به گزارش اصفهان زیبا؛ آن روز، پانزدهم مهر، رنگها در حیاط کودکستان «هنرجوی کوچک»، با تمام درخشششان، حرف دیگری برای گفتن داشتند. خورشید از لابلای سایبان سبزرنگ حیاط میتابید و نورش روی تابلوی چوبی کوچکی که با گچ سفید بر آن نوشته شده بود: «به یاد شهید محمدطاها خودسیانی»، میلغزید. گُل رزِ صورتیرنگی که با روبانی ظریف بر لبه تابلو نشسته بود، انگار تنها چیزی بود که در آن همهمه کودکانه، جای خالی او را پُر میکرد.
فضا، ترکیبی از اضداد بود. صدای خندههای رها و بیپروای بچهها با سنگینی معلق در هوا، از نیمکت خالی محمدطاها؛ کودکی که تا همین چندماه پیش کنار این بچهها میخندید و شاد بود، نشأت میگرفت. نیمکتی که با پرچم سهرنگ ایران پوشیده شده بود و بر روی آن کولهپشتی مدرسه، دفترچه نقاشی و مدادرنگیهایی که انگار همین لحظه از دستهای یک کودک بر روی آن رها شده بودند، خودنمایی میکرد. کنار میز، عکسی قدی از محمدطاها توی قاب چشم جا میشد؛ پسربچهای با لباس فرم خاکستری و نگاهی که گویی هنوز در جستجوی همبازیهایش در همین حیاط است. قابِ عکسِ دیگرِ روی میز هم، محمدطاها را در کنار پدرش نشان میداد با لبخندهایی که حالا در تاریخ فروردینماه چهارصدوپنج، منجمد شدهاند.
عمهها و عموی محمدطاها در گوشهای از حیاط ایستاده بودند؛ حضورشان سنگین بود و نگاهشان به هر کودکی که در حیاط میدوید، گره میخورد. در چشمهایشان، همزمان هم فقدان یک عزیز از دست رفته موج میزد و هم عطشی برای ثبت این لحظه؛ لحظهای که دیگر هیچوقت برای «محمدطاها» تکرار نخواهد شد. آنها آمده بودند تا نیمکت خالی شهید محمدطاها خودسیانی را در ذهن کوچک همبازیهای او به نمادی از یک قهرمان تبدیل کنند.
در میان تمام آن شور و هیاهوی کودکانه، لحظهای وجود داشت که زمان، گویی برای چند ثانیه در حیاط کودکستان ایستاد. همکار پدر محمدطاها، با لباس نظامی و قامتی استوار، به سمت نیمکت خالی او نزدیک شد؛ انگار که مأموریتی نانوشته بر دوش داشت؛ مأموریتی برای ادای احترام به پسربچهای که اگرچه جثهاش کوچک بود، اما نامش حالا در کنار نامِ پدر، به بلندای یک اسطوره ایستاده است.
او رو به میزی ایستاد که با پرچم سهرنگ ایران آراسته شده بود؛ جایی که کولهپشتی مدرسه، قاب عکس پدر و پسر، مدادرنگیها و دفتر نقاشیاش، چشمانتظار او بودند. سکوت سنگینی که بهیکباره حیاط را فراگرفت، خبر از ادای دینی داشت که فقط در آیین نظامیان است. شانههایش را صاف و در برابر چشمهای محمدطاها، سکوت کرد. آن لحظه تلاقی صلابت نظامی و بغض پدرانه بود؛ جایی که لباس رزم پدر و معصومیت کودک، در یک قاب مشترک به هم گره خوردند تا ثابت کنند راه محمدطاها، حتی در کودکستان هم بیپیرو نیست.
دقایق پایانی مراسم، زمان توزیع یادبودها بود. لیوانهای شفافی که روی هرکدام عکسی از محمدطاها نقش بسته بود. درون هر لیوان، دو شکلات و یک تراش کوچک قرار داشت، اما چیزی که به این چیدمان، معنایی فراتر از یک هدیه میداد، «بادکنکهای زرد» برافراشتهای بود که از میان لیوانها سر برآورده بودند. رنگ زرد بادکنکها، فضای حیاط را تسخیر کرده بود؛ رنگی که در دنیای کودکان، نماد آفتاب و شادی است، اما در این لحظه، برای آنهایی که ماجرا را میدانستند، بوی یک حسرت ابدی را میداد.
قصه این بادکنکهای زرد هم چیزی فراتر از یک تزیین ساده بود. این بادکنکها، امانت یک «فردا» بودند که هرگز نرسید. ماجرا به آخرین شامگاه زندگی محمدطاها بازمیگردد؛ شبی در خانه پدربزرگ، زمانی که او در دنیای کودکانه و سرخوشانهاش، گوشی عمهاش را در دست گرفته بود. وقت رفتن که شد، محمدطاها گوشی را پس نداد. چانه زد، پافشاری کرد و دستآخر، میانجیگری شوهرعمهاش کارساز شد تا گوشی را پس بگیرد. اما محمدطاها برای این تسلیم، شرطی گذاشته بود که در تاریخ آن خانواده ثبت شد؛ شرطی که فردا و پسفردا نداشت. او با همان لحن قاطع کودکانهاش گفته بود: «گوشی رو میدم، به شرطی که فردا برام چندتا بادکنک زرد بخری و بیای!»
شوهرعمهاش خندیده بود، قول داده بود و حتی هنگام خروج از در، به همسرش یادآوری کرده بود: «یادت باشد فردا که آمدیم، چندتا بادکنک زرد برای محمدطاها بخریم.» ساعتی بعد اما، بمبها در محله «هفتون» سکوت شب را شکستند. خانه پدربزرگ بر سر خانواده آوار شد و آن «فردا» که محمدطاها برای دیدن بادکنکهایش منتظرش بود، هرگز طلوع نکرد. بمبها، او و خانوادهاش را در خواب ابدی فرو بردند و بادکنکهای زردی که قولش را گرفته بود، هیچگاه به دستان محمدطاها نرسیدند.
امروز، بعد از گذشت ماهها از آن شب خونین، در مهدکودکی که محمدطاها روزهای زیادی در آن نفس میکشید، همان بادکنکهای زرد برای بچههای دیگر در آسمان رها شد. شاید این بهترین راه بود برای آنکه خانواده شهید، دینی که بر گردنشان مانده بود را ادا کنند؛ «پخش کردن آخرین آرزوی محمدطاها در دست بچهها..!» در حیاط کودکستان، بادکنکهای زرد محمدطاها، بالاخره به آسمان رسیدند؛ درست همانطور که او خواسته بود، اما اینبار در دستان همبازیهایش، برای پرواز در خاطرههایی که هرگز غبار نمیگیرند.



