از چه زمانی به کتاب و ترجمه آن علاقهمند شدید؟
من از همان دوران کودکی به مطالعه و زبان انگلیسی علاقه داشتم. از دهسالگی به آموزش زبان پرداختم و به انجمن ایران و آمریکای سابق،کانون زبان ایران که خودم هم مدت 20سال بعد مدرس آنجا شدم! رفتم. یادم میآید آنقدر یادگیری زبان مرا سر ذوق و شوق آورده بود که بعد از یکسال کلاسرفتن و در همان دوران کودکی و در خیال خودم (علامهدهرشدن!) کتاب داستانی را به نام هدهد و اسب سفید از انگلیسی به فارسی ترجمه کردم.
آن موقع در شیراز یک کتابفروشی به نام «مطبوعات بینالملل» بود که فقط کتابهای انگلیسی میفروخت و من در دنیای کودکی خودم خیال میکردم چون اینجا فقط کتاب انگلیسی میفروشد، چاپخانه هم است؛ بنابراین کتاب را به مادرم دادم و گفتم: «من این کتاب را ترجمه کردم تا آن را برای چاپ به کتابفروشی بینالملل بدهید. من چون بچه هستم حرفم را قبول نمیکنند.» مادرم با خنده و درعینحال با تشر گفت: «واقعا خیلی رو داری! یک کتابِ چندصفحهای را ترجمه کردهای و میخواهی همین حالا که هنوز هیچچیزی نشدی، چاپ شود! تازه آنجا هم کتابفروشی است نه چاپخانه.»
من که دنیای خیالی برای خودم ساخته بودم، با بغض به مادرم گفتم: «باشد، اما من وقتی بزرگ شدم، مترجم میشوم و از آن مترجمهای خیلیخوب!» هرچند که اولین رؤیایم کودکانه بود، ولی همیشه در زندگیام جاخوش کرد و بعدها ناخودآگاه خودش را آشکار کرد.
پس از آن چه شد؟
در سن 16سالگی بهعنوان شاگرد ممتاز، مدرک پروفشنسی زبان را از انجمن ایران و آمریکا گرفتم، در سن 18 سالگی برای ادامه تحصیل به آمریکا رفتم و در رشته مهندسی صنایع فارغالتحصیل شدم.مدتی در رشته خودم در آمریکا کار کردم و ضمن کار، ترجمه را شروع کردم. اولین کتابی را که ترجمه کردم، برای یک بنیاد ایرانی مستقر در نیویورک بود که با موفقیت انجام شد.
بعد از بازگشت به ایران، مدتی در رشته مهندسی صنایع در شرکتی کار کردم، ولی به دلایلی این کار را رها کردم و در کانون زبان ایران به تدریس زبان انگلیسی مشغول شدم؛ تقریبا 20سال.مدتی هم در دانشگاه آزاد زبان تدریس کردم؛ البته هر کاری که میکردم، من را راضی نمیکرد و احساس میکردم گمشدهای دارم. زمانی هم که در آمریکا بودم بهخاطر علاقه زیاد به زبان انگلیسی، مرتب در زمینههای مختلف کتاب میخواندم که همین کار موجب شد در درک مطلب، ترجمه و اصطلاحات متعدد که در کتابها بسیار زیاد بهکار میرود، مهارت خاصی کسب کنم.درواقع من یکشبه مترجم نشدم؛ زمانی که وارد کار ترجمه شدم 20سال تجربه را پشت سر گذاشته بودم؛ حتی موقع خواندن رمان یا کتاب به زبان اصلی سعی میکردم از تمام اصطلاحات و مفاهیم مشکل آن سردربیاورم.
از سال 1386 هم مجوز انتشارات «هو» را گرفتم که تاکنون حدود 100 کتاب هم برای انتشارات خودم ترجمه و گردآوری و چاپ کردهام.در کنار کارهای تدریس و ترجمه، به کلاسهای نقاشی هم رفتم و زیرنظر استاد بزرگوار، عباس کاتوزیان، نقاشی رنگوروغن را آموختم که در ایام فراغت به آن مشغول هستم. علاوه بر آنها سمینارهایی درزمینه مثبتاندیشی و تفکر نوین برگزار میکنم که موردتوجه مردم قرار گرفته است.
انگیزه شما برای کار ترجمه چه بود؟
یک روز به کتابفروشی رفتم، کتابی را انتخاب کردم و کمی از آن را خواندم. متوجه شدم بهدرستی ترجمه نشده و کلمات انگار فقط بدونمفهوم، پشتسرهم ردیف شدهاند. کتاب دیگری را برداشتم؛ آنهم همینطور بود. میدانستم عیب کار ترجمه است، نه متن اصلی. گاهی خواننده خیال میکند عیب از اوست که کتاب را نمیفهمد، درحالیکه کتاب خیلی بد ترجمه شده است. همانموقع مصمم شدم بنا به نیاز جامعه، چندین کتابرا در هر زمینهای ترجمه کنم. برای همین هم دستبهکار شــدم، بــهطـــوریکـــه در ســــال 1374، 16 کتاب درزمینه رمان، فراروانشناسی و خودشناسی ترجمه کردم. مصمم بودم که ترجمه من، بهترین ترجمه باشد؛ سپس آنها را به چندناشر دادم تا بررسی و چاپ کنند. تعدادی از آنها چون شناختی از من نداشتند، کتابهایم را رد کردند، ولی با عنایت الهی و پشتکار، 16 کتاب را با ناشران مختلف قرارداد بستم.وقتی تمام کتابها از چند نشر مختلف، به بازار آمد و مردم کتابها را خواندند و با استقبالشان مواجه شد، همان ناشرانی که برای چاپ دسترد بر سینهام زده بودند، از من خواستند که برایشان کتاب ترجمه کنم. آنها میگفتند: «هر کتابی که خودت انتخاب کنی، چشمبسته قبول میکنیم». بهاینترتیب بیش از 120عنوان کتاب را با ناشران معروف قرارداد بستم و مترجم شدم؛ البته این را هم باید اضافه کنم که زمانی که کتابی را ترجمه میکنم، با کتاب و شخصیتهای آن، یکی میشوم و سعی میکنم کتابی باشد که وقتی خواننده آن را میخواند، احساس کند کتاب تألیفی است، نه ترجمه؛ درضمن سعی میکنم اگر اصطلاح یا ضربالمثلی انگلیسی باشد، مترادف آن را در فارسی پیدا کنم که کتاب جذاب و روان باشد.
چه معیارهایی را برای ترجمه و چاپ کتاب درنظر میگیرید؟
برای کتابهایی وقت میگذارم که اول خودم و بعد هم خواننده بتواند با آن کتاب زندگیاش را متحول کند. معتقدم مخاطب باید از کتاب چیزی را بیاموزد که در زندگیاش جنبه کاربردی داشته باشد؛ حتی در انتخاب کتابهای رمان هم این موضوع را مدنظر قرار میدهم. درست است که خواندن رمان از یک جهت جنبه سرگرمی و تفریح دارد، ولی در لابهلای ماجراهای آن، درسها و حقایقی از زندگی نهفته است که خواننده باید با هوشیاری بفهمد. علاوهبراین، من سعی میکنم کتابهایی را انتخاب کنم که کمحجم و پرمحتوا باشند؛ چون این روزها مردم وقت ندارند یک کتاب 400 یا 500 صفحهای را بخوانند. سری کتابهای کوچکی ترجمه کردم که بین50 تا 70صفحه است، ولی هر صفحه آن ارزش خواندن دارد و میتوان آن را بهصورت عبارات تأکیدی روزانه استفاده کرد.درواقع سعی میکنم کتابهایی را برای ترجمه انتخاب کنم که حرفی برای گفتن و عملکردن داشته باشند؛ کتابهایی پرمحتوا که عظمت الهی و شأن و منزلت بشر را برای خواننده پررنگتر کند و از این طریق بتوان بر ذهن مسلط شد ودرعیــنحال به خــواننده کمـک کنـــد تا سرنوشت او انتخابی شود، نه شانسی؛ البته ناگفته نماند که من دوست دارم در درجه اول خودم متحول شوم و شناختم از زندگی و خدا بیشتر شود و همین موضوع هم به خوانندگان کتاب منتقل شود. در اصل وقتی کتابی را برای ترجمه در دست میگیرم، به اینکه چقدر پولساز است فکر نمیکنم؛ تمام فکرم این است که کتاب تا چهحد میتواند به معلوماتم اضافه کند و از آن پند بگیرم. بعد هم کتاب به دیگری کمک کند تا از طرز فکر غلط و افکارمنفی و مأیوسکننده دست بردارد؛ همچنین قدرت و توانمندیها و استعدادهایش را شناسایی کند و مسیری الهی توأم با آرامش را در زندگی پیش بگیرد تا از اینطریق بتواند زندگی را زیبا ببیند و لذت ببرد و افکار مثبت، امید و تلاش را در جامعه گسترش دهد؛ چون تکتک انرژی ما انسانها، چه مثبت و چه منفی، روی کل دنیا تأثیر میگذارد.من اعتقاد دارم زمانی که انسان با آگاهی بهسوی مسیر الهی و حق و حقیقت گام بردارد و برای تحول خودش تلاش کند، بیشک درهای نعمات و خیروبرکت الهی به سویش باز میشود.
تــأثیر کتــاب و کتــابخوانی در زندگیتان چه بوده است؟
تأثیر کتاب در زندگیام بینهایت است. با هر کتابی که ترجمه میکنم یا میخوانم دری از درهای موفقیت و آرامش بهرویم باز میشود و ناظر اعجاز الهی در زندگیام هستم. بههرحال من مشتاقم که کتاب، تحولی را در من و دیگران ایجاد کند؛ البته باید دقت کرد که ما نمیتوانیم کسی را تغییر دهیم؛ فقط با تغییر و تحول خودمان است که در طرف مقابل دگرگونی ایجاد میشود.
آیا شده بازخوردی از خوانندگانتان هم بگیرید؟ اینکه با خواندن یک کتاب، متحول شده باشند؟
بله؛ مثلا دخترخانمی بود که میگفتم من همیشه آرزو داشتم پول و ماشینی گرانقیمت داشته باشم، ولی با خواندن کتاب «عشق الهی بیقیدوشرط است» گم شدهام را پیدا کردم و چیزی جز خداوند را نمیخواهم یا خانمی که میخواست خودکشی کند و روزی در نمایشگاه به غرفه من آمد و گفت قرصها را آماده کرده بودم بخورم که ناگهان چشمم به کتابی از ترجمه شما افتاد؛ سراغ کتاب رفتم و با خواندن چندصفحهای از آن، خیال کردم این کتاب، پیام مخصوص برای من بوده تا از این کار خودم پشیمان شوم.لطفا جدیدترین کتابهایتان را نام ببرید.در دوسال اخیر کتابهایی را ترجمه کردم؛ کتابهایی از گابریل برنستین، نویسنده آمریکایی که من مثل راندا برن، او را به ایران معرفی کردم؛ کتابهای او به نام «خدا هوایت را دارد»، «زود قضاوت نکن»، «جذبکننده نخبه» است. بیش از 15کتاب هم گردآوری کردهام؛ «از سر راه خودت کنار برو» که به چاپ بیستودوم رسیده، «با خودت آشتیکن» و «از چالش زندگی لذت ببر».کتاب دیگری هم هست که برای افراد مجرد بسیارمناسب است، با عنوان «عاشق آدم عوضی نشو»؛ کتاب «هواوپونوپونو»، «مثل یک راهب فکر کن»، «مهمترین راز» و «ذهنت را پاکسازی کن». جدیدترین کتابم هم به نام «بزن قدش» است از مل رابینز و کتابی هم در دست ترجمه دارم که انشاءالله بهزودی چاپ میشود.
خانوادهتان چه تأثیری در پیشرفت حرفهایتان داشتند؟
پیشرفتم را مدیون پدر و مادرم میدانم که از همان کودکی مرا با کتاب و مطالعه آشنا کردند. من تمام پولتوجیبیهایم را کتاب میخریدم. از بس کتاب میخواندم، گاهی مادرم دعوایم میکرد؛ حتی موقع خواب، کتاب را زیر پتو میگرفتم و با چراغقوه میخواندم. ضمنا همه فامیل و اقوام به مناسبتهای مختلف به من کتاب کادو میدادند؛ حتی وقتی دهساله بودم، داییام کتاب اشعار حافظ را به من هدیه داد.
حرف و نکته آخر؟
خیلی متأسف میشوم وقتی میبینم مردم به بهانه کمبود وقت و گرفتاری زندگی یا تلفکردن وقتشان در فضای مجازی و با آوردن صدبهانهدیگر با کتاب بیگانه شدهاند و از این موهبت الهی خودشان را محروم کردهاند! باعث تأسف است که میزان سرانه کتابخوانی در ایران بسیار ناچیز است؛ درحالیکه هر کتاب نتیجه تحقیــق، اطـــلاعات و تجــربه چنــدین و چندساله یک فرد است و ما میتوانیم با
خــــوانــدن آن در مـــدت چنــــدســاعــــت، زندگیمان را متحول کنیم. درواقع ما قدر این نعمت را نمیدانیم و نسبت به آن بیاعتنا هستیم. اگر میدانستیم کتابخوانی و مطالعه چه موهبتی است و چقدر زندگیمان را متحول میکند و چگونه روح و روان و جسم را سالم نگه میدارد، هرگز برای سرگرمی و گذرانوقت، سراغ چیزی بهجز کتاب نمیرفتیم و هرماه بودجهای خاص را به آن اختصاص میدادیم. متأسفانه بین ما ایرانیها مد شده که برای خرید هر چیزی با جانودل پول بدهیم، ولی برای خرید یک کتاب، هزینه نمیکنیم. به جای اینکه فکر کنیم کتاب چقدر برای سلامت روح مفید است، اولین کاری که میکنیم این است که قیمت آن را میبینیم و بعد هم میگوییم چه خبر است! کتاب شده 100 هزارتومان، چقدر گران و… . این طرز فکر، فرهنگ بسیار ناجوری است که گریبانگیر بیشتر اقشار جامعه شده و ملت را بهسوی افسردگی و منفیگرایی پیش برده است. ما باید باور و اعتقادهای خوب و معنوی خود را هرروز پررنگتر کنیم و بیشتر به خدا توکل کنیم.ضربالمثلی هست که میگوید: «Do your best,God does the «rest؛ نهایت تلاش خود را بکن و بقیه را به خدا محول کن. این جمله خیلی پربار و غنی است. زمانی که ما در مسیر الهی تلاش خود را بکنیم و سپس امور را به خدا بسپاریم و به او توکل کنیم، موفقیت ما حتمی است.



