به‌خاطر ایران اسلامی بود…

ما درست زمانی عدالت را فراموش کردیم که آن را ناچیز انگاشتیم و زمانی آن را ناچیز انگاشتیم که تعریفش به دست سفلگان افتاد. وقتی کوتوله‌ها بلندگو دست بگیرند، تنها صدایی که به درستی شنیده نمی‌شود، سخن صواب است؛ تا آنجایی که انتقادها به فلسفه تأسیس مدارس سمپاد اوج می‌گیرد و فراموش می‌کنند سخن رهبر معظم انقلاب را که بارها گفته و می‌گوید: «عدالت به معنای این نیست که ما با همه استعدادها با یک شیوه برخورد کنیم؛ نه، استعدادها بالاخره مختلف است. نباید بگذاریم استعدادی ضایع شود. برای پرورش استعدادها باید تدبیری بیندیشیم؛ در این تردیدی نیست. اما ملاک باید استعدادها باشد و لاغیر»

تاریخ انتشار: 08:49 - دوشنبه 26 آبان 1399
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه

نهال سمپاد درست با همین ایده بنیادین به دست باغبانی مهربان شکل گرفت. به تعبیر خودش: «وقتی آمدم، موی سپیدی بر چهره‌ام نبود و اکنون پس از گذشت بیش از بیست‌ویک سال، با قامتی راست و امیدوار، محیط کارم را ترک می‌کنم؛ با فرزندی رشید به نام سمپاد برای ایران اسلامی؛ مقاوم و سازش‌ناپذیر. در این مدت، دو تن بیش از همه مرا ممنون خود ساختند: رهبر معظم انقلاب که با دفاع از سمپاد در شورای‌عالی انقلاب فرهنگی، به این نهال امکان غرس دادند و همواره نگران کاستی‌های آن بودند؛ و نخست وزیر وقت، جناب آقای مهندس میرحسین موسوی که مرا به این مسیر کشاند.» اما در این مسیر سمپاد چه جفاها کشید و چه شلاق‌ها که بر تن جواد اژه‌ای فرود نیامد که این‌ها همه به خاطر بسط ایده بنیادین عدالت بود؛ تا آنجا که عنوان مجاهد خاموش برازنده او شد. در تمامی این سال‌ها کار به آنجا کشید که: «از میان شش وزیر روی کار آمده در این مدت، تنها یک وزیر برایم کم‌آزار بود و من چه شب‌ها که تا صبح نگران این کودک نوپا، بی‌خوابی را تجربه نکردم.» و اگر نبود حمایت‌های بی‌دریغ رهبر معظم، طومار مدارس استعدادهای درخشان صدباره برچیده شده بود. هرچند که در این سال‌های بی‌سمپادی هم رهبری گاه‌وبیگاه خطاب به آموزش و پرورشی‌ها ذکر از سمپاد می‌کند، اما قوی‌ترین مردان هم وقتی بازویشان را قطع کنی، از توان می‌افتند و این کلام و آن توصیه تنها برای تاریخ باقی می‌ماند.

بذر عدالت در زمین محبت

داشتن ایده عدالت آموزشی به تنهایی کافی نیست. باید آستین همت را بالا زد و مرد عمل شد. معلمی یک جهد عادی نیست؛ عشق است. باید با تمام وجودت بچه‌ها را دوست بداری: «بچه‌های این سرزمین را در هر کجای ایران عزیز، همانند هر ایرانی مسلمان، با تمام وجود دوست داشته‌ام و این دوست داشتن را لازمه ذهن هر معلمی می‌دانم که بخواهد راه انبیا، و نه دریوزگی اغنیا، را طی کند. سمپاد را برای آن‌ها به وجود آوردم که کمتر کسی به فکرشان است. وقتی فرزند استانداری در آزمون ورودی سمپاد مردود می‌شد، خوشحال نمی‌شدم، اما وقتی فرزند بلال‌فروش روبه‌روی همان استانداری قبول می‌شد، از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدم.» برای همین هم بود که می‌گفت روزانه 14 ساعت کار می‌کرده است؛ بدون آنکه خستگی را بفهمد. آری، زیرمجموعه‌ها که چنین مدیری را می‌دیدند، همه از قالب فرمی در می‌آمدند و آن وقت بود که مدارس سمپاد با مدارس دیگر متفاوت می‌شد. در نامه خداحافظی از سمپاد می‌نویسد: «همکاران سمپادی‌ام! می‌دانم از میان شما، آنان که به راه سمپاد معتقد بودید، از نظر مادی هیچ بهره‌ای نگرفتید و بیش از آنچه موظفتان بود، کار کردید. در هر شهری با کوشش شما مدارس سمپاد جان گرفت و آن‌که کمتر از همه نقش داشت من بودم و آن‌که بیش از همه ناسزا شنید، شما بودید. هر کجا هستید، به خدمت خود ادامه دهید و بدانید که خدا تنها داوری است که می‌توان به او تکیه کرد و امید داشت.» آن‌ها که در این مدارس نبودند این سخنان را جمله تعارف می‌پندارند و آن‌ها که در آن فضا بودند و در سنگر علم و فرهنگ ایستادند و زخم زبان‌ها را چشیدند، می‌دانند که این کلام عین حق است. سمپاد تنها یک مدرسه نیست که چندسالی مهمان آن باشی و بعد از آن بروی؛ سمپاد یک هویت است. کدام مدیر را دیده‌اید که برای مجموعه خود چنین هویت یکدستی ایجاد کرده باشد؛ تا جایی که او را پس از مرگ نیز «پدر» بخوانند.

سنت و تعلق

نام خاندان اژه‌ای را در تاریخ از جایی دنبال کنید که جد بزرگ ایشان به تبعیت از آقانجفی برای اولین‌بار فتوای حرام بودن تنباکو  را اعلام کرد وبه همراه منیرالدین بروجردی از شهر تبعید شدند؛ حرکتی که بعدها به حکم تحریم تنباکوی میرزای شیرازی کشیده شد و آتش به خرمن انگلیسی‌ها زد. او از چنین تباری بود؛ از سلسله روحانیت. پدرش آیت‌الله علی‌محمد اژه‌ای و برادرش شهید علی‌اکبر اژه‌ای بودند. مسجد علی به اعتبار این خانواده از سال‌ها قبل از انقلاب اسلامی کانون تربیت بود. جواد اژه‌ای بعد از انقلاب هم جای درست خودش را پیدا کرد. تربیت، هم تخصص او بود و هم رسالتش. او برآمده از سنتی عمیق در اصفهان بود و اگر از ایده عدالت یا محبت انسان‌ها صحبت می‌کنیم این‌ها همه از زیر آن عبا بیرون آمده است. سنت کشتی نجات است و اگر امروز اهالی آن را دیدید که در میان دریا راکد مانده‌اند، حق دارید آنان را به خاطر داشتن چنان سرمایه عظیمی و چنین سکونی بازخواست کنید. اژه‌ای این را خوب می‌دانست و پیوسته تمنای چسبندگی دانش‌آموختگان مراکز با سرزمین و سنتشان را داشت: «فرزندان سمپادی‌ام! اطمینان داشته باشید هیچ کجا مانند وطن یک فرد نیست و هیچ افتخاری بالاتر از تلاش برای تعالی و رشد و شکوفایی سرزمین مادری نیست، و این تنها در سایه باور توحیدی امکان‌پذیر خواهد بود. اگر شما بر این باور باشید، کاری کارستان خواهید کرد و عظمت و مجد گذشته سرزمینتان را تکرار خواهید نمود.» اما چه می‌شود کرد که چرخ دنیا به میل ما نمی‌چرخد و علم خانه‌ای دارد و اهل علم به سمت اصل خود می‌روند. این مطلبی بدیهی است و نمی‌توان اژه‌ای و زحماتش را به خاطر آن نکوهش کرد؛ زیرا فارغ‌التحصیلان برجسته مدارس و دانشگاه‌های دیگر نیز یکی پس از دیگری وطن مادری را ترک گفتند. اژه‌ای روسپید خدای خود را ملاقات کرد؛ زیرا وظیفه‌اش را به درستی انجام داد. قرار نیست معادلات جهان به دست یک نفر یا یک مجموعه باشد. ما توانستیم فرصت علم‌آموزی را برای بچه‌هایمان فراهم کنیم و از این جهت گامی رو به جلو برداشتیم؛ اما اینکه ایران قرارگاه صنعت و فناوری و استفاده از نخبگان نیست، تقصیر اژه‌ای چیست! هر چند مرد خدا همیشه خود را مقصر می‌داند:
«از هرگونه قصور و تقصیری که در این مدت داشته‌ام، از پروردگارم و عزیزان سمپادی پوزش می‌طلبم. آنچه تأسیس شده، به خاطر ایران اسلامی بوده است. سمپاد در آن زمان، زیر بمباران و موشک باران ایجاد شد و نامه درخواستش در روزهای سخت جنگ به ریاست‌جمهوری ارسال شد. فکر نمی‌کردم این نهال در کنار سایر نهال‌های آموزشی نظام مقدس ما این‌چنین سریع به بار بنشیند»
آری، امروز هم سمپاد زیر بمباران است؛ با این تفاوت که آن روز مردمان حرف رهبرشان را گوش و از جبهه‌ها محافظت می‌کردند. اکنون روز دیگری است که رهبر طلب می‌کند و باری بر زمین مانده است. حال آن‌که به ندای  رهبر  زمان خود لبیک گفت و شالوده محکم را پی افکند، بنایی استوار برای سرای جاویدان خود افکند و از این روست که به وقت رفتن بی‌تعلق ترنم دارد:
 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگهدار که من می‌روم الله معک
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک