تشنگی جامعه به ادبیات باعث رواج جلسات شبه‌ادبی در فضاهای غیررسمی شده است

اهمیت ادبیات فارسی و آسیب تفسیرهای غیرتخصصی

این مصاحبه درباره فاصله‌گرفتن نسل جوان از سرچشمه‌های اصیل فرهنگ و هویت ایرانی سخن می‌گوید و محمدابراهیم ایرج‌پور، استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه پیام‌نور اصفهان، به پرسش‌هایی دراین‌باره پاسخ داده است.

تاریخ انتشار: ۱۳:۴۲ - شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵
مدت زمان مطالعه: 9 دقیقه
اهمیت ادبیات فارسی و آسیب تفسیرهای غیرتخصصی

به گزارش اصفهان زیبا؛ در روزگاری که دنیا تشنه معنا و در جست‌وجوی روح زندگی است، غیاب استادان اثرگذار و متولیان فرهنگی برای نشان‌دادن مسیر درست احساس می‌شود. ادبیات یکی از مسیرهایی است که می‌تواند دست جامعه را بگیرد و از طوفان‌های بلاخیز در امان نگه‌ دارد. ادبیات فارسی

حضور کم‌رنگ راهنمایان شایسته، سبب شده بازار تفسیرهای شخصی، شبه‌عرفان‌های زرد و جلسات غیرتخصصی ادبی داغ و محافلی برپا شود که گاه نه یاری‌رسان نیاز مخاطبان نیست؛ بلکه آن‌ها را چنان می‌پرورد که آسیب‌هایی عمیق برجا می‌گذارد؛ این در حالی است که به گفته صاحب‌نظران، میراث ۱۲۰۰ساله شعر و نثر پارسی، دریایی عمیق است که عبور از موج‌های خروشان آن، نه با ذوق‌های شخصی، که نیازمند تسلط هم‌زمان بر علوم مختلف است.

این مصاحبه درباره فاصله‌گرفتن نسل جوان از سرچشمه‌های اصیل فرهنگ و هویت ایرانی سخن می‌گوید و محمدابراهیم ایرج‌پور، استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه پیام‌نور اصفهان، به پرسش‌هایی دراین‌باره پاسخ داده است.

نیاز جامعه ما به مباحث ادبی بسیار واضح است و در خلئی قرار داریم که این نیازها به‌درستی برطرف نمی‌شود؛ این در حالی است که فرهنگ ایران و ایرانی با ادبیات پیوندی عمیق دارد. چرا برای رفع این نیاز، آن‌طور که بایسته است، اقدامی انجام نشده؟

جامعه ایران، جامعه‌ای فرهنگی است و ایرانیان، چه پیش از اسلام و چه پس از اسلام، همواره به فرهنگ و هنر و ادب توجه داشته‌اند. پس از اسلام نیز این توجه در میان ایرانیان رواج داشته است. پیش از اسلام هم یونانیان، با آنکه دشمنان ما بودند، تأکید می‌کردند که ایرانیان انسان‌هایی اخلاق‌مدارند و به آموزش و هنر توجه خاصی دارند. ادبیات فارسی

در طول تاریخ، اگر ایران را با دیگر کشورها مقایسه کنیم، میزان تولیدات فکری و هنری‌ای که در قالب زبان در این سرزمین شکل گرفته، جایگاه ویژه‌ای به جامعه ما می‌بخشد. داشتن ۱۲۰۰ سال شعر و نثر، به‌تنهایی گواهی بر درستیِ این سخن است.

نکته این است که متأسفانه در دوره اخیر، آن‌چنان که باید و شاید، نه در صداوسیما و نه در مراکز فرهنگی به این موضوع پرداخته نشده است. ایرانیانی که شعر و ادبیات همواره در وجودشان و در تاروپود روح و ضمیرشان نقش پررنگی داشته، اکنون این خلأ را احساس می‌کنند. افزون بر این، دنیای مادی‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، پس از مدتی انسان را به ستوه می‌آورد و نیاز به معنا را در او زنده می‌کند. یکی از سرچشمه‌های پربار این معنا، ادبیات ماست.

این وضعیت باعث شده که مردم اندک‌اندک به آنچه در کلام بزرگان ما آمده، روی بیاورند؛ بااین‌حال، دانشگاه‌های ما شاید نتوانسته‌اند آن‌گونه که باید، خاستگاه مناسبی برای پاسخ‌گویی به این نیاز فراهم کنند. کسانی مانند من که حدود سی سال پیش وارد دانشگاه شدند و رشته ادبیات را انتخاب کردند، می‌دانند که در این سال‌ها همواره با نگاهی کم‌اهمیت و حتی تحقیرآمیز به این رشته نگریسته شده است. در نتیجه، متخصصان واقعی آن‌چنان که شایسته ادبیات ماست، در دانشگاه‌ها پرورش نیافته‌اند. ادبیات فارسی

این نیاز را در حوزه‌های دیگر هم می‌توان دید. برای نمونه، موسیقی در دوره‌ای بسیار مهجور و محدود شد. وقتی موسیقی اصیل محدود شد، به‌مرور، سلیقه و علایق مردم، به‌ویژه نسل جوان، به‌سمتی رفت که با فرهنگ و تاریخ و با موسیقی اصیل چندهزارساله‌مان تناسبی نداشت. وقتی خوراک مناسبی در اختیار نسل جوان قرار ندهیم، آن نسل تشنه می‌ماند و به‌دنبال چیزی می‌رود که دیگران برایش فراهم می‌کنند؛ حتی اگر با تاریخ و فرهنگ ما نامتناسب باشد.

همینطور است. در سال‌های اخیر شاهدیم که دورهمی‌هایی در خانه‌های تاریخی، کافه‌ها و حتی پارک‌های سطح شهر شکل گرفته که افراد در کنار هم آثار ادبی کهن و معاصر را می‌خوانند.

این بی‌توجهی‌ها به حوزه ادبیات نیز وجود دارد و تشنگی در نسل جدید رخ داده است. به همین دلیل، بسیاری به تفسیر شعر و برگزاری جلسات شعرخوانی، مثنوی‌خوانی و حافظ‌خوانی روی می‌آورند؛ درحالی‌که در این زمینه تخصص واقعی ندارند. ادبیات فارسی

نکته مهم این است که ادبیات رشته‌ای بسیار عمیق است. من هرچه بیشتر با این رشته آشنا شدم، عمقش را بهتر درک کردم. خاطرم هست عنوان یکی از نخستین مقاله‌های دانشجویی‌ام «ادبیات در دانشکده ادبیات» بود. در آن مقاله به این موضوع پرداختم که اگر رشته‌های دیگر شمار محدودی کتاب دارند، موفقیت در ادبیات مستلزم آشنایی و تسلط نسبی یا کامل بر حوزه‌های فراوانی است.

ما ۱۲۰۰ سال شعر و نثر داریم. این میراث به دسته‌ها و طبقه‌های مختلف تقسیم می‌شود و گونه‌های گوناگونی دارد. ادبیات فارسی به‌تنهایی دریایی گسترده است؛ ادبیات جهان را هم باید به آن افزود. کسی که بخواهد ادبیات‌دان خوبی باشد، باید ادبیات جهان را نیز بخواند و آن، خود دریایی کرانه‌ناپدید است.

در ادبیات فارسی، حوزه‌هایی مانند ادبیات حماسی را داریم که از آثار پیش از فردوسی تا آثار پس از او را دربرمی‌گیرد و خود دایره‌ای عظیم است. ادبیات غنایی نیز گستردگی فراوانی دارد و ادبیات عرفانی به اوج و شکوه خاصی در میراث ادبی ما رسیده. با ورود به این حوزه‌ها، درمی‌یابیم که ادبیات ما تا چه اندازه عمیق و گسترده است. ادبیات فارسی

برای ورود دقیق به یک متن، علاوه بر آشنایی با علوم ادبی، از جمله معنی واژه‌ها، صنایع و آرایه‌های ادبی، معانی و بیان و بلاغت و دستور زبان فارسی، با صرف و نحو نیز باید آشنا بود. زبان عربی هم اهمیت دارد؛ زیرا زبان فارسی با زبان عربی پیوندی عمیق دارد و ادیب باید تا اندازه‌ای بر عربی تسلط داشته باشد. ادبیات عرب نیز خود حوزه‌ای گسترده است. افزون بر این، در متون ادبی با اصطلاحات نجومی روبه‌رو می‌شویم و گاهی لازم است ادیب، نجوم قدیم را نیز بشناسد.

بخش زیادی از ادبیات عرفانی ما با قرآن، آیات و احادیث پیوند دارد؛ ازاین‌رو، آشنایی با علوم دینی و احادیث نیز ضروری است. این متون با اندیشه‌های دینی ارتباط دارند و شناخت این اندیشه‌ها، آشنایی با علم کلام را هم می‌طلبد؛ بنابراین شناخت ادبیات، کلام و عرفان در کنار یکدیگر اهمیت دارد.

گاهی نیز در شعرها به مباحث پزشکی برمی‌خوریم و لازم است فرد با طب قدیم آشنایی داشته باشد. از همه مهم‌تر، تاریخ است. تاریخ و ادبیات به هم پیوسته‌اند. برای معنی‌کردن حتی یک بیت، باید دست‌کم از حوزه‌های گوناگون دانشی بهره‌ای برده باشیم؛ چه برسد به اینکه بخواهیم بر همه آن‌ها تسلط کامل داشته باشیم. ادبیات فارسی

آیا همه مفسران و کسانی که امروز کلاس‌های شعرخوانی و برنامه‌های مشابه برگزار می‌کنند، چنین تسلطی دارند؟

متأسفانه خیر. گاهی نتیجه این می‌شود که فرد متن را نمی‌شناسد و نمی‌تواند با آن ارتباط برقرار کند؛ اما آن را معنا و تفسیر می‌کند؛ آن هم بر پایه دریافت‌های شخصی خودش.

از گذشته تا امروز، کسانی بوده‌اند که درباره حافظ و دیگر شاعران تفسیرهای شخصی ارائه کرده‌اند؛ تفسیرهایی که با متن هم‌خوانی ندارد. مخاطب نیز غالبا از این موضوع بی‌خبر است و اگر به آن فرد اعتقاد داشته باشد، سخنانش را همچون وحی منزل می‌پذیرد. این مسئله خطرناک است. برخی نیز وارد دایره مریدپروری می‌شوند؛ یعنی اگر اندک اطلاعی هم داشته باشند، خود را نه‌تنها مفسر، بلکه نماینده آن اندیشه‌ها معرفی می‌کنند که این وضعیت خطرناک‌تر است.

درباره ادبیات عرفانی بگویید و اینکه عده‌ای با استفاده از کلام و آثار بزرگان این حوزه، تفاسیری را ارائه می‌دهند که گاه جنبه‌های انحرافی دارد و این عرفان را با مسائلی مثل قانون جذب و انرژی‌درمانی و… می‌آمیزند و به مخاطب ارائه می‌دهند.

این مسئله نکته مهم دیگری است. اوج و شکوه ادبیات عرفانی ما از دوره سنایی شکل رسمی‌تری پیدا می‌کند؛ هرچند پیش از او نیز شاعرانی با گرایش‌های عرفانی داشته‌ایم. این جریان با سنایی ادامه پیدا می‌کند و تا روزگار عطار می‌رسد. در آثار سنایی، عطار، عراقی، مولانا و حتی سعدی و بخش زیادی از اشعار حافظ، مباحث عرفانی دیده می‌شود. عرفان با خودسازی و رشد معنوی فرد ارتباط دارد؛ بااین‌حال، هرگاه به حوزه‌های دیگر راه یافته، آن‌ها را نیز به اوج رسانده است. عرفان در معماری، خط، نقاشی و ادبیات اثر گذاشته و به شکوفایی این حوزه‌ها کمک کرده است. ادبیات فارسی

شبلی نعمانی، مستشرق هندی، می‌گوید ادبیات فارسی مانند پیکری زیبا بود که جان نداشت و روح در آن دمیده نشده بود؛ اما با حضور سنایی و ورود شعر عرفانی به ادبیات فارسی، این پیکر زیبا روح گرفت و زنده شد. این نمونه‌ای از پیوند عرفان و ادبیات است.

با این‌حال، عرفان از ادبیات جداست. بر این موضوع تأکید می‌کنم؛ چون باید بدانیم بسیاری از ادبیات‌دان‌هایی که امروز مفسر متون عرفانی شده‌اند، از عالم عرفان بهره‌ای نبرده‌اند. عرفان مسیر و راهی جداگانه است. متأسفانه دستگاه تصوف و عرفان، اگرچه از بین نرفته، بسیار کم‌رنگ شده است و گویا ما ادبیات‌دان‌ها جای عارفان را گرفته‌ایم. این اشتباهی بسیار خطرناک و بزرگ است. ادبیات فارسی

ممکن است من مولانا را بسیار خوب تفسیر کنم؛ اما تا پایان عمر حتی یک قطره از آن تجربه معنوی‌ای را که او چشیده است، نچشیده باشم. این در حالی است که برخی چنان مولانا را تفسیر می‌کنند که گویی دست در دست او سماع کرده و بر سر یک سفره با او نشسته‌اند. چنین نگاهی بسیار اشتباه است. یکی از ساده‌ترین نکته‌هایی که می‌توانم عرض کنم این است: به‌قول عارفان و بر اساس اندیشه‌های عرفانی، هرکس در عالم عرفان ادعایی داشته باشد، از عرفان بهره‌ای نبرده است. کسانی که در تفسیرهایشان چنان جلوه می‌کنند که گویی هفت شهر عشق را پیموده‌اند، مطمئن باشید که بویی از عرفان نبرده‌اند.

بنابراین، شناخت یک متن ادبی نه‌تنها به دانشی وسیع در حوزه‌های گوناگون نیاز دارد؛ بلکه باید حوزه‌هایی چون «عرفان» و «ادبیات» را نیز از یکدیگر تفکیک کرد. متأسفانه امروز از آنجا که عارفان حقیقی کمتر حضور دارند یا فرصت بروز و ظهور نمی‌یابند، ما ناچاریم متون را صرفا تفسیر کنیم. بسیار دیده‌ام افرادی را که متون عرفانی تدریس می‌کنند؛ اما نه‌تنها در عمل هیچ سنخیتی با عرفان و ابعاد والای انسانی ندارند؛ بلکه در باورها و اندیشه‌های خود نیز اساسا به عرفان و تصوف معتقد نیستند. ادبیات فارسی

چرا دانشگاهیان و به‌ویژه استادان و متخصصان ادبیات نتوانسته‌اند پل ارتباطی با بدنه جامعه بسازند تا نسل جوان و تشنگان واقعی ادبیات، در دام این شبه‌استادان و جلسات پرزرق‌وبرق و فضاهای رمانتیک نیفتند و مسحور آن‌ها نشوند؟

پرسش بسیار بجایی است. متأسفانه این آسیب تنها مختص ادبیات نیست و در بخش‌های مختلف دانشگاهی دیده می‌شود. اساسا دانشگاه ما به‌طور کلی نه با جامعه، نه با اقتصاد و نه با صنعت پیوند عمیقی ندارد. ما از نظر تولید مقالات علمی در رتبه‌های بسیار بالای جهانی قرار داریم؛ اما این مقالات چقدر توانسته‌اند در خدمت صنعت باشند؟ چقدر به داد اقتصاد کشور رسیده‌اند؟ چقدر به حل معضلات و آسیب‌های اجتماعی کمک کرده‌اند؟ متأسفانه در ادبیات هم ماجرا بر همین منوال است.

بخش عمده‌ای از این نقیصه متوجه سیاست‌گذاران و مسئولان است که باید در تعاریف وظایف دانشگاهی بازنگری اساسی کنند. وقتی استاد دانشگاه محصور می‌شود در اینکه الزاما تعداد ساعت مشخصی تدریس کند، فلان تعداد مقاله علمی را چاپ کند، مقالاتی که شاید خوانندگان نامدارترین‌هایشان به تعداد انگشتان دست هم نرسد، نتیجه همین می‌شود. باید در آیین‌نامه‌ها تعریف شود که این استاد خارج از دیوارهای دانشگاه چقدر در جامعه خود اثرگذار بوده و چه اندازه توانسته اندوخته‌های علمی‌اش را در معرض بهره‌برداری عموم مردم بگذارد. ادبیات فارسی

البته استثناهایی هم وجود دارد. خود من سال‌هاست زمانی را به این امر اختصاص داده‌ام و با گذشت زمان و احساس نیاز بیشتر جامعه، این زمان را گسترش دادم تا کلاس‌هایی برای عموم مردم برگزار کنم. سال‌هاست مثلا در همین اصفهان در باغ غدیر (قلمستان) یا مراکز دیگر، جلسات مثنوی‌خوانی و حافظ‌خوانی داریم و افرادی را می‌بینیم که تحصیلات آکادمیک ندارند یا سن‌وسالی از آن‌ها گذشته است؛ اما سال‌های متوالی در این جلسات شرکت می‌کنند. این تشنگی و نیاز عمیق جامعه است.

آیا جامعه باید منتظر استادان دارای صلاحیت باشد و این نیاز به بهره‌بردن از ادب و فرهنگ همچنان باقی بماند؟

درست است که من صلاحیت هر فردی را برای شرح و تفسیر متون نمی‌پذیرم؛ اما در نقطه مقابل، اعتقاد راسخ دارم که جامعه به‌شدت نیازمند برپایی چنین کلاس‌ها و نشست‌هایی‌ است. اگر فردی با صلاحیت علمی چنین جلساتی تشکیل دهد، شخصا بسیار استقبال می‌کنم؛ زیرا فرهنگ، شناسنامه هویتی ماست. اگر ایرانیان مردمانی اهل احترام، مهربانی و باورهای اخلاقی‌اند، به برکت همین میراثی است که سینه به سینه به ما رسیده است. اگر خدای‌ناکرده ارتباط خود را با ادبیات که زلال‌ترین سرچشمه فرهنگی ماست قطع کنیم، هویت تاریخی‌مان رنگ می‌بازد و تفاوتی با دیگران نخواهیم داشت. ادبیات فارسی

اخیرا شاهد شکل‌گیری محافلی در کافه‌ها یا خانه‌های تاریخی هستیم؛ گروه‌هایی دور هم جمع می‌شوند، متن ادبی یا شعر می‌خوانند یا موسیقی اجرا می‌کنند. با توجه به اینکه این جلسات فاقد نقد ساختارمند و اصولی است، آیا این گعده‌ها می‌توانند کمکی به جریان رشد ادبیات بکنند، یا صرفا به دورهمی‌هایی تفننی تقلیل یافته‌اند؟ به‌ویژه که در گذشته، قهوه‌خانه‌ها و سپس کافه‌ها خاستگاه روشنفکران، ادیبان و جریان‌های جریان‌ساز ادبی بودند.

برگزاری این دست نشست‌ها پیشینه‌ای کهن دارد. همان‌گونه که اشاره کردید، در ادواری که رادیو، تلویزیون، اینترنت و تلفن همراه وجود نداشت، مردم در قهوه‌خانه‌ها جمع می‌شدند و نقالی و شاهنامه‌خوانی برپا می‌کردند. بعدها این فضاها تغییر کرد و در ایران و جهان (مانند کافه‌های معروف فرانسه) نقش‌آفرین شد. ما گروه‌هایی مانند «گروه ربعه» و «گروه سبعه» را داشتیم که حاصل همین نشست‌ها بودند.

در پاسخ به پرسش شما باید دو جنبه را سنجید. نخست اینکه حضور در کافه و صحبت درباره شعر و هنر، عجالتا بسیار بهتر از نشستن در قلیان‌سراها و پرداختن به رفتارهای بیهوده یا دخانیات و کارهایی است که شأن بازگوکردن ندارند. گفت‌وگو درباره شعر و ادبیات در کافه‌ها، فی‌نفسه رخدادی فرخنده است.

اما نکته دوم متوجه دستگاه‌های فرهنگی و اجرایی است. وظیفه نهادهای فرهنگی است که ذائقه و سطح توقع عمومی را به ادبیات اعتلا ببخشند. اگر تراز و معیار جامعه در این خصوص ارتقا یابد، اهل قلم و جوانان نیز آثار خود را به همان سطح ارتقا خواهند داد. ادبیات واقعیتی است که اگر جامعه به فرهنگ خود کم‌توجهی کند، نباید انتظار داشته باشد چهره‌هایی مانند فروزان‌فر، زرین‌کوب و شفیعی کدکنی در عرصه پژوهش یا نیما یوشیج و اخوان ثالث در ساحت شعر پدیدار شوند.

آیا در غیاب نقد منسجم و هدایت علمی در این نشست‌ها، خطر ترویج شعر مبتذل و سطحی وجود ندارد؟

متأسفانه امروز شعر سطحی بسیار رواج یافته است. البته نمی‌توان چشم بر شاعران خوب و توانمندی که هم‌اکنون نیز قلم می‌زنند بست؛ اما در مجموع باید پذیرفت که در دوره‌ای متعالی و طلایی از شعر و ادب به سر نمی‌بریم.

تاریخ، این فراز و فرودها را به‌کرات نشان داده است. برای نمونه، در عصر قاجار شاهد نوع مدیریت حاکمان و وضعیت جامعه هستیم. نتیجه آن اوضاع چه شد؟ ادبیات وارد «دوره بازگشت ادبی» شد؛ دوره‌ای همراه با گذشته‌گرایی، واپس‌گرایی و تکرار.

چه بخواهیم و چه نخواهیم، ادبیات، بازتاب‌دهنده جامعه است. اگر دست‌اندرکاران، کارگزاران و مردم بتوانند بستر جامعه را رشد داده و غنی سازند، نه‌تنها شعر و ادبیات، بلکه تمام سطوح زندگی ارتقا می‌یابد و هر جا جامعه دچار تنزل شود، ادبیات نیز همان فرود را تجربه خواهد کرد.