قصه زندگی و رزمندگی شهید محمد علیزاده، اولین‌شهید محله به روایت خواهرش

کودکی را از دست کومله‌ها نجات داد

وقتی بزرگ شوی، اهدافت هم بزرگ می‌شوند؛ آن‌قدر بزرگ که حاضری درس، خانواده و همه چیز را رها کنی و برای رسیدن به آن هدف بزرگ رهسپار شوی، رهسپار راهی که بازگشتی زمینی در آن نیست؛ اما بازگشتی است به اصل وجودیت و به‌سمت معبود.

تاریخ انتشار: 14:49 - سه‌شنبه 22 مهر 1404
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
کودکی را از دست کومله‌ها نجات داد

به گزارش اصفهان زیبا؛ وقتی بزرگ شوی، اهدافت هم بزرگ می‌شوند؛ آن‌قدر بزرگ که حاضری درس، خانواده و همه چیز را رها کنی و برای رسیدن به آن هدف بزرگ رهسپار شوی، رهسپار راهی که بازگشتی زمینی در آن نیست؛ اما بازگشتی است به اصل وجودیت و به‌سمت معبود.

شهید محمد علیزاده یکی از نوجوان‌های محله دوطفلان بود؛ از همان‌هایی که خیلی زود بزرگ شد و توانست نشان اولین‌شهید این محله را از آن خود کند؛ جوانی که با غیرت، مهربانی و استقامت برای همیشه در خاطره خانواده و مردم محله و شهرش جاودانه شد. آنچه می‌خوانید، روایت خواهرش زهرا علیزاده از زندگی و خاطره‌های اوست.

درسش را رها کرد و رفت دنبال فعالیت‌های انقلابی

برادرم دوازدهم ‌تیر ۱۳۴۲ در محله دوطفلان اصفهان به دنیا آمد. او فرزند چهارم خانواده بود و ما یک خانواده مذهبی داشتیم. محمد دوران تحصیلش را در مدرسه کرباسچی طوقچی و مدرسه سوزنچی در خیابان مولوی تا مقطع راهنمایی گذراند. او هم درس می‌خواند و هم نقاشی ساختمان می‌کرد. یکی از دوستانش توی این کار بود؛ با هم می‌رفتند سرکار.

دوستش گچ‌بری‌ها را انجام می‌داد و آقامحمد آن‌ها را نقاشی و رنگ‌آمیزی می‌کرد. با اینکه درسش خوب بود، وقتی جریانات انقلاب شروع شد، دیگر قید درس را زد. چند نفر از معلم‌هایش که در محل بودند، خیلی اصرار کردند که به مدرسه برگردد؛ ولی قبول نکرد.

ساواک تهدیدش کرده بود ولی راهش را انتخاب کرده بود

پدرم مغازه‌ای برایش گرفت و به خودش گفت: خودت بقیه کارهایش را بکن تا وقتی از سربازی برگشتی، راهش بیندازی و بشود محل کارت. اما هیچ‌وقت فرصت نکرد و خبر شهادتش را آوردند.قبل از انقلاب در محل خیلی فعال بود. بیشتر بچه‌های محل دور هم جمع شده بودند و مخفیانه فعالیت انقلابی داشتند.

فرمانده آنان هم شهید احمد چراغی، از شهدای محله دوطفلان بود. از شعارنویسی روی دیوارهای محل گرفته تا پخش اعلامیه، همه کار می‌کردند؛ جلسه‌هایشان هم منزل ما برگزار می‌شد. من ۹ سال از ایشان کوچک‌تر بودم. وقتی جلسه‌های شبانه شروع می‌شد، می‌رفتم و از پشت در صحبت‌هایشان را گوش می‌کردم. ساواک در تعقیبشان بود.

توی محل به پدرم پیغام داده بودند که به پسرت بگو سرت را روی سینه‌ات می‌گذاریم اگر از این کارهایت دست برنداری. پدرم در جواب گفته بود: این راهی است که خودش انتخاب کرده. وقتی هم که به محمد گفت، محمد محکم و استوار گفته بود: اشکالی ندارد. بگذار هرچه می‌خواهند بگویند. من این راه را خودم انتخاب کردم و از آن برنمی‌گردم. هرچه قسمتم باشد همان می‌شود.

هیچ‌وقت سرش را مقابل پدر و مادرم بالا نمی‌آورد

وقتی می‌خواست به جبهه برود، مادرم ابتدا مخالفت می‌کرد. محمد با آرامش می‌گفت: شما که سادات هستید، نباید مخالفت کنید. محمد جوانی باادب، مظلوم و سربه‌زیر بود. هیچ‌وقت سرش را مقابل پدر و مادرم بلند نمی‌کرد و با تندی پاسخ نمی‌داد؛ حتی رفتنش به جبهه را هم خودش نتوانست به خانواده بگوید و از دوستش خواست موضوع را به آن‌ها بگوید.

دختربچه‌ای را از دست کومله‌ها نجات داده بود

من به برادرم گفتم: نرو. درسم را بهانه کردم و گفتم: اگر بروی، چه کسی در درس‌ها کمکم کند؟ او با مهربانی چند نفر را معرفی کرد و گفت: از آن‌ها کمک بگیر.

وقتی می‌رفت سنندج، همیشه برایم هدیه و سوغات می‌آورد. کیف پول و گل‌سری که برایم آورد، هنوز دارم و یادگاری به بچه‌هایم دادم. سنندج که بود، در نبرد تن‌به‌تن با کومله‌ها جان یک دختربچه را نجات داده بود؛ او هم به‌عنوان تشکر گل سرش را یادگاری به برادرم داده بود. آن گل‌سر را به من داد. هنوز آن را نگه داشته‌ام. دوستش می‌گفت: محمد خیلی نترس و شجاع بود. موقع نجات آن دختر ما ترسیده بودیم؛ ولی محمد شجاعانه رفت و او را نجات داد.

می‌دانست این عکس‌های آخر است

دفعه آخری که می‌خواست برود، به مادرم گفت: با بچه‌ها بایستید یک عکس یادگاری بیندازیم. خندیدم و گفتم:
این عکس‌ها را برای چه می‌خواهی؟ آن‌ها را کجا می‌گذاری؟ نگاهم کرد و گفت: این‌ها عکس‌های آخر است. من می‌روم و برنمی‌گردم. تا این حرف را زد، قبول نکردم عکس بگیرم و عقب ایستادم. قبول نکرد و گفت: حتما باید باشی. چند عکس دسته‌جمعی گرفت و با هرکداممان یک عکس دونفره. مطمئن بود که دیگر برنمی‌گردد.

قبول نکرد ازدواج کند

دختری را در محل، برایش در نظر گرفته بودیم. وقتی با محمد مطرح کردیم، گفت: من از این راهی که رفتم، برنمی‌گردم که بخواهم زن بگیرم. وقتی رفت، برایش نامه نوشتم و گفتم: برگرد؛ می‌خواهیم برایت زن بگیریم. دلم می‌خواست حتما برگردد.

برایش نوشتم: اگر برنگردی دختری که برایت زیر سر گذاشته بودیم، ازدواج می‌کند. نامه‌ام را به شهید چراغی نشان داده و گفته بود: ببین خواهرم چه چیزی برایم نوشته است و از این طریق می‌خواهد من را برگرداند. جواب نامه‌ام را با نامه‌ای که فرستاده بودم، به شهید چراغی داده بود تا برایم بیاورد. برای خوشبختی آن دختر دعای خیر کرده بود.

در بیت امام خمینی(ره) نگهبانی می‌داد

سه ماه و ده روز در بیت امام خمینی(ره) نگهبان بود. یک روز در گرمای شدید تابستان برایشان هندوانه آورده بودند. هندوانه‌ها را که خورده بود، به همرزمش گفته بود: من دو شب است نخوابیدم؛ کمی می‌خوابم. حواست باشد. چشمانش را که بسته بود، دوستش به شوخی اسلحه را سمتش گرفته و گفته بود: تسلیم شو. سریع از جا پریده و اسلحه‌اش را به سمتش نشانه رفته بود. اگر او خودش را سریع معرفی نکرده بود، به سمتش تیراندازی کرده بود. حتی وقت خواب‌بودن هم هوشیار بودند و حواسشان به همه‌جا بود.

امام خمینی(ره) برایشان خرما آورده بود

ماه رمضان به مأموریت رفته و بعد از افطار رسیده بودند. امام خمینی(ره) که ماجرا را فهمیده بود، برایشان خرما آورده و گفته بود: بخورید تا افطار را بیاورند.از طرف بسیج رفت جبهه و بعد رفت توی سپاه. حدود پنج‌شش ماهی سنندج بود. اول رفت کردستان و بعد سنندج؛ آخر سر هم دو سال و چند ماه دارخوین بود. سرانجام در ۱۸ مرداد ۱۳۶۰ در جنگ تن‌به‌تن با دشمن به شهادت رسید. دشمن شاهرگ گردنش را با دشنه زده بود. یکی از همرزمانش سریع ایشان را به بیمارستان صحرایی رسانده، ولی خون‌ریزی شدید سبب شهادتش شده بود.

پدرم در خواب دیده بود که محمد شهید شده است

ساعت شش صبح بود که پسرعمویم خبر شهادت محمد را آورد. قبل از اینکه خبر شهادت محمد را بیاورند، پدرم بعد از نماز صبح رفت و کوچه را آب‌وجارو کرد. این کار پدر سابقه نداشت. وقتی آمد توی خانه، پسرعمویم رسید. رفت عکس محمد را از توی طاقچه اتاق برداشت. عکس را که برداشت، پدرم رو به پسرعمویم گفت: محمد شهید شده؟
پسرعمویم با تعجب پرسید: مگر شما می‌دانید که محمد شهید شده است؟ پدرم با آرامش گفت: قبل از نماز صبح خواب دیدم که محمد را آوردند و به من گفتند: بلند شو جلوی خانه را آب‌وجارو کن.

تا گلستان‌شهدا، پیاده تشییع شد

مادرم بعد از شهادت محمد با اینکه خیلی دوستش داشت، بسیار صبوری کرد. خدا صبرش را داد. محمد اولین‌شهید محله دوطفلان بود. او را تا مسجد محل بردند و از آنجا تا گلستان‌شهدا، پیاده، تشییع باشکوهی کردند. خوابش راخیلی می‌بینم؛ هروقت هم مشکلی دارم، سر مزارش می‌روم و از او می‌خواهم دعا کند تا آن مشکل برطرف شود.

از ۲۵ نفر، فقط دو نفر زنده ماندند

برادر دیگرم حیدر هم بعد از محمد به جبهه رفت. خبر شهادتش را آوردند؛ حتی قبرش را هم بالای سر محمد آماده کردند؛ اما بعد از یک هفته بی‌خبری از جبهه برگشت. با ۲۵ نیروی دیگر سر مرز پیاده می‌شوند. همان لحظه خمپاره‌ای می‌زنند. حیدرآقا به‌همراه یک نفر دیگر می‌پَرند داخل سنگری که آنجا بوده است. از آن ۲۵ نفر فقط همین دو نفر زنده می‌مانند.۱۲ ساعت آنجا می‌مانند و بعد به سختی راه برگشت را پیدا می‌کنند.‌ مادر در آن یک هفته مرتب می‌رفت گلستان‌شهدا، سر قبر برادر شهیدم و کنار قبر خالی برادرم می‌نشست. برادرم وقتی برگشت، رفته بود گلستان‌شهدا و به مادرم گفته بود: «پاشو حاج‌خانم من برگشتم.» مادرم چند لحظه‌ای شوکه شده بود و خوشحال از برگشتن آقاحیدر.