فقط یک طلوع خورشید تا رسیدن به رؤیاهایم مانده بود و شب چقدر دراز بود. انتظار بهسر آمده بود و دیگر نیاز نبود یواشکی مداد و دفتر خواهرم را بردارم و خطخطی کنم …
روضه امسال خانوم همسایه داستان جالبی داشت؛ چرا که در لحظهبهلحظه روضه معجزه دیده میشد.
آخ پام! سوختم، خدا سوختم! پدرم در حال مرتبکردن طارمه است. من با شلوار استریج آلبالویی در حصار شمشادهای دور باغچه خانه نشستهام و با بیلچه کوچک مشغول کندن گودال هستم.
اغلب ما متولدین دهه شصت از محلههای شلوغ و پر رفت و آمد دوران کودکیمان خاطرههای زیادی به یاد داریم. محلههایی که با حضور همسایهها و کاسبهای محلی که اغلب ساکن همان محله بودند شور و حال خاصی پیدا میکرد. همسایهها در زندگی هم شریک و همراهان همیشگی غم و شادی همدیگر بودند. اگر برای یکی از اهالی مشکلی پیش میآمد همه از آن باخبر میشدند و سعی میکردند به روش خودشان مشکل را حل کنند. خیلی از ما به یاد داریم که اگر در خانهمان غذای خوش آب و رنگی طبخ میشد، به سفارش بزرگترهای خانه باید حتما لقمهای از آن را برای یکی دو همسایه این طرف و آن طرفی میبردیم تا مبادا بوی غذا به مشامشان رسیده و دلشان از آن خواسته باشد!