کارخانه بی‌وطن‌سوزی

راستش را بخواهید، من اصلا فوتبالی نبودم و نیستم. استقلالی‌ام؛ اما الان اسم چهارتا از بازیکنان استقلال را بپرسید، کف بالا می‌آورم و شروع می‌کنم به جرقه‌زدن. البته شاید هم اسم چهار تایشان را بتوانم بگویم؛ ولی خب هرکدام الان یا مرحوم شده‌اند یا پیش‌کسوت رستوران‌دار. توی کل‌کل‌ها هم نشان نمی‌دهم که نمی‌فهمم. 

تاریخ انتشار: 09:50 - دوشنبه 7 آذر 1401
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
 اول از در دوستی وارد می‌شوم که یعنی بگویم قرمز و آبی مهم نیست؛ ما رفیقیم. اگر این جواب نداد، می‌اندازم توی این فاز که من خیلی باشخصیتم و شخص روبه‌رویم خیلی بی‌شخصیت است و نمی‌خواهم جواب دهم. اگر این هم جواب نداد، پابه‌پای طرف مقابل فحش می‌دهم. درست است که فوتبالی نیستم، ولی ناسلامتی یک عالمه فحش بلدم که توی این قدرتم بالاست.برای همین فوتبالی‌نبودن هم توی دوران کارشناسی، رشته ورزش 2 را فوتبال انتخاب کردم؛ البته راهی هم جز فوتبال نداشتم؛ چون خوردم به حذف و اضافه و فقط فوتبال مانده بود. توی همان ورزش هم استاد، همان روزهای اول امید را از من برید و وقتی دید برای بار دوم دروازه خودمان را باز کرده‌ام، سوتش را داد به من که داوری کنم؛ ولی تیم ملی فرق داشت. توی پی اس و فیفا با تیم ملی ایران بازی می‌کردم و وقتی گزارشگر بازی اسم یکی از بازیکنان را می‌گفت، کلی ذوق می‌کردم. حالا جام‌جهانی بود و من روی فوتبال غیرتی شده بودم؛ دقیقا از روزی که بازی با انگلیس داشتیم و شش تا خوردیم. راستش من با عدد «شش» هم خاطره خوبی ندارم. همیشه توی منچ، رقبایم همه مهره‌هایشان به خانه می‌رسید؛ اما من همچنان داشتم تاس می‌ریختم که شش بیاید تا بتوانم مهره بکارم. توی فوتبال هم با این عدد شش همه برایم کری می‌خواندند. شاید به دلیل همین خاطرات بود که تا گل ششم را خوردیم، خنده هیستریک می‌کردم و بقیه فکر می‌کردند من هم از همان بی‌وطن‌هایی هستم که نمی‌فهمم.از ساعت 12 استرس گرفته بودم. احتمالا برای همین هم بود که زده بودم به چیپس و پفک و تخمه‌هایی که برای بازی خریده بودیم و بعدش چون سیر بودم و نمی‌خواستم دل مادرم را بشکنم، گفتم از استرس نمی‌توانم غذا بخورم. توی همین احوال‌ها بود که بازی شروع شد. با سابقه دو واحد ورزش 2 گرایش فوتبال، مدام به خانواده می‌گفتم: «امروز خیلی خوب بازی کردند، دمشون گرم.» توی حال‌وهوای فوتبال و سرخوش از طنین سرود ملی توی استادیوم بودم که ایران اولین گل را زد. فریاد می‌زدم و دور خانه می‌چرخیدم. پدرم هم توی این شرایط تصمیم گرفته بود مرا آرام کند تا همسایه‌ها اذیت نشوند؛ فقط نکته‌اش این بود که خودش هم فریاد می‌زد و همسایه‌ها هیچ‌وقت فکر نمی‌کردند که او دارد مرا آرام می‌کند؛ بلکه به این فکر می‌کردند که احتمالا توی خانه با پدرم داریم تمرین می‌کنیم تا شب برویم اولین کنسرت موسیقی بلک متالمان را برگزار کنیم. توی داد و بیداد، فهمیدیم گل مردود شده است؛ تا از این به بعد، جای انرژی تلف‌شده در فیزیک، داد و فریادهای من و پدرم برای یک گل مردودشده را در کتاب‌های درسی چاپ کنند.روایت‌های گزارشگر بازی زیاد بود. از هر دری سخنی می‌راند و هرچند اطلاعات خوبی می‌داد، من متوجه نمی‌شدم. برای همین هم وسط بازی توی کانال شخصی‌ام نوشتم: «گزارشگر بازی تا الان فقط نگفته آره خلاصه، همسایه‌مون یه دختر داره اجاقش کوره، حالا که دستاتون واسه دعاکردن بالاست، یه دعا بکنید خدا به دختر خدیجه خانم هم یه بچه بده.» تا این پیام ارسال شد، داور هم سوت پایان نیمه اول را زد و گزارشگر دوباره گفت: «جایی نرید و همین‌جا بمونید.» به جان بچه همسایه بالایی‌مان ما که بلیت داشتیم برویم تا ادامه جمعه‌مان را توی جزیره هرمز بگذرانیم؛ منتها دیگر حرف آقای گزارشگر را زمین نزدیم و جایی نرفتیم.چند دقیقه از نیمه دوم نگذشته بود که خوراکی‌هایم تمام شد و من هم تقریبا تمام شدم. توی همین اوضاع نیز چشمی و بقیه بازیکن‌ها تعویض شدند. دقیقه 94 بازی، بعد از اینکه با 10نفره‌شدن ولز هم کاری پیش نرفت، دیگر دلم شکست. گفتم: «خدایا! آخه ما مستضعفان زمین، چند وقت دیگه این زمین مال ما می‌شه. ما می‌خوایم تو چشم هم نگاه کنیم، نذار دشمن‌شاد بشیم.» چند تا نذر سنگین هم کردم و در حال دودوتا چهارتای نذرها بودم که چشمی گل را زد. من؟ الکترونی سرگردان در کنار نوترون و پروتون‌ها. دور خانه می‌چرخیدم. کیف کرده بودم. بازی را برده بودیم؛ بعد از تیرزدن‌ها، بعد از مصدومیت‌ها و البته تعویض‌هایی که فکرش را نمی‌کردیم. داشتم به همین فکر می‌کردم که رامین هم گل دوم را زد. من بعد از ماه‌ها عمیقا خوشحال بودم؛ از این همه غیرت و این همه شادی، مثل بقیه. بازی تمام‌نشده زدم بیرون.توی پیاده‌رو از خوشحالی بلندبلند گریه می‌کردم. چند موتوری بوق‌بوق‌کنان داشتند رد می‌شدند. یکی‌شان متوجه گریه‌ام شد. گفت: «داداش! گریه نکن. نباختیم. دو تا زدیم؛ دوتااااااا.» احتمالا خبر نداشت که دلیل گریه من همان دو تا گل است که به خاطرش کلی نذر کرده بودم و حالا باید کل زندگی‌ام را می‌فروختم که نذرهایم را ادا کنم. با همان گریه، توی چهارباغ چشمم افتاد به یک مغازه ورزشی‌فروشی که پرچم ایران را گرفته بود و تکان می‌داد. نشانش کردم که بعدها، مثلا یکصد سال بعد، اگر خواستم ورزش کنم، بیایم سراغش. ماشین‌ها بوق می‌زدند و شادی می‌کردند. رسیدم به میدان امام‌حسین یا همان دروازه‌دولت خودمان. اولین و آخرین سابقه رقص و شادی‌ام، برمی‌گشت به یکی از مراحل بازی جی تی آ سن اندریاس که باید کاراکتر بازی را می‌رقصاندیم. با توجه به این رزومه، تصمیم گرفتم اینجا هم از میادین دور بمانم و شادی مردم را تماشا کنم. شاد بودند، می‌زدند و چریکی ابراز احساسات می‌کردند و هر لحظه هم بیشتر می‌شدند. موتورسوار، پرایدسوار، وانت‌سوار و حتی شاسی‌بلندسوار، با هر پوششی، با هر عقیده‌ای عمیقا شاد بودند. دلم غنج رفت برایشان. بوی کباب می‌آمد؛ اما خب این دفعه خر داغ نمی‌کردند؛ داشتند بی‌وطن و برانداز داغ می‌کردند. انگار توپ بچه‌ها جای دروازه چسبیده بود به سیستم صوتی و نگارشی‌شان. شادی مردم لالشان کرده بود. توی دلم دعا کردم، برای امتداد این شادی مقابل آمریکایی‌ها، برای اینکه دوباره بوی براندازداغ‌شدن به مشاممان بخورد، برای اینکه بچه‌ها، آن بالا باشند و موفقیتشان را ببینیم، برای اینکه شادی‌مان همیشگی باشد.