به گزارش اصفهان زیبا؛ درحالیکه ساعتهای دیجیتالی، زمان را برای ما قطرهقطره میشمارند و نورهای مصنوعی، چرخه روز و شب را در خود بلعیدهاند، پرسشی بنیادین به ذهن میرسد. چرا با وجود همه رفاهی که در زندگی مدرن نهفته است، ما همچنان احساس تنهایی، ترس و بیگانگی میکنیم؟ چرا زمانی که در میان یک فضای سبز قدم میزنیم، یا صدای جریان آب را میشنویم، گویی بخشی از روح خسته ما دوباره جان میگیرد؟ پاسخ این پرسش در یک واژه نیرومند نهفته است که از ژرفای زیستی ما برمیخیزد: «بیوفیلیا».
نظریه بیوفیلیا (زیستگرایی) بیان میکند که انسانها دارای یک میل ذاتی، غریزی و تکاملی برای برقراری پیوند با دیگر گونههای زندگی و ساختارهای طبیعی هستند. به زبان ساده، ما زیستدوست هستیم. نه به این انگیزه که این یک گزینه اخلاقی یا یک شیوه فرهنگی است، بلکه به این انگیزه که میلیونها سال در بستر طبیعت تکامل یافتهایم.
از منظر تکاملی، آنچه امروز برای ما زیبایی یا آرامش جلوه میکند، مانند رنگ سبزِ برگ یا جریان گونهگونِ نور در میان برگهای درخت، بهدرستی همان نشانههایی هستند که در درازای هستی، ما را پشتیبان و پناه بودهاند. طبیعت برای ما فقط یک منظره نیست؛ طبیعت، خانه و سرچشمه هستی است. ازاینرو، ساختار مغز و روان ما، بهگونهای است که با محرکهای طبیعی، واکنشهای مثبت بیولوژیک نشان میدهد.
مشکل اصلی در دنیای امروز این نیست که طبیعت وجود ندارد یا محیطزیست در حال نابودی است. بلکه این است که ما از آن جدا شدهایم. فرآیند شتابان شهرنشینی و تبدیل زندگی به فضاهای ساختگی و بسته، گونهای گسستِ زیستی ایجاد کرده است. ازاینرو، پدیدهای به نام «ناهنجاری کمبود طبیعت»، جهان ما را در چنبره خود میگیرد؛ پدیدهای که در آن، دوری از عناصر طبیعی، به افزایش آمار افسردگی، اضطراب، کاهش تمرکز و حتی آسیبهای جسمی در کودکان و بزرگسالان کشیده میشود.
ما در محیطهایی زندگی میکنیم که برای کارکردن طراحی شدهاند، نه برای زیستن. دیوارهای صاف، سطوح صیقلی و هندسههای تکراری ساختمانها، برخلاف الگوهای پیچیده و فراکتال طبیعت، هیچ محرکِ بیوفیلیکی برای روانِ انسان ندارند. این محیطهای خنثی، بهدرستی غذای حسی مغز ما را قطع میکنند و ما را در وضعیتی از محرومیت حسی و روانی قرار میدهند.
در این حال، راهکار چیست؟ آیا باید به دوران غارنشینی بازگردیم؟ بیگمان باید گفت نه! راهکار در بازتعریف رابطه با محیط است. علم نوین امروز، از مفاهیمی مانند طراحی بیوفیلیک سخن میگوید. این رویکرد در معماری و شهرسازی، کوشش میکند تا عناصر طبیعی همچون نور طبیعی، تهویه هوا، گیاهان و آب را به درون ساختارهای انسانی بازگرداند. هدف این نیست که ساختمانها را به جنگل تبدیل کنیم. بلکه هدف این است که روح طبیعت را در کالبد شهرها بازسازی کنیم تا فضای زندگی، با نیازهای بیولوژیک انسان همسو شود.
در سطح اجتماعی، پذیرش مفهوم بیوفیلیا میتواند نگاه ما را به نگاهبانی از محیطزیست تغییر دهد. هنگامی که درک کنیم طبیعت نه یک موجود بیرونی که باید از آن نگاهبانی کرد، بلکه بخشی از هویت زیستی خود ماست، نگاهبانی از محیطزیست از یک وظیفه اخلاقی و توانفرسا به عمل خودپسندی و خودسازی تبدیل میشود. ما از محیطزیست نگاهبانی میکنیم؛ چون با ویرانی آن، در حال ویرانی بخشی از سیستم زیستی خود هستیم.
بیوفیلیا یادآوری میکند که ما ارباب طبیعت نیستیم. بلکه بخش کوچک و البته جداییناپذیر آن هستیم. در دنیای پر از دلشوره و شتاب، نیاز ما به طبیعت، زیور یا سرگرمی نیست؛ بلکه نیازی بنیادین برای نگهداری انسانیت است.
ما باید یاد بگیریم که چگونه در میان شهرها، دوباره زمین را حس کنیم. باید یاد بگیریم که چگونه فضاهای زندگی خود را از برجوباروی بتن رها کرده و با عناصر زنده پیوند بزنیم. بازگشت به طبیعت، نه یک پسگرد، بلکه تنها راه پیشروی انسان در مسیری است که در آن، سلامت روان و مانایی ستاره زمین، در یک ظرف ظریف جا میگیرند.



