کمد لباسهای کوچک لیانا بوی غربت میدهد؛ بوی پیراهنی چیندار که هیچوقت فرصت نشد بپوشد و با آن شمع تولد سهسالگیاش را در کنار پدر فوت کند. روی تقویم رومیزی خانه، روز دوازدهم اسفندماه برای همیشه خشکیده است؛ روزی که قرار بود پدر با هدیهاش، لیانا را در جشن تولدش غافلگیر کند و خستگی چند ماه دود و باروت را با صدای خندههای او از تن بتکاند.
کَم، پیکر شهید غسل و کفن نکرده است؛ از روزهای اول«انقلاب» و «جنگ هشتساله» تا همین «جنگ رمضان»؛ جنگی که میگوید: «هر روزش بر من سخت و متفاوت گذشت.»