همراه با مادر شهید صفاریان و روایتش از سفر حج و سوغات شهادت که برای پسرش حامد آورد
گزارش این گفتوگو را سه شنبه ۴ شهریورماه در صفحه پایداری روزنامه اصفهان زیبا بخوانید
فیلم را توی گوشی باز میکنم! صدای مملو از خوشحالی بچهها توی هم پیچیده است…! «ده»، «نه»، «هشت»، «هفت»….، به «یک» که میرسند، یکی آن دور و بر، توی آن شلوغی میزند سرشانه فاطمه و یادش میآورد که: «آرزو، آروز، آرزو کن فاطمه…» و به اندازه یک چشم برهم زدن، فاطمه آرزوهایش را توی دلش ردیف و شمع تولد سیزده سالگیاش را فوت میکند.
از فیلم بیستویک ثانیهای جشن تولد فاطمه تا روزی که خبر شهادتش آمد
گزارش این گفتوگو را دوشنبه ۲۰ مردادماه در صفحه پایداری روزنامه اصفهان زیبا بخوانید
نقطه آشناییام با «رضا معراج» در اینستاگرام است و دلیلش عکسهایی که هر روز رگباری توی صفحهاش استوری میکند و بر روی هرکدام از آنها چندخطی مینویسد.
«آنها با قدوقوارههای کوچکشان التماس میکردند و ما انگشتبهدهان، فقط نگاهشان میکردیم. آنها التماس میکردند که بگذارید ما برویم از اسلام دفاع کنیم و ما…»؛ این بخشی از گفتههای مردی است که روزی در قامت مربی، به نیروهای داوطلب اعزام به جبهه آموزش نظامی میداده است.
دوم مرداد، شصت و ششمین سالروز زمینی شدن یک مرد آسمانی بود. دقایقی قبل از مغرب با قرائت زیارت عاشورا برنامه شروع و رزق کوتاه اما پر فیض روضه هم چاشنی کار شد.
این روزها همه جا پر شده از نام «غزه»…! فرقی ندارد در اینستاگرام و توییتر پرسه بزنی یا بیرون آن تا شاهد جنایت دیگری از حقارتی به نام اسرائیل باشی. این روزها موضوع غزه، موضوعی فراتر از یک جنگ صرفا نظامی شده است.
«مینا معینی»؛ معلم شهید مجتبی شریفی است؛ آموزگار پایه سوم که سال گذشته به صورت رسمی وارد حرفه معلمی و آموزش و پرورش شده است و البته آنطور که میگوید سالها به صورت جهادی، تجربه کار معلمی را دارد.
«داغ روی داغ»! باد، پرده را میرقصانَد. نورِ خورشیدِ ظهرِ تیرماه، افتاده روی نیمکتهای رنگ و رو رفته کلاس و داغی هوا از پنجره باز آن میریزد روی «داغِ نیمکتِ خالیِ مجتبی».
روایت متفاوت از کلاس سوم دبستان کمیل و دانش آموز شهید آن که اسراییل جانش را گرفت
گزارش این گفتوگو را یکشنبه ۲۹ تیرماه در صفحه پایداری روزنامه اصفهان زیبا بخوانید
فقط هشت روز از شروع سال 1360 گذشته بود که خبر شهادت محمد باقر؛ فرزند تهتغاری آقا محمود حلبیان را آوردند. محمدباقر محصل بود. در مقطع دوم راهنمایی. در مدرسهای که بعدها نام او را سردرش گذاشتند. «مدرسه شهید محمدباقر حلبیان». همان مدرسهای که با قصّههای مجید، اسمش سرزبانها آمد و ماندگار شد!
فقط هشت روز از شروع سال 1360 گذشته بود که خبر شهادت محمد باقر؛ فرزند تهتغاری آقا محمود حلبیان را آوردند. محمدباقر محصل بود. در مقطع دوم راهنمایی. در مدرسهای که بعدها نام او را سردرش گذاشتند. «مدرسه شهید محمدباقر حلبیان».