند.

چقدر با همین نشانه‌ها می‌شود خاطره بازی کرد. چقدر همه چیزهای کوچکی که تا دیروز فکرش را هم نمی‌کردیم می‌تواند وسیله‌ای باشد برای مرور آدم‌ها و ما را پرت کند به روزهایی که آن آدم‌ها بودند و نفس‌هایشان مرتب بود.

چقدر این قوطی چسب شد یک پل و ما را رساند به دست‌هایت.
دم مسئولان شرکت رازی، گرم. با همین نشانی کوچک برای تو یک یادبود درست کرده‌اند. اسم تو نشست روی قوطی‌های چسب رازی. خدا از آن‌ها راضی باشد که از تو و نام ماندگار تو به قد توانشان یاد کردند.