مادرانه‌ای به رنگ قلمکار نقاشی

قصه از آنجا شروع شد که یک سال از کرونا گذشته بود و دختر کوچکم یک‌ساله بود؛ با تمام شب‌بیداری‌ها، خستگی‌ها و استرس‌های کرونا و همه مشکلات درسی پسر بزرگ‌ترم. 

تاریخ انتشار: 03:58 - یکشنبه 22 خرداد 1401
مدت زمان مطالعه: 10 دقیقه
مادرانه‌ای به رنگ قلمکار نقاشی
روزها به‌سختی و تلخی می‌گذشتند. خستگی مفرط، فشار روحی و استرس‌های فراوان باعث شد هرچه بیشتر دنبال راه فراری برای این خستگی‌ها باشم. فضای مجازی را بالا و پایین می‌کردم؛ کاردستی‌های مختلف، کارهای هنری و آشپزی‌های رنگارنگ! شاید افاقه کنند؛ اما نه! وقتش نبود. هنوز به آن چیزی که می‌خواستم، نرسیده بودم. اردیبهشت شد. یکی از دوستانم آگهی کلاس‌های قلمکار نقاشی‌اش را پخش کرد. به خودم گفتم این کار را حتما امتحان می‌کنم.
هنرهای مختلفی را تجربه کرده بودم؛ اما این یکی جدید بود و جذاب. در کلاس‌ها شرکت کردم و دوره‌های مختلف، یکی پس از دیگری پیش رویم درخشیدند و تجربه‌شان کردم.  این کار سرمایه اولیه زیادی نمی‌خواست. کمی پس‌انداز داشتم؛ همسرم نیز با من همراهی کرد.اوایل روی کابینت آشپزخانه کار می‌کردم. دخترکم کوچک بود و قدش به کابینت نمی‌رسید. رنگ‌ها را با آرامش و عشق در سبدهای کوچک چیده بودم. قلم‌ها کنارم بود. پارچه‌ها را مهربانانه در کنار هم تاکرده بودم و همه در آرامش و خوشبختی در کنار هم مشغول خلق بودیم.
دردسر از آنجایی شروع شد که دخترک بزرگ‌تر شد. کم‌کم قدش به کابینت رسید و قلم‌موها برایش جذاب شدند و رنگ‌ها برایش وسیله بازی. پارچه‌ها را روی سرش می‌گذاشت و نماز می‌خواند و گاهی به جای روسری، زیر گلویش گره می‌زد. آن‌وقت به دنبال راه‌حلی بودم که آرامش بیشتری داشته باشم و حداقل وسایلم امنیت داشته باشند. مجبور شدم میز بلندتری تهیه کنم و ساعت کارم را فقط به همان ساعت‌هایی که او خواب است، محدود کنم. سرعت تولید پایین آمد و تازه دردسرهای جدید شروع شد.
این روزها که فشار کار بیشتر شده است و پیج اینستا هم رونق بیشتری پیداکرده و سفارش‌ها پشت سر هم ثبت می‌شوند، مجبورم بیشتر به کارگاه بروم؛ اما می‌بینم اولین ضربه را بچه‌ها می‌خورند از نبودن من. قرار بود در کنارشان باشم. آرامششان به هم نخورد و من هم به آرامش برسم؛ اما حالا اوضاع عوض شده است.
اسم کارگاه که می‌آید، اخم هردویشان درهم می‌رود. بابای خانه تمام تلاشش را می‌کند تا بچه‌ها با شغل من در صلح باشند. بیشتر بعدازظهرها در کنار آن‌هاست تا بهتر بتوانند تحمل کنند نبودن من را؛ اما سختی‌ها با این اتفاق‌ها کم نمی‌شود. معمولا سعی می‌کنم در حضور بچه‌ها و جلوی نگاه آن‌ها کمتر کار یا نقاشی کنم. بیشتر وقت‌هایی که انرژی برای کار کردن دارم، سعی می‌کنم سفارش مشتری‌ها را بسته‌بندی کنم؛ چون زمان نقاشی تمام حواس و توجهم به کار است. نقشی که می‌زنم، نیاز به توجه فوق‌العاده دارد. کوچک‌ترین خطا، آخرین خطاست و هیچ امکانی برای اصلاح نیست.
رنگ و پارچه در کنار هم دوستانی هستند که هرگز دلشان نمی‌خواهد از هم جدا شوند.پس وقتی‌که آن‌ها بیدارند، بدترین زمان برای رنگ‌آمیزی است. پسرم به این کار علاقه‌مند شده و خودش هم گهگاه قلم دست می‌گیرد و طرح‌های کوچک را روی پارچه رنگ می‌کند. برای انتخاب رنگ آزادش می‌گذارم. اعتقادم این است که باید خلاقیتش را پرورش دهد و چه کاری زیباتر از کار قلمکار نقاشی، پر از خلاقیت، پر از دست‌ورزی، پر از آموزش، پر از تجربه.
 اینکه کودک بداند امکان پاک‌کردن هیچ نقطه و خطی روی پارچه وجود ندارد، باعث می‌شود توجه و تمرکزش را بیشتر خرج کند. اگر اتفاقا اشتباهی به وجود آمد، می‌تواند خلاقیتش را به‌کار گیرد تا آن نقطه یا آن خط را به طرحی جدید تبدیل کند. من این کار را برای بچه‌ها خیلی مفید می‌دانم؛ برای تقویت اعتمادبه‌نفسشان، بازشدن مغزشان، قوی‌شدن انگشتانشان و رشته قلمکارنقاشی که در حال فراموشی است. ‌
فکر می‌کنم اگر در شهر دیگری بودم،نمی‌توانستم این کار را انجام دهم. اینجا اصفهان به خاطر شرایط بسیار خوب، دسترسی به منابع آموزشی عالی، دسترسی به کارگاه‌ها و دسترسی به آدم‌هایی که می‌توانند خیلی خوب راهنمایی کنند تا مسیر را اشتباه نروی، بهترین جا برای رشد  و  آموزش من  بوده است؛ بهترین جا برای اینکه با همه توانم به دیگران بیاموزم.
اصفهان را دوست دارم؛ زیرا هنرشهر  و موزه‌شهر است و همین شگفتی آن است.برای جامعه (به‌خصوص مردانی که در این زمینه فعال‌اند) فعالیت‌های صنایع‌دستی زنان کمی سخت است. اطرافیان شغل من را به رسمیت شناخته‌اند. از حامیان اصلی من هستند و مدام کارم را  به دوستانشان معرفی می‌کنند. این کار آن‌قدر زیباست که هر کس یکی از آن‌ها را داشته باشد، تمام اطرافیانش نیز مشتاق داشتن آن خواهند بود؛ مثلا روسری‌هایی که تولید می‌کنم، اصلا به عکاسی و تبلیغات نمی‌رسند و همین‌جا خانگی دست‌به‌دست می‌چرخند و صاحبان خوش‌سلیقه‌شان را پیدا می‌کنند. با توجه به تحصیلاتم که کارشناسی ارشد علوم تربیتی است،  علاقه‌ام به هنر، باعث ادامه این رشته شده است. به همین خاطر حاضر نیستم آن را رها یا با شغلی اداری عوض کنم.آرزو دارم کارگاهی داشته باشم پر از آدم‌های مهربان، خلاق،فعال و پرتلاش تا هرروز که به آن‌ها سلام می‌کنم، قلبم پر از انرژی و شادی شود.
کارگاهی که در آن قبل از آنکه محصولی تولید شود، انسان‌ها ساخته شوند و  عشق در آن جریان داشته باشد. کارگاهی که گوشه‌ای از آن بانوان سرپرست خانوار خیاطی کنند؛ گوشه‌ای دیگر دختران نقاش مشغول نقاشی رومیزی باشند و گوشه‌ای دیگر مردان قوی و بااراده درحال کوبیدن مهره‌ها باشند بر دل پارچه‌ها.  زمان‌هایی پیش می‌آید که از خستگی جسم و روح، دیگر توان ادامه ندارم. طرح‌ها اجرا نمی‌شوند. طراح‌ها بدقول می‌شوند. مهرتراش‌ها فراموش می‌کنند و استادها گاهی با ما تازه‌کارها راه نمی‌آیند. بچه تب می‌کند. دیگری امتحان دارد. خانه به‌هم‌ریخته است.
غذا دیر می‌شود. مهمان پشت در منتظر است و تمام چالش‌های یک مادر با چالش‌های یک خانم قلمکار و چالش‌های یک زن شاغل   اهل حساب‌وکتاب در هم می‌آمیزند. آن‌وقت است که همه دنیا به تو می‌گویند پا پس بکش. بنشین و بچه‌داری‌ات را بکن. در چنین اوقاتی فقط به کار اولم، به همان طاووس رؤیایی که کشیده بودم، نگاه می‌کنم که یادم بیاید کجا بودم و الان کجا هستم و چقدر با این رشته و این هنر کیف کرده و بزرگ شده‌ام. وضو می‌گیرم و از خدا کمک می‌خواهم. همین کافی است.همسرم به جای همه آنان که باید از من پشتیبانی کنند، حمایتم می‌کند. با روح و جسمش همراهی کرده و از کودکانمان مراقبت می‌کند.
امیدش به داشتن آینده روشن است؛ آنجا که قلب من آرام باشد. اول فکر می‌کردم این کار سود خالص است؛ اما هرچه پیش رفتم به این نتیجه رسیدم که تا وقتی‌ نگاهم به دست استادم است، هیچ پیشرفتی نخواهم کرد؛ چون تمام هزینه‌ها صرف دستمزد استاد و پارچه و مواد اولیه خواهد شد. تصمیم گرفتم خودم دست‌به‌کار شوم. بهارخواب خانه را تبدیل به کارگاهی کوچک کردم. نجاری را آوردیم. او قفسه‌هایی به بهارخواب اضافه کرد. وسایلم را داخل آن جای‌گذاری کردم. میز کوچکی گرفتم. یک پنجیری جمع‌وجور و تعدادی مهر که بیشتر از همیشه به آن‌ها نیاز دارم. حالا کم‌کم دست‌پیچم را به دور دست‌هایم می‌پیچم، اراده‌ام را محکم می‌کنم، دلم را به بودن خدا گرم می‌کنم و مهرها را یکی‌یکی روی پارچه حک می‌کنم.و زمزمه می‌کنم:نقشی که آن نمی‌رود از دل نشان توست…
کرونا که رسید، من دوباره مادر شده بودم و کرونا زنجیری شده بود افزون بر وزنه‌های دیگر که مرا از حضور در جامعه منع می‌کرد. پیش از آن هر پروژه‌ای را که متناسب با تحصیلم بود، قبول می‌کردم؛ اما انتخاب کرده‌ بودم اول مادر باشم و فرزندانم را خیلی زود به مهد نسپارم. شب‌ها و روزهای بلند کرونا هروقت فرصتی برای خودم داشتم، ساختم؛ با گِل. ساختم و خراب شد.
ساختم و شکست. ساختم و ترک خورد. ساختم و سرفراز از کوره بیرون آمد. وقت اسباب‌کشی شد. این‌بار اما فرق داشت. من همۀ زندگی‌ام را از عوارضی تهران‌قم و قم‌کاشان رد می‌کردم تا در شهر دیگری که بعد از ازدواج، جز تعطیلات نرفته بودم، زندگی کنم؛ من و همسرم و دو پسرمان. باید همۀ خانواده، دوستان، محله، کتاب‌خانه‌ها، نانوایی‌ها، کتاب‌فروشی‌ها و… را می‌گذاشتم و می‌آمدم به شهری که از آن جز میدان نقش‌جهان نمی‌شناختم. تا رسیدم، خودم را مشغول کردم و به کارگاه رفتم و بیشتر ساختم؛ کارگاه پشت کارگاه. ساختم و ساختم تا یادم برود غربت را. دوستی گفت آنچه بلدی یادمان بده. هنوز سایه کرونا قرمز بود. آنلاین شدم و ده دوره به کودکان و بزرگ‌سالان هرچه بلد بودم، یاد دادم. دوستانم گفتند برای ما هم بساز. ساختم؛ با کمال میل. جوی باریکی شد؛ پربرکت.
کوره خریدم. برای اینکه قسط‌هایش را بدهم و ابزار کارم را بخرم و کارگاه‌های تازه شرکت کنم، باید بیشتر کار می‌کردم. کار کردم و می‌کنم. در خانه کارکردن مشکلاتی داشت. جایی برای کار من در خانه‌مان تعریف نشده بود. فکر کردم در آشپزخانه کار کنم. کار من ابزار زیاد دارد. یک شب که لعاب می‌زنم، باید اول آشپزخانه را مرتب کنم. ظرف‌ها را بشویم. گاز را تمیز کنم و در شیشه‌ای‌اش را ببندم. روی کابینت‌ها را خالی کنم و بعد تازه وسایل لعاب را بیاورم. به همۀ میزهای خانه نیاز دارم و چه زمانی بهتر از وقتی ‌که بچه‌ها خواب هستند؟! بعضی شب‌ها اما دیگر جان ندارم ادامه دهم. چاره‌ای نیست. صبح زندگی از آشپزخانه شروع می‌شود و همه‌چیز باید به شکل اولش درآمده باشد.
چوب جادویم را برمی‌دارم و بی‌بی‌دی بابی‌دی بوووو! همه را در کوره می‌چینم و تازه می‌خوابم. آرزو می‌کنم کاش کارگاهی داشتم مال خودم! کارگاهی که می‌توانستم این ظرف‌های سنگین و کوچک و بزرگ را هرشب جمع نکنم و در حداقل فضا روی هم بگذارم، کارگاهی که دست بچه‌ها به وسایلم نرسد تا هر گوشه خانه دنبالش بگردم یا بخواهم بگویم نکن. دست نزن. به دهانت نبر، کارگاهی که مجبور نباشم وقت کار حواسم به غذای روی گاز باشد؛ به ظرف‌های توی سینک و مهم‌تر از همه، سلامتی ظرف‌ها. نکند گرد لعاب‌ها روی فنجان‌های آب‌چکان نشسته باشد و صبح بچه‌ها لعاب را با آب بخورند؟ کارگاهی که وقتی کلاس آنلاین دارم، مجبور نباشم بچه‌ها را از آن بیرون کنم. خودم وارد آن شوم و روی در بنویسم: من در کلاس هستم! کارگاهی که وقتی در آن کار می‌کنم، بتوانم انتخاب کنم چه بشنوم و چه نشنوم، کارگاهی که بتوانم هنرجوهایم را به آن دعوت کنم و باهم بسازیم، کارگاهی که نورش را، میزش را، قفسه‌هایش را، صندلی‌اش را و سینک شست‌وشویش را برای کارگاه ساخته باشند. اما وقتی داشتن سقفی به‌عنوان خانه، دشوار است، داشتن کارگاه خواسته‌ی لوکسی محسوب می‌شود. حالا دارم سفالگری می‌کنم. انگار سفالگری برای آدمی که پله‌های دانشگاه و کتابخانه دانشگاه تهران و… را دویده بود، کار ی ضعیف محسوب می‌شد. دیر به سفالگری رسیده بودم؛ اما برخلاف تصورم اینجا حالم خوش بود؛ نه در مجمع فلان و نشست فلان و مقاله مشترک با فلان استاد.
آرزو می‌کردم کاش هنر خوانده بودم. کاش جامعه‌شناسی هنر خوانده بودم. کاش رفاقتم با هنر خیلی پیش‌ازاین بود. حالا که نبود، افسوس نمی‌خورم. کاری که می‌کنم، درآمد جدی ندارد و احتمالا فقط بتواند نیازهای ساده یک زن را مرتفع کند، و گاهی دل‌بخواه یک مادر را در حد خریدن یک لباس برای فرزندانش و… و البته پرداخت قسط کوره و پرداخت کارگاهی که برای دانستن لازم است و هزینه وسایل و ابزار ساختن. حرف مردم گاهی به گوشم می‌رسد که مگر درآمدشان کافی نیست که کار می‌کند؟ گاه از سر ترحم و گاه از سر کنجکاوی. نمی‌گذارم روی گوشم بماند. مثل یک گوشواره بازش می‌کنم و یک جایی می‌گذارمش.
فکر می‌کنم کاری که می‌کنم، بسیار ارزشمند است. یک‌بار دوستم نوشته بود ما زن‌ها مثل دونده‌هایی هستیم که چند متر عقب‌تر از سایر دونده‌ها ایستاده‌ایم و با یک وزنه سنگین به پایمان قرار است با دیگرانی که این شرایط را ندارند، مسابقه بدهیم. راست می‌گفت. شرایط کارکردن عادلانه نبود. قرار بود هم مادر باشم؛ آن‌هم در روزهای کرونا و کلاس‌های آنلاین؛ هم خانه‌دار باشم و زیر خروارها کار تکراری که ریزریز، سنگین بود و هیچ‌وقت تمام نمی‌شد و قابلمه‌ای که حتما باید چیزی آماده می‌کردی و در آن می‌ریختی تا زنده بمانید. تازه فرزند کوچکم بیش از بقیه به من نیاز داشت. با این ‌همه، وقت کمی از روز سهم من می‌شد.
تازه اگر جانی داشتم که کار کنم و بسازم. دلم می‌خواست بیمه داشتم و به بخشی از هزینه درمان فکر نمی‌کردم. دلم می‌خواست درآمد ثابت داشتم و می‌توانستم برای بعضی هزینه‌ها برنامه‌ریزی کنم. دلم می‌خواست درآمدم آن‌قدر بود که از عهده پرداخت هزینه‌های پرستار یا مهدکودکی امن برای فرزندم و اجاره یک کارگاه برمی‌آمدم. اما وقتی نمی‌توانم ثابت و منظم و زیاد کار کنم، نمی‌توانم به آنچه دلم می‌خواهد، توجه کنم؛ با‌این‌حال همین اندک استقلال مالی را هم دوست دارم؛ اینکه‌ می‌توانم لااقل آرزوهای کوچکم را برآورده کنم و باری نباشد روی دوش هزینه‌های خانواده که هرروز با شیب تند سنگین‌تر می‌شود. بخش زیادی از آنچه را می‌سازم، هدیه می‌دهم. سرمایه من، دوستانم هستند. راضی‌ام. برکت کوره‌ام هست. زیاد شکست می‌خورم و تازه اول راهم. کارگاه‌های بسیار خوبی برگزار می‌شود که شهریه یا وقتش را ندارم تا شرکت کنم؛ اما بخش کوچکی از درآمدم را گذاشته‌ام برای آموختن. افق کاری‌ام را مشخص کرده‌ام. یک سال دیگر هم لعاب بزن و نصف کوره‌ات تجربه‌ای باشد از شکست‌هایی که خوردی. پس عین پیروزی است.
به هرکس که علاقه‌مند است، تا آنجا که بتوانم، کمک می‌کنم تا از این راه کسب‌وکارش را شروع کند. نگران این نیستم که ایده‌هایم را کس دیگری بسازد و بفروشد. من هم حتما از جای دیگری الهام گرفته‌ام. گیرم که آنجا ادبیات باشد، یا کتاب‌های مصور کودکانم یا شعر و غزل و… اما از رقابت خوشم می‌آید. کاش می‌شد هرکدام از ما زنان خانه‌دار شاغل که از صبح تا شب مسئولیت‌های نامرئی بسیاری داریم، جایی دورهم می‌نشستیم و هرکدام متناسب با هنرمان کارهای هم را نگاه و به هم کمک می‌کردیم. از تجربه‌هایی که برای رسیدن به امروز داشتیم، می‌گفتیم، می‌خندیدیم و می‌گریستیم. با هم بخوانیم: «به‌سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند/ رونده باش/ امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست/ زنده باش.»
رئیس اتحادیه صنف صنایع‌دستی اصفهان از وزارت میراث فرهنگی خواست که برای تغییر دو قانون ضدصنایع‌دستی، تلاش و مطالبه‌گری کند. به گزارش سرویس میراث و گردشگری روزنامه اصفهان‌زیبا، عباس شیردل در گفت‌وگوی زنده تلویزیونی به مناسبت روز جهانی صنایع‌دستی از بندهایی که به پای صنایع‌دستی بسته‌اند، گفت و درباره تغییر رویه‌های مثبتی که طی پانزده سال اخیر در حوزه صنایع‌دستی اصفهان رخ‌داده است،‌صحبت کرد.

 زخم  «پیمان ارزی» بر چهره صنایع‌دستی

به روایت شیردل، «قانون پیمان ارزی» به کالاهایی که ارزبری داشته باشند، مربوط می‌شود؛ مثلا اگر یخچالی تولید کنید و برای تولیدش 100 یورو ارز دولتی بگیرید به هدف اینکه یخچال را صادر کنید، باید پیمان‌سپاری کنید و ارز را برگردانید. او توضیح داد: در حوزه صنایع‌دستی و فرش، یک دلار تابه‌حال ارز نگرفته‌ایم؛ اما مرکز توسعه صادرات و بانک مرکزی این قانون را به حوزه صنایع‌دستی تحمیل کرده‌اند. کارشناسان وزارت میراث باید در این موردانتقاد و احقاق حق کنند. این قانون، روند صادرات صنایع‌دستی و معیشت سه میلیون انسان را مختل کرده است. اگر آماری از گمرک بگیرید، می‌بینید از زمانی که این پیمان ارزی به حوزه فرش و صنایع‌دستی تحمیل‌شده، صادرات ما تقریبا به صفر رسیده است. من می‌گویم به‌عمد تجارت ما را به صفر رسانده‌اند. کم‌اطلاع‌ترین آدم‌ها در حوزه اقتصادی کشور دارند تصمیم می‌گیرند! وزارت میراث باید به‌صورت علمی مشکلات را مطرح و پیگیری کند.

 قانون یک قرن پیش، بلای جان شده است!

عباس شیردل که به‌جز مسئولیتش در اتحادیه صنف صنایع‌دستی، هنرمند رشته قلم‌زنی هم هست، ادامه داد: یک قانون دیگر هم هست. در سال 1301 گفتند طلا و نقره و جواهرات پشتوانه پول مملکت هستند. در آن زمان به‌هرحال مراوداتی بود. جواهرات ایران توانسته بود بازار اروپا را بگیرد؛ بنابراین زیرکانه یک قانون را به ما تحمیل کردند. حدود 50 هزار نفر در استان اصفهان در حوزه زیورآلات و سنگ‌ها و ظروف نقره ‌کار می‌کنند؛ اما صادرات کاملا مختل شده است. چرا بانک مرکزی برای تولیدکننده‌ای که دارد مصنوعات نقره و زیورآلات تولید می‌کند، محدودیت قائل شده و گفته است فقط 150 گرم صادر کنند؟ این چه محدودیتی است؟! چین و تایلند چنین قوانینی ندارند!

 «خدمات پس از فروش» صنایع‌دستی ایران به ترکیه و پاکستان منتقل شد!

شیردل از مهاجرت گسترده هنرمندان صنایع‌دستی اصفهان به ترکیه و اقامت‌گرفتن شماری از آن‌ها خبر داد. به روایت او، حتی ماجرای «خدمات پس از فروش» محصولات فرش و صنایع‌دستی ایران هم از مرزهای کشور خارج و به ترکیه و پاکستان منتقل‌شده است؛ چراکه برای تولیدکننده و خریدار، کارکردن در آن دو کشور راحت‌تر و کم‌هزینه‌تر از کارکردن در ایران است!او تأکید کرد: هنرمندان قرن‌ها از صنایع‌دستی پاسداری کردند، آموزش دادند و سینه‌به‌سینه این هنرها را به نسل بعد منتقل کردند؛ اما به اینجا که رسیده، با وضع قوانینی، تحریم داخلی ایجادشده و این قطعا عمدی است!

«نقش‌جهان» به بازار هند و چین تبدیل‌شده بود!

عباس شیردل در ادامه این گفت‌وگو تصریح کرد: در یک برهه زمانی واردات زیاد شدند و کالاهای صنایع‌دستی ما را تحت تأثیر قرار دادند. حدود 15 سال پیش وقتی وارد بازار میدان نقش‌جهان می‌شدید، انگار وارد بازار چین و هند و پاکستان شده بودید! با یک برنامه‌ریزی مشخص این رویه را تغییر دادیم. با توجه به اینکه فروشگاه‌ها زیرمجموعه اتحادیه هستند و کاری به میراث فرهنگی نداشتند، ولی خدابیامرز مرحوم ادیب (مدیرکل وقت میراث فرهنگی اصفهان) پابه‌پای ما جلو آمد و طرحی را اجرا کردیم که طی آن، فروش اجناس خارجی در میدان نقش‌جهان و بازارهای خارجی غدغن شد.

 رستوران لاکچری قطر با صنایع‌دستی اصفهان

به روایت شیردل، برای آموزش هم طی این سال‌ها در حوزه صنایع‌دستی اهمیت زیادی قائل شده‌اند و به‌طور ویژه شهرداری و اتاق بازرگانی اصفهان در این زمینه با اختصاص بودجه سعی کرده‌اند درزمینه تولید و صادرات بهینه و خلاقانه فعالیت کنند.
او درباره کاربردی‌شدن محصولات صنایع‌دستی هم تأکید کرد:  در ترمه و قلمکار و خاتم و قلم‌زنی و ملیله‌کاری، اتفاق‌های خیلی خوبی افتاده و تقریبا اکثر محصولات کاربردی تولید می‌شوند و درصد کمی از آن‌ها تزیینی هستند. در بعضی از هتل‌ها دیده‌ام که بیش از 30 نوع صنایع‌دستی داریم. مدتی پیش یکی از کارآفرینان حوزه صنایع‌دستی، در قطر رستورانی تأسیس کرد و حدود 70 هنرمند را از اصفهان برای کار به قطر برد. این رستوران با انواع آثار مینیاتور و مجسمه و صنایع‌دستی مختلف حالا جایی است که امیر قطر هم مهمانی‌هایش را در این رستوران برگزار می‌کند. بنابراین در صنایع‌دستی تغییر رویه داشته‌ایم؛ ولی باید تمام دستگاه‌ها برای حفاظت و تقویت و توسعه صنایع‌دستی  با هم همکاری داشته باشند.