فارابی نخستین فیلسوف بزرگ اسلامی است. قبل از او نیز فلاسفهای در عالم اسلام وجود داشتهاند؛ ولی به بزرگی و عظمت فکر او نزدیک نیستند.او از طریق ترجمه آثار فلاسفه یونانی که در نهضت ترجمه در دوران عباسیان صورت گرفته بود، با فلسفه افلاطون و ارسطو آشنا میشود و فلسفه را با تفکر آنها آغاز میکند؛ اما در چارچوب اندیشه افلاطون و ارسطو باقی نمیماند و خود به تفلسف میپردازد. عظمت اندیشه و جامعیت او به حدی است که به او لقب «معلم ثانی» میدهند. بوعلیسینا، با آن عظمت، فارابی را استاد خود میداند. کلام مشهوری از ابنسینا منقول است که نشان از جایگاه بزرگ علمی فارابی دارد. او میگوید: «کتاب مابعدالطبیعه (ارسطو) را مطالعه کردم و بعد از چهل مرتبه مطالعه نتوانستم از اغراض مؤلف آن آگاهی پیدا کنم، تا اینکه در بازار به کتابی از ابونصر فارابی برخورد کردم که شرحی بر کتاب مابعدالطبیعه بود. بعد از مطالعه آن توانستم مطالب مابعدالطبیعه را دریابم و بسیار مسرور شدم.»پس از دوران نهضت ترجمه و ورود فلسفه یونانی به عالم اسلام، متکلمین اسلامی اشکالی بر فلسفهنو ورود وارد کردند که اگر این مطالب صحیح است، در قرآن وجود دارد و ما را نیازی بدان نیست و اگر غلط و ناصحیح است، باز هم ما را به مطالب ناصواب نیازی نیست و بدینگونه دین را در مقابل فلسفه قرار دادند. یکی از خدمات فارابی این بود که رابطه بین فلسفه و دین را روشن نمود. او اظهار داشت که دین همان فلسفه و فلسفه همان دین است. رابطه ایندو بهمثابه علم تخصصی و علم سادهسازیشده با بیانی تمثیلی و استعاری است. فلسفه مراتب پیچیدهتری از دین برای خواص است. در توضیح کلام او میتوان اینگونه گفت که فلسفه به مانند علم تخصصی فیزیک است که در دانشکدگان تخصصی فیزیک تدریس میشود و در مقابل، دین توضیح قوانین فیزیکی با تمثیل و استعاره و به زبان ساده برای مردم عادی است. فارابی سپس فلسفهای را که از یونان وارد شده بود اسلامیزه کرد و به آن افزود و طرحی نو درانداخت که تا حدودی توانست از بدنامی فلسفه بین امت اسلامی بکاهد.دوران قرون وسطی، میراث فلسفی یونان باستان بهدلایل مختلف تا حدودی به فراموشی سپرده شد؛ اما در نهضت ترجمه همان میراث به زبان عربی ترجمه و به عالم اسلام منتقل شد و توسط فارابی و بوعلی و دیگران شرح داده شد. پس از این دوران، غرب برای بازگشت به میراث فلسفی یونان از شروح فلاسفه مسلمان که از حیث تاریخی به یونان باستان نزدیکتر بودند، استفادههای زیادی نمودند و حتی تا مدت زیادی کتابهای فارابی و بوعلی به همان زبان عربی در میانشان تدریس میشد. اینگونه است که فارابی و پس از آن بوعلی را حلقه واسط بین فلسفه یونان و غرب امروز میدانند.
فارابی در تعریف فلسفه در آثار خود، فیلسوف را کسی میداند که به ساماندهی فکر و اندیشه میپردازد و البته در این مرحله متوقف نشده و اداره جامعه را نیز به دست میگیرد. در نگاه او فلسفه با ساماندهی تفکر آغاز شده و با ساماندهی جامعه ادامه مییابد.همان طور که بیان شد، فارابی از افلاطون و ارسطو چیزهایی کسب میکند؛ ولی خود را در چارچوب تفکر آنها محصور نمیسازد. او از افلاطون تذکر را میگیرد و از ارسطو تفکر را.تذکر بدین معنـاست که صورت چیزی در ذهن ما وجود دارد؛ ولی در باطن نفس ما قرار گرفته و برای ما ظاهر نیست. ذکر و تذکر، آن چیز را در نفس ما از عرصه بطون به منصه ظهور میرساند. افلاطون به مبدئی برای جهان معتقد است که ارواح ما قبل از ورود به این عالم در آن جهان نورانی میزیسته است و ما با مثال تمام چیزها آشنا بوده و آنها را میشناختهایم.
پس از ورود به نشئه عالم دنیا این علم را فراموش کردهایم و با هر بار مواجهه با اشیا در عالم دنیا، آن چیز را به یاد میآوریم. در واقع دانستنیهای ما از سنخ علم نیستند؛ بلکه از سنخ تذکرند. فارابی اصل و ریشه عالم در تفکرات خویش را از افلاطون اخذ میکند و همان طور که گفتیم، شیوه تفکر مشائی را از ارسطو میگیرد؛ بنابراین فلسفه از نگاه فارابی سهویژگی دارد: نخست آنکه مبتنی بر تذکر است و آغاز دارد، به اصل و ریشه برای انسان و عالم معتقد است. دوم آنکه روشمند است؛ یعنی حکمت است و سوم آنکه انسان را به انجام و غایت و منتها که همان حق تبارک و تعالی است میرساند. هر تفکری که این سهویژگی را نداشته باشد، فلسفه نیست؛ بلکه توهم است. از نظر او انسان برای رسیدن به سعادت و غایت خود ابتدا باید معنای سعادت را بداند. او بیان میکند که بهدلیل تفاوت در فطرتها، برای رسیدن به غایت و سعادت باید رهبری وجود داشته باشد که بتواند فطرتها را راهبری نماید.در میان انسانها عدهای راهنمایی میشوند و به غایت و سعادت خود میرسند؛ اما عدهای دیگر علاوه بر هدایتشدن و رسیدن به غایت، باید دیگران را نیز هدایت کنند. دسته نخست مهدی و دسته دوم هادی و رئیس هستند که اتصال به منبع علم و معرفت، یعنی وحی دارند. رؤسا نیز خود دو دستهاند. رئیس درجه اول که نیازمند به رئیس دیگری نیست و رئیس درجه دوم که تحت هدایت رئیس دیگری قرار میگیرد. هادی درجه نخست احاطه بالفعل بر تمامی علوم معارف دارد، نیروی ارشاد داشته و میتواند وظایف افراد را برای تحصیل سعادت معین نماید. بر پایههای این نظریه، فارابی مفهوم «فیلسوف شاه» را تبیین میکند که برای اولین بار یک فیلسوف مسلمان آن را مطرح کرده بود.



