یک شب گرم تابستانی است. از همان شبهایی که باید پنجره و درها باز باشند تا نسیم خنک وارد خانه شود و نیازی به روشن کردن کولر نباشد. دایی دانشجویم بعد از مدتها زندگی در کاشان به اصفهان برگشته و ما به خانه مادربزرگم میرویم تا با او دیداری کنیم. از همان بدو ورود متوجه چیزی عجیب میشویم. سراسر درها بسته است. تکچراغ کمنوری از طبقه پایین روشن و جمعیت کوچکی گرد هم نشستهاند. تمام اینها را میتوانیم از توی حیاط، نرسیده به پلههای منتهی به زیرزمین و طبقه بالا ببینیم. چیزی که برایمان عجیب است، مدل گردِ هم نشستن دوستان دایی است. همین تعجب هم باعث میشود پدرم به جمع آنها بپیوندد و من با مادرم به طبقه بالا برویم.
هنگامی که از دعانویسی، رمالی، سرکتاب باز کردن و… صحبت میشود، تصاویری همچون خانههای قدیمی با دالانهای تنگ و تاریک، اتاقهای نمور، پیرزنانی عجیب با موهای سفید و دندان طلا و مردانی با خالکوبیهایی که رنگشان به سبز میبرد و درون چشمشان سرمه کشیدهاند، بسیار بیشتر با این مقوله همخوانی دارند تا زوجی جوان و تحصیلکرده که در یک آپارتمان لوکس امروزی زندگی میکنند. از روایت دوستی صحبت میکنم که این موضوع جهانبینیاش را برای همیشه تغییر داد.