ویل بلوم از کودکی به قصههای خیالی پدرش عادت کرده؛ این داستانها همه را مجذوب خود میکنند، ادوارد بلوم هم که قصهگوی خوبی است و هم این نکته را میداند، از هر فرصتی برای قصهپردازی استفاده میکند تا دیگران میخکوب داستانهایش شوند. ویل بلوم که از کودکی این داستانها را بارها شنیده است، قصد دارد همه آنها را کنار هم جمع کند تا شاید یک راز را کشف کند؛ اینکه پدرش واقعا چه آدمی است؛ اما تنها چیزی که باید بداند و در نهایت میفهمد، این است که گاهی فقط باید ایستاد و به قصهها گوش کرد.
اگر شما در آمریکای دهه شصت زندگی میکردید؛ احتمالا بیشتر با حوادث فیلم و کتاب «کشتن مرغ مقلد» همذاتپنداری میکردید، جمعیت زیاد آفریقایی آمریکاییها در طول تاریخ آمریکا همواره مورد نژادپرستی قرار گرفتهاند. نژادپرستی چیزی است که با ترندهای این روزهای شبکههای اجتماعی، بیشتر به چشم میآید؛ موضوع اصلی کتاب و فیلم «کشتن مرغ مقلد» هم بیشتر در مورد نژادپرستی است، هر چند موضوع ناراحت کنندهاش با لحن شیرین و کودکانه رمان، به چشم نمیآید.
«تصور کن دیواری جلوت نیست؛ چشمات رو ببند، با چمدونت برو دیوار و اگه میترسی، چشمات رو ببند.» مهم نیست این دیالوگ ساخته ذهن من باشد یا نه؛ یا اصلا در متن داستان به ترس از دیوار به یک سمت دیگر جهان رفتن اشاره شده، به هر حال هر کسی آرزو دارد ایستگاه نه و سه چهارم را از نزدیک ببیند و با چمدان به استقبال قطار هاگوارتز در آن سوی دیواری آجری برود.
گالیله به کشیش قاضی التماس میکرد که او را ببخشند، او باید نظر کشیش را درباره زمین تخت، قبول میکرد تا کشیش او را ببخشد. نظریه زمین گرد که ابتدا آن را کوپرنیک مطرح کرد، بهشدت جنجالی بود و چون حرفزدن روی حرف خدا محسوب میشد، دانشمندان حکم ارتداد میگرفتند و در آتش سوزانده میشدند. به این شکل گالیله مجبور شد حرف خود را پس بگیرد.