پروین چراغی از برادر شهیدش احمد می‌گوید

سنگ صبور خانواده و فرمانده میدان

بعضی واژه‌هاست که جداکردنشان از هم، شدنی نیست؛ مانند کلمه مادر و صبر؛ آن‌هم وقتی یک مادر نوجوانش را از دست ‌داده باشد و باز، وقتی صحبت از ناموس و وطن می‌شود، پسر دیگرش را راهی جبهه کند؛ درحالی‌که می‌داند شاید هیچ بازگشتی در کار نباشد.

تاریخ انتشار: 15:16 - سه‌شنبه 22 مهر 1404
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
سنگ صبور خانواده و فرمانده میدان

به گزارش اصفهان زیبا؛ بعضی واژه‌هاست که جداکردنشان از هم، شدنی نیست؛ مانند کلمه مادر و صبر؛ آن‌هم وقتی یک مادر نوجوانش را از دست ‌داده باشد و باز، وقتی صحبت از ناموس و وطن می‌شود، پسر دیگرش را راهی جبهه کند؛ درحالی‌که می‌داند شاید هیچ بازگشتی در کار نباشد.

این روایت، زندگی و شهادت شهید احمد چراغی است؛ جوانی از دیار اصفهان که از همان نوجوانی بار زندگی خانواده را به دوش کشید، در روزهای انقلاب به مبارزه برخاست، پس از پیروزی انقلاب از اولین فرماندهان کمیته و سپاه شد و درنهایت در عملیات رمضان لباس رزمش کفن او شد. پروین چراغی، خواهر شهید، راوی داستان زندگی او می‌شود.

از نیروی دریایی انصراف داد

احمد در فروردین ۱۳۳۸ در شهر چادگان به دنیا آمد. پنج‌ساله بود که همراه خانواده به اصفهان مهاجرت کرد. دوره ابتدایی را در مدرسه شیخ‌لطف‌الله و راهنمایی را در مدرسه حاتم بیک گذراند. بعد تصمیم گرفت وارد نیروی دریایی شود؛ اما به دلیل فضای نامناسب آموزشی و رفتار توهین‌آمیز فرماندهان و ظلمی که بالادستی‌ها در آن زمان می‌کردند، از ادامه منصرف شد.

به ورزش باستانی و شنا علاقه داشت

پدرم به علت بیماری ریوی زود از دنیا رفت و احمد، همراه برادر بزرگ‌تر و مادر، بار زندگی را به دوش کشید. مدتی در کار تأسیسات ساختمان و سپس در کارگاه نجاری مشغول شد.
او پسری مهربان، شجاع و مدیر بود و همه دوستش داشتند. از کودکی پرجنب‌وجوش بود و به ورزش علاقه داشت. ورزش باستانی و شنا را پیگیری می‌کرد و حتی وسایل ورزشی مثل تخته‌شنا و میل‌های چوبی را بامهارت نجاری خودش ساخت.

در جلسات مخفی سیاسی شرکت می‌کرد

سال ۱۳۵۲ که ساکن محله دوطفلان شدیم، با روحانیون و مبارزان مذهبی ارتباط گرفت. آثار امام خمینی(ره) و شهید مطهری را مطالعه می‌کرد و در جلسات مذهبی و جلسات مخفی سیاسی شرکت داشت. نوارهای امام را پیاده‌سازی و اعلامیه‌ها را پخش می‌کرد و سعی داشت جوانان محل را نسبت به مسائل روز آگاه کند. در جلسات قرآن محل این روشنگری‌ها را انجام می‌داد.

نمی‌توانست ناراحتی ما را ببیند

احمد از همان نوجوانی سنگ‌صبور خانواده بود؛ اگر کسی ناراحت می‌شد، او اولین کسی بود که دلجویی می‌کرد. نمی‌توانست ناراحتی ما را ببیند. باوجود سن کم، طرف مشورت همه بود و برای خواهران و برادرانش وقت می‌گذاشت. ما را به پارک و تفریح می‌برد و برایمان خوراکی می‌خرید.

با اوج‌گیری تظاهرات و اعتصابات، احمد فعالانه در صحنه بود. به خانواده‌هایی که به خاطر تعطیلی کارشان با مشکل اقتصادی روبه‌رو شده بودند کمک می‌کرد. پس از پیروزی انقلاب و به‌فرمان امام(ره)، کمیته‌های انقلاب تشکیل و او فرمانده یکی از کمیته‌های محلی شد.

با تأسیس سپاه پاسداران، به عضویت آن درآمد و به خاطر توانمندی‌هایش، فرمانده واحد۴ طوقچی شد. مأموریت او ایجاد امنیت، مبارزه با قاچاقچیان و مقابله با تهدید‌های داخلی و خارجی بود.

دو بار برای ترورش، کمین کردند

فعالیت چشمگیری در منطقه داشت. بارها توسط اشرار تهدید شد و حتی دو بار در کمین ترور قرار گرفت؛ اما نجات یافت. احمد با برخورد نرم و گفت‌وگو، بسیاری از افراد فریب‌خورده را متقاعد می‌کرد تا به مسیر درست بازگردند و حتی برخی را به همکاری با سپاه ترغیب کرد.

۱۹ سالش بود که ازدواج کرد

احمد در ۱۹سالگی ازدواج کرد. با وجود مسئولیت‌های سنگین سپاه، همیشه هوای مادر و خانواده را داشت. یک‌بار که نتوانسته بود یک هفته به خانه مادر سر بزند، با هدیه و عذرخواهی جبران کرد. حواسش به همه بود. مهاجران و جنگ‌زده‌های مناطق جنوبی کشور، در زینبیه، منطقه فرماندهی‌اش ساکن شده بودند. مرتب به آن‌ها سر می‌زد و همه تلاشش را می‌کرد که مشکلاتشان را حل کند. خیلی دوستش داشتند. بعد از شهادتش، آن‌ها ازجمله افرادی بودند که خودجوش برایش چند مراسم برگزار کردند.

باید برویم تا راه کربلا باز شود

زمستان ۱۳۶۰ به جبهه اعزام شد. گروهی را آموزش داد و به کردستان برد. پس از بازگشت، دوباره عازم جبهه شد. وقتی مادر پرسید «خرمشهر آزاد شد، چرا دوباره می‌روی؟» پاسخ داد: «باید برویم تا راه کربلا باز شود. هنوز کار تمام نشده است.» در وصیت‌نامه‌اش هم نوشته بود که بعد از آزادسازی راه کربلا می‌خواهیم راه قدس را باز کنیم.

در عملیات رمضان به شهادت رسید

دفعه دوم از طرف تیپ زرهی اهواز، فرمانده گردان المهدی بود. خودش با موتور برای شناسایی می‌رفت. شجاعت و نترسی او به رزمندگان روحیه می‌داد. او مثل برادری مهربان با آن‌ها صحبت می‌کرد. در عملیات رمضان، ۲۷ تیر ۱۳۶۱ (۲۸ رمضان) در پاتک دشمن بر اثر ترکش خمپاره به سر، به شهادت رسید.

روز قبل از شهادتش فهمیده بود که قرار است پدر شود. خبر بارداری همسرش را با شوق به معاونش گفته بود: «حسن آقا! من هم پدر شدم.» همسرش دوماهه باردار بود که به شهادت رسید. خیلی به بچه‌ها علاقه داشت و نمی‌توانست ببیند بچه‌ای گریه می‌کند. بچه برادرم تازه زبان باز کرده بود. عروسک می‌خواست. بدون معطلی بیرون رفت و با عروسک برگشت.

سرش را در راه خدا داد

رفته بود به دیدن یکی از بستگان. از ناحیه دست جانباز شده بود. احمد به مادر آن جانباز گفته بود «دست که سهل است؛ آدم باید سرش را در راه خدا بدهد.»(درست مثل خودش، وقتی‌که خمپاره دشمن سرش را نشانه گرفت.)
احمد بارها گفته بود: «این لباسی که پوشیده‌ام، کفن من است. من آماده‌ام جانم را برای دین و وطن بدهم.» در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: «موقع شهادتم گریه نکنید، سیاه نپوشید و مرا با لباس رزم به خاک بسپارید.» درست همان‌گونه هم شد.

همیشه قربان‌صدقه‌اش می‌رفت

شب عید فطر بود که خبر شهادتش را فهمیدیم. مادرم وقتی شنید، دو رکعت نماز توسل به امام زمان (عج) خواند تا خدا صبرش بدهد. خیلی به احمد علاقه داشت؛ وقتی او می‌خوابید مرتب دوروبرش راه می‌رفت و قربان‌صدقه‌اش می‌رفت.
باوجود علاقه شدید به او، صبورانه شهادتش را پذیرفت. در مراسم زینبیه با قاطعیت گفت: «هزاران احمد فدای یک تار موی حضرت امام (ره).» این را از ته دلش می‌گفت؛ چون هیچ‌وقت بی‌تابی نکرد. زمانی که برادر دیگرم براثر حادثه در ۱۹ سالگی از دنیا رفت خیلی بی‌تابی کرد ولی به‌طور عجیبی در شهادت احمد صبور بود.