مری پاپـیـنـز شــنـاخـتـهشــدهترین و محبوبترین پرستار بچه جهان است. او در ابرها زندگی میکند و همیشه مشتاق کمککردن به کودکانی است که مورد بیتوجهی یا سختگیری زیاد والدینشان قرار گرفتهاند. هر چند چنین ایدهای در ایران خیلی آشنا نیست. فکر نکنم هیچ پدر و مادر ایرانیای حتی فکر استخدام یک پرستار بچه برای کودکانشان را کرده باشند! ولی حواستان به بچهها باشد، کمتر بچهای بعد از دیدن فیلم «مری پاپینز» دلش نخواسته پرستاری مثل او داشته باشد. رمانهایی که این فیلم از رویشان اقتباس شده، تحت تأثیر شهرت زیاد فیلمش قرار گرفتهاند و کمتر آنها را خوانده یا این نکته را میداند.
یک حقیقت کوچک: همه ما دیر یا زود میمیریم. البته فرشته مرگ درست سر موقعش به سراغ ما میآید، پس لازم نیست بترسیم. طبق گفته خودش هم، از رنگ شکلات تلخ خوشش میآید و دوست دارد هنگامی که جان انسانها را میگیرد، آسمان به آن رنگ باشد، اما سعی میکند از همه طیف رنگها خوشش بیاید. احتمالا خلاقانهترین و بیطرفانهترین نوع روایت در میان کتابها روایت از دیدگاه مرگ است، او همه چیز را میبیند، سرنوشت انسانهای زیادی را دنبال کرده و حتی انگار به آنها وابسته هم شده اما تنها حق گرفتن جان آنها را دارد و نمیتواند به آنها کمک کند، با وجود اینکه بعضی وقتها در مورد سرنوشت انسانها کنجکاوی میکند و بدش نمیآید این توان را داشت که جلوی مرگ آنها را میگرفت یا باعث میشد مرگشان کمتر زجرآور باشد.
تا الان شک کردهاید که زمانی دور، مثلا در بچگی آدم کشتهاید یا نه؟ بعید میدانم. حتی در شیطنتآمیزترین شوخیها و بازیهای کودکی هم تصور این که اتفاقی باعث قتل کسی شده باشیم، غیرممکن است؛ ولی احتمال زیاد سر به سرمان گذاشتهاند، گاهی وقتها اذیتمان کردهاند، اتهامهای بیخودی زدهاند و این چیزی است که با بزرگشدن هم یادمان نمیرود. بیشتر ما همیشه این رفتارها و کسانی که آنها را انجام دادهاند، با تمام جزئیات آزاردهندهاش یادمان مانده، معمولا بدمان هم نمیآید کسانی که زمانی آزارمان دادهاند را پیدا کنیم، تلنگری به آنها بزنیم تا شاید به خودشان بیایند و متوجه رفتار آزاردهندهاش، حداقل در گذشته بشوند!
تقریبا هفتادسال پیش از بهدنیاآمدن هری پاتر و اتفاقهای جالبی که برایش رخ میدهند، موجودات جادویی نیوت اسکمندر به دلیل اشتباه یک بی جادو (اسم مشنگها در آمریکا) در نیویورک رها میشوند. این موجودات که هرکدامشان داستانی دارند و بهزحمت بهدستآمدهاند، باعث آشوبهای گاها بانمکی در شهر میشوند؛ از دستبردزدن به طلافروشی بگیر تا دزدیدن سکههای بانک انسانها. این باعث جلبتوجه مردم به حوادث و آدمهای غیرعادی اطرافشان میشود. جادوگرها به دلایل واضحی، نباید خودشان را نشان بدهند؛ اما این کار آتویی دست کسانی داده که به هر طریقی میخواهند وجود جادوگران شیطانی را ثابت و از زمین محوشان کنند.
«-پرواز کنید احمقها!
گندالف عزیزم! با گفتن این حرف، تقریبا همه را وحشتزده کردی. ما با چه چیزی قرار است پرواز کنیم؟ پشت عقابها و شاهینهای کوهستان؟ منظورت این بود همهمان دممان را روی کولمان بگذاریم، فرار کنیم و حتی پشت سرمان را نگاه نکنیم؟ واقعا قصدت از واردکردن من به این سفر خطرناک، ولکردن در حساسترین جای ممکن بود؟ راه سختی را تا اینجا طی کردهایم و مطمئنم حتی یک ذره هم به پایان نزدیک نشدهایم. قرار بود حلقهها را ناپدید کنی یا خودت را؟
بیماران فیبروز سیستیک (یک بیماری نادر ریوی) باید از بیمار مشابه خودشان شش قدم فاصله داشته باشند، وگرنه به راحتی باعث انتقال بیماریشان و مرگ همدیگر میشوند. هر چند وقت یک بار، باید برای چکآپ یا حتی پیوند ریه در بیمارستان بستری شوند. برای این بیماری هنوز درمان و داروی قطعی پیدا نشده و خیلی ساده میتواند کودکان را هم تا آخر عمرشان درگیر کند. این وضعیت ناجور برای شما آشنا نیست؟ نزدیک دو سال است کارهایی مثل سوار اتوبوسشدن، در آغوش گرفتن عزیزانمان، در رستورانها و بدون نگرانی غذاخوردن، بیرونرفتن با دوستان و معاشرت مثل قبل برایمان به خاطرهای دور شده است.
زمانی که رمان «گتسبی بزرگ» در دهه بیست میلادی منتشر شد، توجه چندانی به آن نشد؛ اما چندین سال بعد از مرگ اسکات فیتزجرالد، معروف شد و در رده بهترین کتابهای کلاسیک آمریکا قرار گرفت. در آن زمان، تجارت الکل در آمریکا ممنوع بود؛ اما افراد زیادی از قاچاق نوشیدنیهای الکلی، به ثروت رسیدند. شخصیت اصلی داستان، جی گتسبی، احتمالا از این راه ثروتمند شده است. او هر هفته مهمانیهای شلوغی میگیرد که انگار همه نیویورک به عمارت او میآیند تا خوش بگذرانند؛ اما هویت خودش در هالهای از ابهام قرار دارد.
دختری با گوشواره مروارید به مونالیزای هلند معروف است؛ احتمالا به خاطر مرموز بودن نقاشی و حتی هنرمندی که این اثر را کشیده است. نقاشی دختری با گوشواره مروارید معروفترین اثر یوهانس ورمیر است. بیشترین داستانها را درباره هویت مدل نقاشی ساختهاند که در زمینهای تاریک و با پوششی نامتعارف در قرن هفدهم کشیده شده است. ورمیر در زمان خودش، چندان مورد توجه قرار نگرفت و تنها در شهر خودش دلف که در هلند است، شناخته شده بود. به نظر میرسد از خدمتکارانش یا اعضای خانواده پرجمعیتش بهعنوان مدل استفاده میکرده است.
گای فاکس از دیدن سربازانی که برای دستگیریاش آمده بودند، تعجب کرد؛ هنوز هم کسی نمیداند چه کسی نقشهاش را برای به هوا فرستادن پارلمان لو داده است. او میخواست پارلمان انگلیس را در روزی که جیمز اول افتتاحش میکند، منفجر کند و حداقل لندن ناامنتر از گذشته بشود. بعد از اعتراف گای فاکس تحت شکنجه، او و همدستانش جلوی همان پارلمان اعدام شدند و روز پنجم نوامبر، به روزی ماندگار و معروف به روز فاکس در بریتانیا تبدیل شد. انگار هنوز هم عروسکهایی را به شکل او درست میکنند و در آن روز آتش میزنند.
انسانها هم مثل ماشینها خراب میشوند یا حتی از کار میافتند؛ اما همیشه میتوانند تعمیر بشوند؛ شاید با کمک نیرویی مثل نیروی تخیل و چه ابزاری بهتر از سینما و فیلمهایی که بخشی از رویای یک نفر را به ما نشان میدهند. ایده فیلم «هوگو» هم درباره قدرت خیال است و سال دو هزارویازده، نامزد یازده جایزه اسکار شد که پنج تا را از آن خود کرد.
بیشتر ما بارها به این فکر کردهایم که اگر فرصتش را داشتیم، به دل طبیعت میزدیم و مدتهای زیادی را دور از کار، تـحـصـیـل و زنـدگـــی روزمـــره میگذراندیم. قبول دارم که تصورات جذابی هستند؛ اما اگر واقعا فرصتش پیش بیاید، همچین کاری را انجام میدهیم؟ بعید میدانم بسیاری از مردم، تمام پسانداز خود را بردارند یا آتش بزنند و بیهوا به دل طبیعت بروند تا دقیقا آن چیزی را تجربه کنند که در موردش خیالبافی کردهاند؛ شرط میبندم بیشتر ما نمیتوانیم یک هفته بیشتر زندگی کریستوفر مک کندلس یا با نامی که خودش انتخاب کرده، سوپرترمپ را تحمل کنیم.
در یککلام؛ این فیلم، فیلمی آخرالزمانی شاهکار است! داستان فیلم در زمانی نهچندان دور اتفاق میافتد: سال دوهزار و بیستوهفت، دیگر هیچ زنی بچهدار نمیشود و امید انسانها برای ادامه نسلشان از بین رفته است. هجده سال از تولد آخرین کودک گذشته و حالا جوانترین فرد جهان، از سوی مهاجمی خشمگین کشته شده است تا امیدها بیشتر از بین برود؛ همه عزادار دیگو ریکاردوی جوان هستند؛ درواقع همه بهجز تئو، مرد میانسالی که گویا بیتفاوت است. در میان مردم عزادار قهوهاش را گرفته و بعدتر به این بهانه از محل کارش مرخصی میگیرد.