روایت‌هایی از زبان آشنایان سردار حسین سلامی؛ در دل روستای «وانشان»

خانه دوست کجاست؟

عصر بود، خورشید کم‌کم رخت طلایی‌اش را از آسمان برمی‌چید، اما در دل مردم گلپایگان، نوری روشن‌تر از هزار خورشید می‌درخشید. آن‌ها آمده بودند، آرام و‌ باوقار، بی‌هیاهو و بی‌ادعا. مردمی که دل‌شان را در دست گرفته بودند و با هر گام، بر زخم داغی تازه مرهم می‌گذاشتند.

تاریخ انتشار: 17:03 - یکشنبه 1 تیر 1404
مدت زمان مطالعه: 9 دقیقه
خانه دوست کجاست؟

به گزارش اصفهان زیبا؛ عصر بود، خورشید کم‌کم رخت طلایی‌اش را از آسمان برمی‌چید، اما در دل مردم گلپایگان، نوری روشن‌تر از هزار خورشید می‌درخشید. آن‌ها آمده بودند، آرام و‌ باوقار، بی‌هیاهو و بی‌ادعا. مردمی که دل‌شان را در دست گرفته بودند و با هر گام، بر زخم داغی تازه مرهم می‌گذاشتند.

پیاده‌روی عصرگاهی، از دل شهر آغاز شد، از دل خانه‌هایی که هنوز صدای خبر شهادت را باور نکرده‌اند. نسیمی ملایم میان درختان می‌پیچید و غروب، رنگی از اندوه بر صورت زمین پاشیده بود. اما در دل این غروب، امیدی بود، درخششی از افتخار، که هر چه آفتاب کمرنگ‌تر می‌شد، شعله آن در دل‌ها پررنگ‌تر می‌گشت.

مردم گلپایگان به راه افتاده بودند، نه برای وداع، که برای عهدی دوباره؛ عهد با شهیدی که از دل روستای وانشان برخاسته بود و نامش را با خون، بر پیشانی تاریخ نوشته بود.

راهی بودند به سوی مهدِ بزرگ‌مردی که از مزرعه و آفتاب و رنج، قد کشید و تا بلندای آسمان بال گشود. سکوتی باشکوه فضای مسیر را پر کرده بود، تنها صدای گام‌ها بود که بر خاک می‌نشست، گویی هر‌قدم، دعایی‌ست برای جاودانه‌ شدنِ نامی که به‌حق، ماندگار شده است.

جاده‌ای به سمت خانه دوست…

جاده به سمت وانشان، جاده‌ای بود از دل تا دل. از مردمی که نیامده بودند فقط برای عزاداری، که آمده‌بودند تا با گام‌های‌شان بر تاریخ گواهی دهند: سردار، فراموش نمی‌شود. وانشان هم در دوردست، آرام و صبور ایستاده بود. گویی خود را آراسته بود برای استقبال فرزند برومندش.

قدم‌های مردم در این راه عصرگاهی، گواه قلب‌هایی بود که سنگینی اندوه را تاب آورده‌اند، تنها به شوق پاسداشت نامی که دیگر تنها نام نیست؛ نشانی‌ست از مردی که خاک وطن را دوست داشت، و جانش را بی‌دریغ نثار آن کرد. در‌سکوت و وقار عصر، در سایه‌ روشن غروب، کاروان دل‌ها به مقصد رسید.

اما حقیقت این است: مقصد، نه‌‌وانشان بود، نه خانه‌ای‌ پرسکوت. مقصد، روشن‌کردن چراغی در دل تاریخ بود. چراغی به نام حسین سلامی، که روشن ماند، می‌ماند و خواهد ماند.

چند روز است که آسمان گلپایگان ابری‌ست، نه از باران، که از داغی بزرگ بر دل این دیار. چند روز است که مردم کوچه‌ به‌‌کوچه، شهر به‌ شهر، نام سرداری را زمزمه می‌کنند که آرام گرفت اما آرامش را برای سرزمینش به یادگار گذاشت.

سردار حسین سلامی، فرزند سربلند روستای وانشان، همان روستای خوش‌آب ‌و‌هوایی که در دامن کوه و سبزه، مردانگی را در جان فرزندانش می‌کارد. او در خانه‌ای ساده، از پدری کشاورز و رنج‌دیده، چشم به‌جهان گشود. خاک را با دستان پینه‌بسته پدر شناخت، و خاک را با جان خود پاس داشت.

کشور امروز، به احترام مردی از تبار غیرت، غرق سکوت و سوگ است. نام او، نه تنها در دل‌ها، که در کوچه‌های خیس از اشک مردمش طنین‌انداز شده است. مردمی که نه با زنجیر و پرچم، که با دل‌های‌شان راهی شدند.

پیاده، آرام، بی‌کلام، دل به‌جاده زدند؛ جاده‌ای که نه به مقصد، که به مبدأ می‌رسید: مبدأی به نام یاد؛ یاد کسی که جان داد، تا ما جان داشته باشیم. یاد نام‌آوری که نامش، نه‌بر‌سنگ، که بر سینه تاریخ این سرزمین حک خواهد شد.

حالا هر‌قدم مردم، هر اشک مادر پیر وانشان، و هر‌نگاه کودک گلپایگانی، روضه‌ای‌ست برای سرداری که خاک وطن را، با خون خود امضا کرد. نام حسین سلامی دیگر تنها نام یک مرد نیست؛ نشان وفاداری‌ست، نشانی از ایستادگی، و سندی بر اینکه این خاک، فرزندانش را چگونه در خود می‌پرورد و چگونه به آسمان می‌سپارد.

وقتی به وانشان رسیدیم…

کوچه خاموش و خلوت، در دل عصر غرق شده بود. سنگ‌‌فرش‌های کهنه، صدای گام‌های آرام را به حافظه‌شان می‌سپردند. دیوارهای بلند و کاه‌گلی، شاهد خاموش سال‌هایی بودند که بی‌صدا گذشته‌اند. نسیمی نرم، پرده‌ غروب را بر کوچه‌ها می‌کشید. صدای مؤذن هنوز نرسیده بود، اما گنبد سبز مسجد از دور چشمک می‌زد؛ وعده‌ای برای لحظه‌ای که آسمان، لب به اذان بگشاید.

در این کوچه‌های پیچ ‌درپیچ، چیزی بیشتر از خشت و خاک نهفته بود؛ رد قدم‌هایی بود که روزی کودکی برداشت، با چشم‌هایی پر از نور و دلی سرشار از ایمان. همین‌جا، میان همین دیوارها، پسرکی قد کشید که روزی به مردی بزرگ بدل شد.

اکنون مردم نزدیک می‌شدند، به خانه‌ای ساده، بی‌ادعا، اما ریشه‌دار. خانه‌ای که پدر، کشاورز بود. مقنی بود. مردی از جنس آب و زمین. و مادر، زنی مؤمن، که شب‌ها را با زمزمه‌ دعا صبح می‌کرد. اینجا، جایی است که سردار سلامی چشم گشود؛ سرداری از دل روستایی آرام، که ایمان را از خاک آموخت و غیرت را از قنات‌های تشنه. ایمانش ستون شد، و شجاعتش، تکیه‌گاه یک ملت.

از «سردار»

اکنون، در غروب ساکت وانشان، با نزدیکی اذان مغرب و آسمانی که آرام آرام تیره می‌شود، صدای مردانگی او هنوز در این کوچه‌ها پیچیده است. و مردمی که آمده‌اند برای وداع و تجدید عهد؛ با نامی که از دل خاک برخاست، و تا‌بلندای آسمان پرواز کرد. و من نیز دوربین خود را برداشتم و به دور از جمعیت راه خانه سردار را پیش گرفتم.

از اهالی سؤال کردم می‌خواهم با آشنایان سردار صحبت کنم، مشغول پذیرایی از میهمانان بودند اما وقتی فهمیدند برای مصاحبه و شنیدن از خاطرات سردار آمده‌ام، برای گفت وگو با من حاضر شدند. یکی از دوستان سردار با بغض گفت: «توان حرف زدن ندارم». با دیگر هم‌رزم او، یکی از دوستان و پسرخاله‌اش اما کمی هم صحبت شدم.

پرده اول: یک نخبه‌ واقعی بود

با حسن‌مشایخی، دوست و هم‌دوره‌ای‌ سردار سلامی شروع به صحبت کردم: «آشنایی من با ایشان برمی‌گردد به دوران نوجوانی‌مان، زمانی که هر دو در گلپایگان و در دوران دبیرستان بودیم. من دو سال از ایشان بالاتر بودم، ‌اما در یک منزل زندگی می‌کردیم. از همان دوران کودکی و نوجوانی، نشانه‌های نبوغ در رفتار و درس‌خواندن‌شان کاملاً مشهود بود. ایشان یک نخبه‌ واقعی بود.

در دبیرستان گلپایگان از نظر هوش، استعداد و تلاش، زبانزد همه بودند. او موفق شد دو دیپلم بگیرد و در همان سال، پیش از انقلاب، در دانشگاه علم‌و‌صنعت در رشته مهندسی مکانیک با رتبه زیر هزار پذیرفته شود. اما با وقوع انقلاب و تعطیلی دانشگاه‌ها، مسیر زندگی‌اش تغییر کرد و به سپاه‌پاسداران پیوست. ابتدا در گلپایگان مسئولیت‌هایی را بر عهده گرفت و سپس به جبهه اعزام شد. در دوران دفاع مقدس، ایشان یکی از نیروهای پرتلاش، شجاع و جدی در لشکر امام حسین (ع) بود. همراه با فرماندهان بزرگی چون شهید خرازی، در عملیات‌های گوناگون حضوری مؤثر و سرنوشت‌ساز داشت. آن روزها، هیچ عملیاتی نبود که ایشان در آن نباشد و نتیجه‌اش موفقیت‌آمیز نباشد.

پس از جنگ، وارد عرصه‌های علمی شد و مدارک کارشناسی ارشد و دکتری در رشته مدیریت گرفت. در کنار آن، در علوم‌دینی نیز بسیار کوشا بود؛ حافظ قرآن و نهج‌البلاغه بود، که نشان از عمق ایمان و معرفت او داشت. او بعدها در دانشگاه امام‌حسین‌(ع) و دافوس به عنوان استاد تدریس می‌کرد و پله‌پله در سلسله‌مراتب نظامی ارتقا یافت. از فرماندهی نیروی‌هوایی سپاه تا معاونت اطلاعات سپاه، و نهایتاً جانشینی فرمانده کل، و سپس خود فرمانده کل سپاه شد. در طول این سال‌ها، تلاش بی‌وقفه‌اش باعث شد تا قدرت دفاعی ایران، به‌ویژه در حوزه موشکی‌و پدافند، جهش عظیمی پیدا کند. همکاری نزدیک او با سردار حاجی‌زاده، از دیگر نخبگان نظامی کشور، بسیار ثمربخش بود.

نسبت به بیت‌المال حساس بود

او ادامه داد: «آنچه ایشان را متمایز می‌کرد، تنها موقعیت‌های نظامی و علمی‌اش نبود. بلکه ساده‌زیستی، پاک‌دستی، و حساسیتش نسبت به بیت‌المال بود. حتی زمانی که در بالاترین رده‌های فرماندهی بود، با ماشین‌هایی رفت‌و‌آمد می‌کرد که سال‌ها عمر داشتند. سبک زندگی‌اش، گواهی بود بر صداقت با مردم و وفاداری به ارزش‌های انقلاب. در جبهه نیز، به موضوع حفاظت از تجهیزات و امکانات جنگی توجه ویژه‌ای داشت. همیشه تأکید می‌کرد که باید از وسایل مراقبت کرد، چرا که کشور در تنگنای امکانات بود. این نگاه دقیق و مسئولانه‌اش باعث شد همه چیز برایش معنا داشته باشد؛ از یک ماشین نظامی گرفته تا یک دست لباس سرباز.»

مشایخی از خانواده‌اش هم گفت: «خانواده‌اش از خانواده‌های ریشه‌ای و عمیقاً مذهبی و شریف بودند. پدرش از مردان متدین روستا، کشاورزی پرتلاش و مقنی‌ماهری بود که با کار در قنوات و زحمت بی‌وقفه، نان حلال به خانه می‌برد. ساده‌زیستی، ایمان و مسئولیت‌پذیری از همان دوران در وجود ایشان ریشه داشت. امروز، وقتی مردم گلپایگان و روستاهای اطراف با پای پیاده، زن و مرد، پیر و جوان، به بدرقه و عزاداری‌اش می‌آیند، این حضور نشانه‌ محبوبیت، اعتماد و عشق مردم به چنین انسان بزرگی است. این حجم از تأثر عمومی، گواه روشنی است بر این که ما چه انسان ارزشمندی را از دست داده‌ایم. او یک انسان چندبعدی بود؛ نخبه در علم، استوار در دین، مجاهد در میدان جنگ، و ساده‌زیستی پاک‌دست در زندگی شخصی. فقدان او، برای ملت ایران ضایعه‌ای عظیم و جبران‌ناپذیر است.»

‌فقط یک فرمانده نبود

او به عمق حساسیت سردار نسبت به بیت‌المال باز هم اشاره کرد: «آن روزها طی شش ماه حضور در جبهه، بارها دیدم که چطور با دقت و تأکید، به بچه‌ها سفارش می‌کرد از وسایل جنگی به‌خوبی مراقبت کنند. امکانات جنگی ما محدود بود، و ایشان می‌دانست هر وسیله‌ای، هر دستگاهی، ممکن است در یک عملیات سرنوشت‌ساز، جان‌چند نفر را نجات بدهد یا تفاوت بین پیروزی و شکست باشد. همیشه می‌گفتند: «ما حق نداریم بیت‌المال را هدر بدهیم، حتی اگر یک پیچ از یک ماشین باشد.» و واقعاً همین نگاه مسئولانه را در عمل نشان می‌داد. حتی نسبت به آرپی‌جی هم تأکید داشت که بچه‌ها باید طوری هدف بگیرند که با کمترین شلیک، بیشترین تأثیر را بگذارند. این‌دقت و این جدیت، نشان می‌داد که او نه‌فقط یک فرمانده، بلکه یک ناظر دلسوز و آگاه به مسئولیت‌های شرعی و انسانی خود بود.»

در خانه‌اش، چیزی جز سادگی و قناعت نمی‌دیدی

این هم‌ دوره‌ای سردار سلامی از زندگی ساده و بی‌پیرایه‌ سردار باز هم گفت: «به‌عنوان فرمانده کل سپاه که شناخته می‌شد، خیلی‌ها ممکن بود فکر کنند با امکانات ویژه‌ای زندگی می‌کند. اما واقعیت این بود که نه خانه‌ای مجللی داشت، نه ماشینی که لوکس باشد. ماشینش یک سمند قدیمی بود. مبلمان خانه‌اش شاید مال ۲۰، ۲۵ سال پیش بود. خانه‌اش در شهرک محلاتی، مثل دیگر خانه‌های ساده‌ سپاهی‌ها بود. وقتی از خانه‌اش بازدید می‌کردی، چیزی جز سادگی و قناعت نمی‌دیدی. این سادگی، نه از روی اجبار، بلکه انتخابی آگاهانه بود. انتخابی برآمده از ایمان، تعهد، و باور به آرمان‌هایی که یک عمر برایشان جنگیده بود. او هرگز خودش را از مردم جدا نمی‌دانست. همیشه همراه و همدل با مردم بود. و همین شد که حالا، در فراق او، مردم از روستا و شهر، با دل‌هایی داغدار، راه افتاده‌اند. حتی زنان سالخورده و جوان‌ها پیاده آمده‌اند تا فقط بگویند: «ما سردارمان را دوست داشتیم. سرداری که با ما بود، از ما بود.» و این دوست داشتن، ریشه در گذشته‌ پراصالتش دارد. چنین اصالتی، چنین تربیتی، فرزندی چون ایشان را ساخت؛ فرزندی که حالا مردم، با بغض و اشک، شهادتش را سوگواری می‌کنند. ایشان، در تمام عمرش، چه در میدان جنگ، چه در میدان سیاست و مدیریت، چه در سادگی زندگی‌اش، یک انسان کامل بود. و این را نه فقط از جایگاه‌های نظامی‌اش، بلکه از دل‌هایی که با او بودند، می‌شود فهمید.»

پرده دوم: ما کجا و حاج حسین کجا؟!

نصیر شفاهی، هم‌رزم سردار سلامی صحبت از سردار را اینگونه آغاز کرد: «من نصیرم، بچه‌ روستای وانشان، هم‌رزم و هم‌محله‌ای حاج حسین سلامی. حاج حسین هم از همین روستا بود، از سال ۵۹ رفت سپاه، من هم حدود سال ۶۰ یا ۶۱ به سپاه گلپایگان پیوستم. آن موقع در اطلاعات عملیات بودم و با خود حاج حسین، که مسئول اطلاعات عملیات گلپایگان بود، همکاری نزدیک داشتیم. در آن دوران، منافقین فعالیت زیادی داشتند و شهرها را ناامن کرده بودند، ولی حاج حسین با رشادت و شجاعت مثال‌زدنی، در مقابل آن‌ها ایستاد و هرگز عقب نکشید. پس از مدتی عازم جبهه شدیم؛ آن‌ها برای فتح المبین رفتند و ما در جبهه‌های دیگر حضور داشتیم. یادم می‌آید در عملیات والفجر، پس از سقوط فاو، مدتی در آن منطقه بودیم که شرایط جنگ بسیار سخت بود. یک روز تصمیم گرفتم به دیدار حاج حسین بروم؛ دلم برایش خیلی تنگ شده بود. با یک همراه و یک جیپ حرکت کردم و پس از جستجو در اطراف، بالاخره سنگری پیدا کردم که گفتند حاج‌حسین آنجاست. وقتی به آنجا رسیدم، گفتند حاج حسین در یک جای دیدبانی است که حدود پنجاه تا شصت متر ارتفاع دارد و مشغول رصد دشمن است. آن بالا منتظرش ماندم اما نیامد. رفتن و پایین آمدنش هم کار آسانی نبود. در آن لحظه به خودم گفتم خدایا، همه‌بچه‌ها در سنگرهایشان مشغول دفاع‌اند و او این‌گونه شجاعانه و بی‌پروا، روی این ارتفاع خطرناک، دشمن را زیر نظر دارد؛ آن‌هم در شرایطی که هر لحظه ممکن است هدف آرپی‌جی یا موشک هلی‌کوپتر قرار بگیرد.»او گفت: «وقتی خبر شهادتش را شنیدم، فکر کردم باید به این شجاعت و ایثار احترام بگذارم. بارها به خود و دیگران گفتم هر کس از دشمنش بترسد، سزاوار مرگ است. اما حاج حسین شجاع‌ترین و بزرگ‌ترین شهامت را داشت. او نه فقط یک رزمنده بی‌نظیر بود، بلکه یک دانشمند واقعی و پروفسور به تمام معنا بود. حتی در سال ۶۰، وقتی قرآن تفسیر می‌کرد، همه حاضرین با دقت گوش می‌دادند و از تفسیر عمیقش متحیر می‌شدند. سه سال پیش هم وقتی در دانشگاه امیرکبیر تهران سخنرانی می‌کرد، سکوت عجیبی در جمع دانشجویان حکم‌فرما بود؛ همه محو کلام حاج حسین شده بودند. او مرد بزرگی بود که راهش را ادامه می‌دهیم و ان‌شاءالله بتوانیم همچنان به یاد و راهش پایبند باشیم. سلام و درود به روح همه شهدا، مخصوصاً شهدای این روزهای اخیر که در این جنگ نابرابر با رژیم صهیونیستی به شهادت رسیدند.»

پرده آخر: اصلاً به دنبال تجملات نبود

پسرخاله سردار سلامی، حمیدرضا مشایخی نیز شخصیت خانوادگی او را این طور برای من توصیف کرد: «من از زاویه ارتباط خانوادگی و رفت ‌وآمدها، می‌خواهم چند تا نکته بگویم که شاید برای خیلی‌ها قابل تصور نباشد. ایشان فوق‌العاده ساده‌زیست بودند. وقتی وارد منزلش می‌شدی، با توجه به سمت و مقامی که داشت، همه فکر می‌کردند باید ساختمانی‌مجلل و مبلمان خانه تازه باشد، اما خدا شاهد است که مبل‌هایی که در خانه سردار بود شاید بیست تا سی سال قدمت داشت. اصلاً به دنبال تجملات نبود. ماشین‌سردار یک سمند‌قدیمی بود. خیلی مردم‌دار بود و همیشه بخش زیادی از حقوقش را برای کارهای خاص کنار می‌گذاشت. بعضی وقت‌ها به شکل غیررسمی با دیگران صحبت می‌کرد. وقتی خانه ما می‌آمد، با روی باز و خوش‌خلق بود و هر کسی نامه یا کاری داشت، سعی‌می‌کرد هر طور شده کارش را راه بیاندازد. امکان نداشت بگوید نمی‌توانم کمک کنم.»

او ادامه داد: «از نظر اعتقادی و علمی هم آدم خیلی نخبه‌ای بود. قبل از انقلاب با رتبه‌زیر‌هزار وارد دانشگاه شد؛ آن‌زمان روستای وانشان امکانات بسیار کمی داشت و رسیدن به چنین رتبه‌ای خیلی سخت بود. از نظر خانوادگی خیلی مظلوم و مهربان بود. آخرین عکسی که از او دارم مربوط به آخر بهمن ماه است. مادرش که فوت کرده بود، ارتباط خیلی نزدیکی با خانواده ما داشت. هر وقت عید می‌شد یا از راه می‌گذشت، حتماً به گلپایگان می‌آمد و به خاله‌اش (مادر من) سر می‌زد. خیلی به خانواده و فامیل اهمیت می‌داد و آدم خوش‌اخلاقی بود. یک قلب رئوف داشت؛ نسبت به مردم خیلی مهربان بود، گرچه شخصیت جنگی و سختی هم داشت، اما در صحبت‌هایش خیلی نرم و رئوف بود. فکر می‌کنم در خانواده‌ش هم دو بعد مختلف داشت؛ هم آدمی که مردم او را با صلابت و شجاعت می‌شناختند، و هم آدمی که در خانه خیلی مهربان و صبور بود. به یاد دارم وقتی به خانه ما می‌آمد، ساعت‌ها با بچه‌ها درباره جنگ و سلاح حرف می‌زد و خیلی صبورانه جواب می‌داد. مادرم می‌گفت: «این آقا بیچاره شده از بس که شما سؤال می‌کنید!» واقعاً جای تأسف دارد که چنین شخصیتی را از دست دادیم. مادرم می‌گوید ما وزنه بزرگی را از دست دادیم. او همیشه باعث افتخار ما بود و هنوز هم زنده است؛ الان هم بالای سر ما است و یادش همیشه زنده است.»