به گزارش اصفهان زیبا؛ بنده با اینکه عضو حزب جمهوری اسلامی نبودم، اما در جلسات تبیین مواضع اعتقادی شرکت میکردم و حفظ و بهره معنوی میبردم. آنچه در این مدت برای بسیاری از افراد مشهود بود، توجه خاص شهید آیتالله بهشتی به استاد علیاکبر پرورش بود که برایشان احترام خاصی قائل بودند و گهگاهی هم در مجالس و دیدار دوستان، تعاریف زیبایی از استاد پرورش داشتند؛ ازجمله در سفری که به اصفهان داشتند، فرمودند: این انقلاب بر سکوی بلند تواضع نشسته است و هر که تواضع کرد، جایگاه بلندی دارد و هرکس تکبر کرد، سقوط میکند و جناب آقای پرورش برای همه ما نمادی از تواضع هستند.
به یاد دارم شخصی برای انجام کاری به شهید آیتالله بهشتی رجوع کرده بود. ایشان نیز آن شخص را به استاد پرورش ارجاع داده بودند. آن شخص خودش به بنده گفت: من به شهید بهشتی عرض کردم آقا مرا به آقای پرورش حواله میدهید؟ آیا ایشان در این حد هستند که پاسخگوی بنده باشند؟ آن شخص که یک فرد سید و روحانی محترمی است گفت: تا من این سخن را گفتم، آیتالله بهشتی دستانش را بالا برد و با صدای بلند فرمودند: آقای پرورش رجلٌ. یعنی ایشان از رجال هستند. میگفت من با این طرز بیان شهید بهشتی اطمینان پیدا کردم و به نزد استاد پرورش رفتم و دیدم همانطور که شهید بهشتی اشاره داشتند، چقدر عالمانه و عارفانه من را راهنمایی کردند.
این نکته را اضافه میکنم که اغلب کسانی که در حزب جمهوری اسلامی بودند، نسبت به استاد پرورش ارادت و علاقه خاصی داشتند، گرچه بعضی از آنها مانند شهید حجتالاسلام علیاکبر اژهای از شهدای هفتم تیر ازجمله شاگردان فاضل و توانمند ایشان بودند.
حال که به شهدای هفتم تیر اشاره شد، این نکته را نیز بگویم که استاد پرورش هم قرار بود در آن جلسه مهم حزب جمهوری اسلامی که حادثه انفجار پدید آمد و هفتادودو تن از بزرگان در کنار شهید آیتالله بهشتی به درجه رفیع شهادت رسیدند، حضور یابند؛ ولیکن در آن روز شهید رجایی به استاد پرورش اصرار میکنند که ایشان به نخستوزیری بروند و درباره فهرست وزرایی که قرار بود فردای آن روز شهید رجایی به رئیسجمهوری ارائه کنند، صلاح و مشورت کنند. استاد پرورش میفرمودند: من در ابتدا قبول نکردم و عرض کردم که باید در جلسه حزب جمهوری اسلامی باشم، ولی با اصرار شهید رجایی به نخستوزیری رفتم و در آنجا بودیم که حادثه انفجار در حزب رخ داد و بلافاصله به حزب جمهوری آمدیم و دیدیم همه به شهادت رسیدهاند و معدودی هم نیمهجان باقی ماندهاند.
یکی از شهدای هفتم تیر، شهید رحمان استکی، نماینده مجلس از شهرکرد بود که مسئولیت حزب جمهوری اسلامی در استان چهارمحال و بختیاری را نیز عهدهدار بود. استاد پرورش به بنده فرمودند: شهیداستکی را در خواب دیدم و از او در خصوص وضعیت آخرت سؤال کردم. این شهید بزرگوار فرمود: آقای پرورش، همینقدر بگویم که اینجا همهچیز حسابکتاب دارد و دقیقا محاسبه شده است. حتی تعداد سلامهایی که به افراد کردهایم و یا تعداد صلوات هوایی که فرستادهایم را ثبت کردهاند.
استاد پرورش درعینحال که خیلی اهل تواضع بودند، در مقابل افراد متکبری مثل بنیصدر، بسیار مقتدرانه رفتار میکردند و با سخنان و بیان کوبنده و پرقدرتی که داشتند، او را سر جایش مینشاندند که البته این نوع رفتار را حضرات آقایان خامنهای و هاشمی رفسنجانی به خاطر ملاحظات و محذوراتی که بیشتر از ناحیه امام داشتند، نمیتوانستند داشته باشند. اما استاد پرورش همیشه در مقابل بنیصدر سینه سپر و در مقابل توهینها و تحقیرهای او از این بزرگواران دفاع میکردند.
استاد پرورش ازجمله کسانی بود که از همان ابتدا به ماهیت جریان بنیصدر پی برد و برای حفظ انقلاب به تقابل با آنها برخاست. شدیدترین برخوردها در جلسات شورای عالی دفاع که با حضور بنیصدر بهعنوان جانشین فرمانده کل قوا برگزار میشد، رخ میداد. استاد پرورش میگفتند: بنیصدر علیرغم اینکه کتاب کیش شخصیت نوشته است، خود دچار این بیماری است و بسیار آدم متکبری است و همیشه درصدد تحقیر دیگر بزرگان و شخصیتهاست. ایشان از اهانتهایی که بنیصدر به شهید رجایی میکرد حرفها داشت.
آقای پرورش میگفتند: هرگاه جلسه شورای عالی دفاع در جنوب، در پایگاه هوایی دزفول بود، بنیصدر با هواپیمای اختصاصی میرفت، ولی بنده و حضرات آقایان خامنهای، هاشمی و شهید رجایی باید با یک هواپیمای باری و در زمان طولانی و با صدای گوشخراش آن به آنجا میرفتیم و پس از مدتی انتظار بنیصدر به جلسه میآمد و از همان بدو ورود شروع به اوقاتتلخی و پرخاشگری میکرد.
بالاخره پسازاینکه جلسه خاتمه مییافت نمیگذاشتند که ما شب را در پایگاه هوایی استراحت کنیم. ما را که اعضای شورای عالی دفاع بودیم با رفتاری تحقیرآمیز که همهاش دستورات بنیصدر بود، از پایگاه هوایی خارج میکردند و ما در آن نیمهشب باید به دنبال جای خواب میبودیم.
البته معمولا از این پتوهای سربازی به ما میدادند و به مدارسی که غالبا جنگزدهها در آنجا اسکان داشتند میرفتیم و جایی پیدا میکردیم و تا صبح سر میکردیم. حتی به یاد دارم شبی را که به مدرسهای رفتیم. دیدیم تمام کلاسها مملو از جنگزدهها بود و هیچ جای خالی نبود و آن شب من و شهید رجایی بهناچار روی پلههای مدرسه خوابیدیم.







