ابتدا باید تصور خود از «منازل» را کمی واکاوی کنیم. در تصور ما، هر منزل مانند یک پله از راهپله است:
1. بین پلهها، ترتیب است و بدون گذشتن از هر پله، به پله بعدی نمیرسیم.
2. تا در پلهای مستقر نشویم، نمیتوانیم از آن عبور کنیم؛ پس در هر پله، همان پله طی میشود و به پلههای دورتر دسترسی نداریم.
3. با گذر از یک پله، کار ما با آن پله به اتمام میرسد. کسی که در پله بالاتر است، دیگر نیازی به پلههای قبلی ندارد و مسلط بر آنهاست.
4. کسی که از پلهای گذشت، به پلههای پایین بازنمیگردد.
5. با طیکردن هر پله، درصدی از راه طی میشود.
6. راهپله جهتی واحد دارد؛ یعنی از یک سو رو به تعالی است.
7. ترتیب و تعداد و حالت پلهها برای همه انسانها یکسان است.
8. توجه به پله بعدی کاری بیفایده و بلکه اشتباه است؛ زیرا تا پله فعلی طی نشود، راهی برای رسیدن به پلههای بعدی نیست.
شاید شما هم مثل من مدتی بهدنبال پیداکردن چنین مسیری، کتب سلوکی را زیرورو کرده باشید؛ اما هرچه بیشتر جستوجو کردم، کمتر یافتم! بهخصوص مهمترین مشکل، پیداکردن پله اولی است که مقدماتی نداشته باشد. کسی که در میان راه است، اجمالا با هر کتابی قدمی برمیدارد؛ اما کسی که سالک نیست، چه کند؟ گویا نهتنها کتب سلوکی، که قرآن نیز این قدم اول را صراحتا بیان نکرده! اصلا تا به حال به این فکر کردهاید که چرا در قرآن، مراحل سلوک با نظمی دلچسب بیان نشده است؟ خداوند قصد هدایت ما را نداشته؟ چرا خداوند بهسادگی بیان نکرده که آغاز سلوک چیست و با چه دستورالعملی مرحله به مرحله پیش برویم؟ اصلا چرا قرآن نظم ندارد؟ تصور ما از سلوک نه در کتب سلوکی یافت میشود و نه در قرآن!
جالب اینجاست که خواجه عبدالله انصاری نیز که شاید منظمترین کتاب را در زمینه سلوک تدوین کرده، چنین تصوّری از سلوک ندارد. او در مقدمه کتاب، ابتدا نظر جنید را نقل میکند که «گاهى بنده از حالى به حال بالاترى منتقل مىشود و هنوز از حال نخست كه از آن گذشته است، چیزی باقی مانده؛ پس از حال دوم بر حال نخست اشراف مىيابد و آن را اصلاح مىكند.» بر این اساس، گاهی ترتیب بین پلهها به هم میریزد و در مراحل بالاتر باید مشغول اصلاح مراتب پایینتر شد.
با قبول سخن جنید شاید بگوییم بهتر نیست که در هر مقامی، تا تکمیل و اتمام آن مقام صبر کنیم و سپس با اقتدار و قوای کاملتری به مقام بالاتر برویم؟ به بیان دیگر، شاید چنین به نظر رسد که سالک در مرتبه بالاتر، متوجه کوتاهیهای خود در مرتبه پایینتر میشود. در واقع او صبوری لازم را به خرج نداده و خواسته است پیش از موعد به مرتبه بالاتری برود؛ ازاینرو دچار نقص در مرتبه پایین شده. پس باید با صبر و حوصله در هر مقامی ماند تا تکمیل گردد؛ هرچند که طبق بیان جنید، راه اصلاح باز است.
اما خواجه بعد از نقل سخنِ جنید، سخن متفاوتی ارائه میدهد: «اما به نظر من، هيچ مقامى براى بنده درست و صحیح نمىشود؛ مگر آنگاه که از آن بالا رود و سپس بر آن اشراف يابد و آنگاه آن را درست و صحیح گرداند.» هرچند توصیه به صبر و حوصله در هر مقامی، قطعا سخن درستی است، از نظر خواجه امکانِ تصحیحِ کاملِ هیچ حال و مقامی، در همان حال و مقام نیست! تا در منزلی هستی، نقصهای خود را در آن منزل یا نمیبینی، یا نمیتوانی رفع کنی. باید بالاتر روی و دوباره به پایین نظر کنی! برای مثال، منزل 7، یک بار در خود منزل 7 طی میشود؛ ولی سالک باز در منزل 8، آن منزل را طی میکند، و باز در 9 و 10 و … . به بیان دیگر، کسی که در حال حرکت در منزل 10 است، در حال گردش در تمام منازل 1 تا 9 نیز باید باشد؛ ازاینرو،
عارف در آخرین منازل باز در حال طیکردن همان مقامات ابتدایی هم هست؛ گویی اولین منزل، خود 100 بار تا منزل 100 تجدید میشود! به بیان دیگر، بدایات و منازل ابتدایی اصلاح نمیشود، مگر به تصحیح منازل نهایی یا همان نهایات.
اما عجیب است که خواجه باز در مقدمه شگفتی دیگری میآفریند و میگوید: «أنّ النهايات لا تصحّ إلاّ بتصحيح البدايات.» نهتنها در نهایات، بدایات اصلاح میشوند، بلکه خود نهایات نیز توسط بدایات تصحیح میشوند! کسی که به منزل 100 میرسد، باز برای تصحیح همین منزلِ 100 باید تمام منازل قبلی را طی کند؛ منازلی که خود در منزل 100 اصلاح میشوند! آیا این دوری آشکار نیست؟ آشفتگی و بینظمی نیست؟
کتاب «منازل السائرین» شروح متعددی دارد. یکی از این شروح، شرح عبدالرزاق کاشانی است. به نظر میرسد جناب کاشانی متوجه تعجب ما شده است؛ چون در شرح مقدمه میفرماید: «به جان خودم قسم! حق همان است که مصنف رحمه الله فرمود! چراکه هر مقامی فروع و مراتبی در سایر مقامات دارد! و تا وقتی که سالک در آن مقام است و از آن بالاتر نرفته، از آن فروع و مراتب در حجاب است!» هر منزلی از سلوک، در تمام منازل دیگر ریشه دارد. تا در یک منزل هستی، از امتداد آن در منزل دیگر بیخبری. گویا منازل سلوک همچون یک فرکتال هستند که در هر منزلی، امتدادی از دیگر منازل وجود دارد. با توجه به این حقیقت، جناب کاشانی دست به بسط منازل زده است. گفتیم که خواجه کتاب منازل را در ۱۰ بخش، از بدایات تا نهایت، تدوین کرده است؛ ازاینرو، جناب کاشانی هر منزلی را متناسب با این ۱۰ بخش، به ۱۰ منزل تقسیم کرده است که در مجموع ۱۰۰۰ منزل خواهد شد.
حقیقت این است که در تصور رایج از سلوک و مقامات، ما قدم اول را برمیداریم تا مقدمهای برای قدم بعدی داشته باشیم. مراحل و منازل از هم «استقلال» دارند و هرکدام جداگانه کاری میکنند و ما را به جایی میرسانند. گویا 100 «مقصد» داریم که در هر منزل، به یکی از آنها میرسیم؛ ازاینرو، وقتی میبینیم بین منازل چنین نسبتی است، احساس میکنیم دچار دور و بینظمی شدهایم. در صورتی که در تصور خواجه، خدا واحد و احد و قیوم و صمد و لطیف و قریب است و تنها او مقصد است. اگر هر منزلی یک مقصد مستقل باشد، دچار شرک و تعدد معبود میشویم.
حقیقت این است که خدای لطیف و قریب در همین نزدیکی است! دور نیست که با پلکانی به او برسیم! دارای جزء نیست که با هر منزل به جزئی از او برسیم. پس سلوک چه میشود؟ نمیدانم! شاید سلوک چشم بازکردن به این حقیقت است! سلوک، زیستن و همراهی و عاشقی و بندگی در پیشگاهِ این محبوبِ رنگین است. دورِ یار گشتن است. ما قرار نیست سالک بشویم! گویا حقیقت سلوک را در خود داریم و خواجه قرار است این بذر نهفته را شکوفا کند.
به همین دلیل است که خواجه در مقدمه، سخن ابوعبید بسری را برای ما از خداوند طلب کرد: «خداوند را بندگانى است كه به ايشان در آغازهايشان آنچه را در پايانهايشان است، نشان مىدهد.» حال اگر چنین است، باید آغاز راه منزلی باشد که تمامِ راه است. باید هویتی داشته باشد که بتوان گفت: «تنها یک توصیه به تو میکنم! آن هم … تا آخر عمر آویزه گوشت کن و با آن زندگی کن!» آن هم چیزی که در قلب من همین الان هست! کدام آغاز چنین عظمتی دارد؟
إنشاءالله چند هفته بعد، بتوانیم با این منزل آشنا شویم. اما پیش از آن، باز هم بینظمیهای دیگری در سلوک هست که باید با آنها آشنا شویم تا تصور بهتری از راه و منازل داشته باشیم. در متن بعدی به این نکات خواهیم پرداخت.