روایتی داستانی از اول مهر یک تازه مدرسه‌ای:

فارغ‌التحصیلی در پنج دقیقه

فقط یک طلوع خورشید تا رسیدن به رؤیاهایم مانده بود و شب چقدر دراز بود. انتظار به‌سر آمده بود و دیگر نیاز نبود یواشکی مداد و دفتر خواهرم را بردارم و خط‌خطی کنم …

تاریخ انتشار: 11:58 - یکشنبه 1 مهر 1403
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
فارغ‌التحصیلی در پنج دقیقه

به گزارش اصفهان زیبا؛ فقط یک طلوع خورشید تا رسیدن به رؤیاهایم مانده بود و شب چقدر دراز بود. انتظار به‌سر آمده بود و دیگر نیاز نبود یواشکی مداد و دفتر خواهرم را بردارم و خط‌خطی کنم؛ الکی کیف روی دوشم بیندازم و ادای رفتن به مدرسه را دربیاورم؛ صبح‌ها به اصرار با مادرم همراه شوم تا خواهرم را به مدرسه برسانیم و بعد با کلی گریه‌وزاری به خانه برگردم.

کیف قرمز مدرسه‌ام را در آغوش گرفته بودم و ستاره‌ها را می‌شمردم. صبح آرزو نزدیک بود. بالاخره آفتاب تابید و اول مهر ۱۳۶۸ شروع شد. باعجله صبحانه را خوردم و روپوش طوسی چین‌داری را که زن‌دایی برایم دوخته بود، بر تن کردم و کوله قرمز خوشگلم را به دوش انداختم و همراه مادر و خواهرم به‌طرف مدرسه به‌راه افتادیم.

زن‌های همسایه طبق عادت همیشگی در کوچه نشسته بودند و رفتن بچه‌ها به مدرسه را تماشا می‌کردند. فاطمه‌خانم، زن همسایه، خطاب به من که با قدم‌های فخرفروشانه جلوتر از مادر و خواهرم راه می‌رفتم، گفت: «ها خانم‌کوچولو! بالاخره رفتی مدرسه‌ها.»

بعد رو به خواهرم که کنارم بود، کرد و گفت: «عزیزم این خواهرت خیلی کوچولوموچولو هستش؛ مواظب باش زیر دست‌وپا له نشه.» من فریادزنان گفتم: «من دیگه بزرگ شدم فاطمه‌خانم.»

یک حیاط یزرگ و کلی دانش‌آموز کوچک و بزرگ؛ اینجا مدرسه بود؛ پدر و مادرهایی که کنار دیوار مدرسه ایستاده بودند و بچه‌هایی که با گریه‌وزاری باید دست پدرومادر را رها می‌کردند و در صف می‌ایستادند.

من اما گریه نمی‌کردم. سال‌ها منتظر رفتن به مدرسه بودم. خواهرم که دو سال از من بزرگ‌تر بود و مدرسه را خوب می‌شناخت، دستم را گرفت و به صف کلاس اول برد و بعد خودش به صف کلاس سوم رفت.

سر صف چه برنامه‌هایی اجرا شد، دقیق یادم نیست. تا اینکه گفتند همه به کلاس‌ها بروند. کلاس ما اولی‌ها طبقه دوم بود. نگاهی به پله‌های بالابلند مدرسه کردم و یاعلی‌گویان راه افتادم.

پله‌ها از قد من خیلی بلندتر بود و من به‌سختی و آرامی از پله‌ها بالا می‌رفتم. ناگهان دو دست را روی شانه‌هایم احساس کردم و انگار زمین‌وزمان دور سرم چرخید و من از پله‌ها پرت شدم پایین.

ماجرا از این‌ قرار بود که چند دختر کلاس‌پنجمی که خنده‌کنان و دوان‌دوان داشتند از پله‌ها بالا می‌رفتند، متوجه من نشدند و… شد آنچه که نباید می‌شد.
من که بسیار ترسیده بودم، با جیغ‌وداد و گریه فقط مادرم را صدا می‌زدم. وقتی در آغوش گرم مادر پناه گرفتم، فریادزنان گفتم: «من از مدرسه متنفرم. دیگه دوست ندارم بیام مدرسه. می‌خوام برم خونه.»

هرچه مدیر و ناظم بیشتر ناز من را می‌کشیدند و قربان‌صدقه‌ام می‌رفتند، من بیشتر فریاد می‌زدم. تا اینکه بالاخره به مادرم گفتند امروز من را به خانه ببرد و فردا به مدرسه بیاورد و من هم در میان گریه گفتم که دیگر نمی‌آیم.

نزدیک خانه که رسیدیم، زن‌های همسایه همچنان در کوچه نشسته بودند. فاطمه‌خانم گفت: «پس چه شد؟ چه زود برگشتی؟» من هم با خوشحالی گفتم: «مدرسه تمام شد. دیگه نمی‌رم مدرسه.» فاطمه‌خانم با تعجب گفت: «واه! فارغ‌التحصیل شدی!»

البته باید بگویم فردای آن روز مادرم با کلی قربان‌صدقه دوباره من را راهی مدرسه کرد؛ مدیر هم دستور داده بود کلاس‌اولی‌ها را به طبقه همکف انتقال دهند.