به گزارش اصفهان زیبا؛ پدر، پسرش را در آغوش گرفته بود. دستهای بیجان پسرک با هر مویه و تکان پدر، روی زمین جلو و عقب میرفت. پدر صورت به صورت پسر گذاشت. بینیاش، ریشهای سیاه و چندتایی سفیدش، پلکهایش، همه از خون صورت پسر رنگ گرفتند.
پدر صورت بر صورت طفل ۱۲سالهاش گذاشته بود و آن را میبوسید. دست به حلقوم پسر کشید. میدانست موقع مرگ خشک و خالی بوده است.
دیگر چطور یک قطره آب از گلویش پایین میرفت، وقتی میدانست پسرش یک روز بود که آب و غذایی نخورده بود؟ یک کاسه آب برای خوردن پیدا کرده بود؛ سهمیهای ناچیز. دهان پسرش را باز کرد و آب را توی دهانش ریخت. آب پایین نرفت. با خونابهها قاطی شد و از گوشه دهان پسر شره کرد.
روضهخوان روضه حسین میخواند، روضه کوفیانی که ظلم را دیدند و دم نزدند. نمک به حرامهایی که اگر از جنگ ترسیدند، پس چرا در سپاه مقابل حاضر شدند؟
پدر پسرش را کنار خرابهها گذاشت. گفته بودند حقت است بمیری؛ چون چند ده سال پیش درصد ناچیزی از مردم کشورتان خانههایشان را به دشمن فروختهاند.
نمیتوانست فرار کند؛ ولی اگر میکرد، باز هم حلقومش را میچسبیدند که میخواستی بمانی و دفاع کنی. مانده بود؛ تنهای تنها توی یک جهان با هشتمیلیارد جمعیت. فاطمه را گم کرده بود؛ دختر ۱۰ماههاش که با پسر ۱۲سالهاش با هم رفته بودند زیر آوار. نمیخواست باور کند نوزادی که پیدا کردهاند فاطمه است. میگفت: نه، این بچه من نیست. هرچند خال روی بازویش خیلی شبیه فاطمه بود.
در فضای مجازی روضهها صفحهبهصفحه میچرخید. همه داخل خانه یا گوشه هیئتها مینشستند و توی دلشان میگفتند کاش به عقب برگردیم تا جلوی شمر و یزید بایستیم! اگر در زمان حسینبنعلی بودیم، خرخره شمر و یزید را میجویدیم. آن مرد ولی همچنان تنها، با دستهای خالی، پشت خانه خرابهشان برای پسر دوازدهسالهاش گور میکند و بلند میشود تا دنبال دختر دهماههاش بگردد.



