کوچه‌های بدون بچه

آخ پام! سوختم، خدا سوختم! پدرم در حال مرتب‌کردن طارمه است. من با شلوار استریج آلبالویی در حصار شمشادهای دور باغچه خانه نشسته‌ام و با بیلچه کوچک مشغول کندن گودال هستم.

تاریخ انتشار: ۱۲:۵۹ - شنبه ۹ تیر ۱۴۰۳
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
کوچه‌های بدون بچه

به گزارش اصفهان زیبا؛ آخ پام! سوختم، خدا سوختم! پدرم در حال مرتب‌کردن طارمه است. من با شلوار استریج آلبالویی در حصار شمشادهای دور باغچه خانه نشسته‌ام و با بیلچه کوچک مشغول کندن گودال هستم. ده سال بیشتر ندارم. گرما نفسم را بریده است؛ اما سخت مشغول عملیات کندن زمین هستم. صدای فریادی توجهم را جلب می‌کند.عرق‌های روی پیشانی‌ام را پاک می‌کنم و به سمت شمشادها می‌روم. از لابه‌لای شمشادها بیرون را نگاه می‌کنم.

پسربچه‌های محل در زمین خاکی روبه‌روی خانه فوتبال بازی می‌کنند. یکی از آن‌ها پابرهنه به دنبال توپ می‌دود و فریاد می‌زند: «آخ پام! سوختم، خدا سوختم!» اما بی‌توجه به سوختگی پایش دنبال توپ می‌دود. می‌گویم: «دیونه‌ست، پاش داره می‌سوزه، اما همین‌طور دنبال توپ می‌دوه.»

پدرم می‌خندد: «ما هم بچه بودیم، همین‌طوری بودیم. اهمیت نمی‌دادیم که پامون داره می‌سوزه. اصلا نمی‌فهمیدیم؛ فقط فکرمون مشغول بازی بود. این هم دورانی است برای خودش.»|

من که سردرنمی‌آوردم توی گرما پاپتی دنبال یک توپ دویدن یعنی چی آخه! مگر خاله‌بازی چه عیبی دارد یا گرگم‌به‌هوا، اسم و فامیل و…! شانه‌هایم را با بی‌تفاوتی بالا می‌اندازم و برمی‌گردم و دوباره مشغول کندن زمین می‌شوم. مادرم از پنجره اتاق فریاد می‌زند: «دختر تو داری توی این گرما چه کار می‌کنی؟»

ـ «دارم چاه می‌کنم. می‌خوام به آب برسم… .»

آینه عبرت

با مادرم در حال برگشتن از بازار هستیم که پسرهمسایه را جلوی در خانه‌شان می‌بینیم که به دیوار تکیه داده است. آن‌ موقع‌ها مثل حالا نبود که بی‌تفاوت از کنار خانه و آدم‌ها رد شویم. مادرم تا پسرهمسایه را می‌بیند، شستش خبردار می‌شود. کلید می‌اندازد و در خانه را باز می‌کند و به من می‌گوید: «تو برو خونه» و خودش به‌طرف پسرهمسایه می‌رود. یادم می‌آید پسرهای همسایه بیشتر اوقات کوچه را قرق می‌کنند و ما دخترها مجبور می‌شویم برای بازی به حیاط خانه پناه ببریم. با خودم می‌گویم: «الان بهترین وقت زهرچشم‌گرفتن است.»

می‌دوم سمت مادر و در پناه چادرش می‌ایستم. مادرم با مهربانی به پسر همسایه می‌گوید: «شیطونی کردی! آره؟» پسرهمسایه که سرش پایین است و نوک پایش را به سیمان‌های خراب کوچه می‌کوبد، چیزی نمی‌گوید. مادرم در می‌زند و به زن‌همسایه می‌گوید: «درسته شیطونی کرده، اما قول می‌ده دیگه مامانش رو اذیت نکنه.»

ـ «آخه نمی‌دونی که خواهر، چند روزه بساط ما این شده که شازده یه کت بندازه رو دوشش و هی مثل معتادا بگه من آتقی‌ام، آتقی.»

با چشم‌های شیطنت‌آمیزم زل زده‌ام به پسر همسایه و او که نیمچه‌غرور مردانه‌اش جلوی من بر باد رفته است،همچنان که سرش پایین است، محکم‌تر نوک پایش را به زمین می‌کوبد. بالاخره با وساطت مادر، پسرهمسایه به خانه می‌رود. گوشه چادر مادرم را می‌کشم و می‌گویم: «از کجا فهمیدی از خونه انداختنش بیرون؟» می‌گوید: «بزرگ شدی، می‌فهمی.»

می‌خواهم نمک قضیه را بیشتر کنم، ادامه می‌دهم: «شده بود مثل همین مرد معتادِ تو فیلم آینه‌ عبرت؟»

مادرم نگاهی به من می‌اندازد و می‌گوید: «تو، وسایل توی اتاق رو مرتب کردی؟» و من از ترس اینکه به عاقبت پسرهمسایه دچار نشوم، لام تا کام حرف نمی‌زنم.

چرخش روزگار

زمین می‌چرخد و روزگار را می‌چرخاند و خانه‌های افقی جایشان را به خانه‌های عمودی می‌دهند و آپارتمان روی آپارتمان! کوچه‌های خلوتی که صدای «آخ سوختم» بچه‌ها هنگام بازی فوتبال و جیغ‌وداد دخترها هنگام گرگم‌به‌هوا، دیگر به گوش نمی‌رسد.زنگ می‌زنم همکارم تا احوالش را بپرسم. امروز سرکار سردرد بدی داشت. در حین صحبت‌کردن صدای جیغ‌وداد تک‌فرزندش به گوش می‌رسد.
می‌پرسم: «چه خبره؟!»

می‌خندد و می‌گوید: «با پاپی دعواش شده. پاپی عروسکش رو برداشته، حالا اون یه سر عروسک رو می‌کشه، پاپی هم یه سر دیگه رو. با هم نمی‌سازند.»

می‌گویم: «پاپی!»

ـ «آره، تازه خریدیمش. مشاورش می‌گفت بچه تنهاست. یه هم‌بازی می‌خواد. پیشنهاد داد براش یه حیوون خونگی بگیریم تا از تنهایی دربیاد و هم‌بازی داشته باشه. وای دیر شد. کاری نداری؟ باید پاپی رو ببرم درمانگاه، نوبت واکسن داره.»

سلام نام خداست

صدای سگ شکاری همسایه روبه‌رویی امانمان را بریده است. کوچه‌ها این روزها صدای سگ می‌دهند. پدرم به در خانه چند همسایه می‌رود. همسایه بغل‌دستی‌شان در کمال ناباوری می‌گوید: «ما اصلا صدای سگ نمی‌شنویم!»

همسایه دیگر می‌گوید: «صدای سگ ما را اذیت نمی‌کنه.»

همسایه طبقه بالایی‌مان که گهگاه صدای واق‌واق سگ فانتزی‌اش می‌آید، مدام شکایت همسایه دیگر را دارد که صدای پای کودک نوپایش آن‌ها را اذیت می‌کند.

می‌روم در پارک کمی قدم بزنم؛ شاید بتوانم این‌همه تناقض‌ را هضم کنم. دختری سگ پشمالوی سفیدش را برای گردش به پارک آورده است. سگ آدم‌ندیده، هرکسی را می‌بیند دنبالش می‌دود و واق‌واق می‌کند و همه می‌خندند. زنی که روی نیمکت نشسته است، با هر صدای واق‌واق سگ می‌گوید: «جانم، عزیزم… .»

آن‌طرف‌تر صدای جیغ بچه‌ای که ظاهرا آنچه را می‌خواسته است، برایش نخریده‌اند ،به هوا می‌رود. زنی که روی نیمکت نشسته است، می‌گوید: «وای چقدر عربده‌ می‌کشه.»

تصمیم می‌گیرم به سمت وسایل ورزشی پارک بروم. مردی در حال ورزش کردن است و سگ شکاری سیاه قهوه‌ای بدون قلاده کنارش نشسته است. سگ تا من را می‌بیند، به طرفم می‌دود، روی دو پایش می‌نشیند و در چشمانم زل می‌زند. سعی می‌کنم خون‌سردی‌ام را حفظ کنم. به صاحب سگ می‌گویم: «آقا لطفا نذارید سگتون طرف من بیاد.»

صاحب سگ از همان‌جایی که ایستاده است، می‌گوید: «جو، جو، بیا این‌طرف، بیا اینجا.» سگ همان‌طور که روی دو پا نشسته است، مثل بز صاحبش را نگاه می‌کند و از جایش تکان نمی‌خورد. ظاهرا از صاحبش حرف‌شنوی ندارد. از پیاده‌روی و ورزش‌کردن منصرف می‌شوم و به طرف خانه برمی‌گردم. در آپارتمان را که باز می‌کنم، همسایه‌مان با کودک نوپایش از آسانسور خارج می‌شوند. دختربچه‌ ریزه‌میزه که سعی دارد روی راه رفتنش تمرکز کند، به‌رویم لبخند می‌زند و درحالی‌که دست تکان می‌دهد با لهجه بامزه کودکانه‌اش می‌گوید: «سلام».