گزارشی از یک مرکز شبه‌خانواده که حدود 10 سال از تأسیس آن می‌گذرد

خانه‌ای ساخته‌ایم سایه‌بانش همه عشق!

آفتاب کم‌جان پاییزی سایه انداخته روی شیشه پنجره و دلبری می‌کند. این‌طرف شیشه کوچه در آرامش و سکوت صبحگاهی فرورفته و جز پچ‌پچ آدم‌هایی که در محوطه باز کافه روبه‌رویی و زیر برگ‌ریزان درخت توت نشسته و در حال خوردن صبحانه هستند، صدایی شنیده نمی‌شود.

تاریخ انتشار: 10:09 - چهارشنبه 19 آذر 1404
مدت زمان مطالعه: 6 دقیقه
خانه‌ای ساخته‌ایم سایه‌بانش همه عشق!

به گزارش اصفهان زیبا؛ آفتاب کم‌جان پاییزی سایه انداخته روی شیشه پنجره و دلبری می‌کند. این‌طرف شیشه کوچه در آرامش و سکوت صبحگاهی فرورفته و جز پچ‌پچ آدم‌هایی که در محوطه باز کافه روبه‌رویی و زیر برگ‌ریزان درخت توت نشسته و در حال خوردن صبحانه هستند، صدایی شنیده نمی‌شود.

آن طرف شیشه اما صدای خنده‌های کودکانه دختربچه‌ها ساختمان پلاک 18 را پرکرده است؛ خانه‌ای قدیمی و با آجرهایی رنگ و رو باخته در محله‌ای دنج و دست نخورده و رهگذرانی که بی‌تفاوت از کنار آن عبور می‌کنند و لابه‌لای ازدحام شهر گم می‌شوند.
صدای بچه‌ها همچنان کم و بیش شنیده می‌شود؛ 10دختربچه قد و نیم قد، بدون سرپرست یا بدسرپرست که حالا سال‌هاست پلاک شماره 18 به تنها پناهگاه آن‌ها تبدیل شده است و «بهروز‌‌سبحانی» و همسرش هم به پدر و مادر آن‌ها. ورودی خانه 10جفت کفش کوچک دخترانه توی قفسه ردیف شده است.

دور تا دور سالن پذیرایی هم پر شده از ویترین‌هایی که عروسک‌های ریز و درشت پشت آن خودنمایی می‌کنند و قاب عکس‌هایی از دختربچه‌های قد و نیم قد که سبحانی در1394 تصمیم گرفت آن‌ها را از بهزیستی روانه خانه‌ای کند که از پدرش به یادگار باقی مانده است: «حدوده 10سال پیش، تصمیم به راه‌اندازی مرکز شبه خانواده گرفتم و در 1395 هم توانستم مجوز آن را از بهزیستی بگیرم و دخترها را دور هم جمع کند.»

کار خیری برای شادی روح عزیزانم انجام دادم

سبحانی که این روزها پا به دهه شش زندگی گذاشته و سرد و گرم روزگار شنیده، می‌گوید پس از مرگ عزیزانش تصمیم می‌گیرد کار خیری انجام دهد و یاد آن‌ها را زنده نگه دارد: «سه برادر و یک خواهر داشتم که عمرشان به دنیا نبود. مادرهم 1393فوت کرد و پدرم هم سال‌ها قبل. دختر کوچکم پیشنهاد داد که چنین مرکزی را راه‌اندازی کنیم و به نگهداری و مراقبت از بچه‌ها بپردازیم. اول مخالفت کردم؛ چرا که این کار مسئولیت زیادی داشت و سخت بود. اما خیلی دلم می‌خواست برای شادی روح عزیزانم کاری انجام بدهم و باقیات‌صالحاتی بر جای بگذارم. می‌خواستم بیمارستان یا مسجد بسازم، چون رشته تحصیلی‌ام عمران بود. اما بالاخره، پذیرفتم و برای دریافت مجوز اقدام کردم.»

همه چیز خیلی زود پیش رفت و همین هم شد که خانواده سبحانی بزرگت‌تر شدند و 10 عضو جدید کوچک پیدا کردند: «مجوز نگهداری از کودکان 6 تا 12 سال را از بهزیستی گرفتم و ظرف مدت یک ماه، 10 دختر به خانه‌ام‌پا گذاشتند؛ البته در این سال‌ها دختران زیادی به این مرکز قدم گذاشته‌اند (حدود 34 نفر) ، اما برخی‌هایشان به آغوش خانواده بازگشته‌اند یا فرزندخوانده شده‌اند. بعضی نیز نزد خواهر یا برادر یا اقوام درجه یک رفته‌اند و با آن‌ها زندگی می‌کنند. دختر بزرگم، اکنون 15 سال دارد؛ برای اینکه آسیبی به دخترها وارد نشود و نخواهند جابه‌جا شوند، مجوز را تمدید کردم و خوشبختانه بهزیستی نیز موافقت کرد و دخترها اینجا ماندگار شدند و تا زمانی که ازدواج کنند یا دانشگاه بروند و بتوانند مستقل زندگی کنند، پیش ما خواهند بود.»

صدای دختربچه‌ها از پشت دیوار طبقه دوم عبور می‌کند و به سالن پذیرایی می‌رسد. هوا آلوده است و دخترها را از رفتن به مدرسه منع کرده و باعث شده تا آن‌ها با نظارت مربی در کلاس‌های آنلاین حضور یابند.

یک خانواده‌ پر جمعیت!

خانواده سبحانی حالا اعضای قدونیم‌قد زیادی دارد؛ دختربچه‌هایی که سبحانی می‌گوید با دو دختر خودش هیچ فرقی ندارد و زندگی کنار آن‌ها برایش لذت‌بخش است: «دو دخترم ازدواج کرده‌اند؛ اما زیاد به اینجا سر می‌زنند و اصلا یکی‌شان مسئول فنی مرکز است. نوه‌ام هم خیلی با آن‌ها اخت است؛ درست مثل اعضای یک خانواده در کنار هم زندگی می‌کنیم و به سفر می‌رویم و از شادی همدیگر شاد می‌شویم. بچه‌ها من و همسرم را پدر و مادر و دخترهایم را «آجی» صدا می‌کنند. بچه‌ها اینجا مددکار دارند که پیگیر خانواده‌هایشان هستند و تلاش می‌کنند آن‌ها را به آشیانه گرم بازگردانند. علاوه براین، مربی هم دارند و زبان و گل‌دوزی و نقاشی و… را به آن‌ها آموزش می‌دهند.»

دخترها هر کدام داستان زندگی خود را دارند؛ فصل مشترک قصه همه آن‌ها اما این است که یا پدر و مادر ندارند یا اینکه والدینشان به هر دلیلی صلاحیت نگهداری از آن‌ها را ازدست‌داده‌اند: «برخی از دخترها بدسرپرست هستند و بعضی دیگر بی‌سرپرست. مثلا یکی از بچه‌ها پدر و مادرش را ازدست‌داده و هر دوی آن‌ها فوت کرده‌اند. دختر دیگری داریم که پدرش فوت کرده و چون مادرش اعتیاد شدید داشته، نتوانسته از او نگهداری کند.»

سال‌ها زندگی‌کردن با دخترها باعث شده تا دل‌کندن از آن‌ها برایش آسان نباشد: «زمانی که خانواده‌های بچه‌ها پیدا می‌شوند و تصمیم به بردن آن‌ها دارند، خیلی خوشحال می‌شوم؛ هرچند جداشدن از آن‌ها برایم خیلی سخت است! خود دخترها هم واکنش متفاوتی دارند؛ برخی‌هایشان خوشحال می‌شوند و بعضی دیگر ناراحت. البته پدر و مادرهایی که زنده ‌اند، کم‌وبیش با من در ارتباط هستند. این خانواده‌ها به دلایل مختلف توانایی نگهداری از فرزند خود را ندارند.»

دل کندن برایم خیلی سخت است

دخترها یکی یکی در این سال‌ها قد کشیدند و بزرگ شدند؛ برای همین هم است که سبحانی می‌گوید جدا شدن از آن‌ها برایش دشوار است: «زمانی که کوچک‌تر بودند، دل کندن از آن‌ها آسان‌تر بود؛ اما بعضی‌هایشان سال‌هاست که در این خانه زندگی می‌کنند و عضوی از خانواده‌ام شده‌اند. اگر بخواهم بگویم سخت‌ترین قسمت کارم، چیست، قطعا خواهم گفت زمانی که دخترها از من جدا می‌شوند. آرزوی من این است که تک‌تک‌شان خوشبخت شوند.»

او می‌گوید وقتی بچه‌ها پشت سرش ردیف می‌شوند و با هم به مسافرت یا تفریح یا حتی مهمانی می‌روند، واکنش‌های مثبتی از افراد مختلف می‌گیرد: «خوشبختانه دوست و آشنا برخورد خیلی خوبی با بچه‌ها دارند؛ حتی در خرج و مخارج آن‌ها کمک هم می‌کنند.»

10 سال زندگی در کنار دخترهای قد و نیم قد خاطرات شیرینی برای او وخانواده‌اش به جای گذاشته است؛ مثلا خاطره رفتن به مشهد که وقتی می‌خواهد آن را تعریف کند، اشک در چشمانش جمع می‌شود و بغض راه گلویش را می‌گیرد. مکث کوتاهی می‌کند: «بچه خیلی کوچک بودند که پیش ما آمدند. دوتا از آن‌ها شناسنامه نداشتند و ماه‌ها بود دنبال این بودیم که بتوانیم برایشان شناسنامه بگیریم و بنا به دلایلی نمی‌شد. یک سال بعد از اینکه دخترها به این خانه آمده بودند، تصمیم گرفتیم برای زیارت به مشهد مقدس برویم. بلیط‌ها را درست کردیم؛ اما برای دو دختری که شناسنامه داشتند، نتوانستیم تهیه کنیم. تصمیم گرفتیم آن دو را با اتوبوس و همراه مربی راهی کنیم؛ ولی باز هم دلمان نیامد. فقط دو روز به پرواز مانده بود و دو جای اضافه نیز رزرو کرده بودم، برای آن دو. خلاصه که از مسئول فنی خواستم یکبار دیگر ماجرا را پیگیری کند.»

اشک‌ها راه گونه‌اش را می‌گیرند: «از امام رضا (ع) خواستم زیارت را قسمت ما و همه بچه‌ها بکند. مسئول فنی رفت و قول مساعد گرفت که تا ظهر شناسنامه‌ها را تحویل بدهند. اما این اتفاق نیفتاد و به او گفته بودند صبح روز بعد دوباره مراجعه کند. معجزه رخ داد و کاری که در این چند ماه انجام نشده بود، تنها در یکی دو ساعت درست شد.»

ماجرا اما به اینجا ختم نشد: «پرواز ساعت پنج عصر بود. تا دخترها را آماده کنیم و به فرودگاه برویم، ساعت هفت شد! اما خوشبختانه هواپیما تأخیر داشت و ساعت 12 شب‌پرواز کردیم. نیمه‌شب به هتل رسیدیم. باوجوداینکه نامه داشتیم، اما حراست به‌خاطر آن دو دختربچه به ما گیر داد و نیم ساعتی معطل شدیم تا آن‌ها احراز هویت شوند.»

یک‌بار دیگر نیز سفر مشهد برای او خاطره‌ساز شد: «دو سال پیش قرار شد من و بچه‌ها با اتوبوس‌راهی مشهد شویم و همسر و دخترم که تازه بچه‌دار شده بود، با هواپیما به پابوس آقا بیایند. پرواز آن‌ها ساعت هفت شب بود. هواپیما دوبار به آسمان مشهد رسید، اما به دلیل شرایط جوی به آن اجازه فرود داده نشده بود.

همسر و دخترم تا صبح توی فرودگاه مانده بودند. همسرم برایم تعریف می‌کرد که خیلی از این اتفاق ناراحت شده و باحال منقلبی خطاب به امام رضا (ع) گفته است آقا من برای شما مهمان فرستاده‌ام، اما حالا مرا نمی‌طلبی؟ خلاصه که خدا خواست و دوباره هواپیما به مشهد پرواز کرد و آنجا اجازه فرود گرفت.»

در این سال‌ها اما خاطرت تلخی نیز برای سبحانی و خانواده‌اش به‌جای باقی‌مانده است؛ مثلا اینکه برخی از خانواده‌ها وقتی به دنبال فرزند خود می‌آیند، برخورد خوبی با آن‌ها ندارند و او را مسبب جدایی از فرزندشان می‌دانند: «مثلا یک خانم ارمنی بود که به‌خاطر اعتیاد، فرزندش را از او جدا کرده بودند و خود خلیفه‌گری صلاحیت او را تأیید نکرده بود. اما وقتی به من زنگ می‌زد، ناسزا می‌گفت و فکر می‌کرد من فرزندش را از او گرفته‌ام؛ درحالی‌که خود ما دلمان می‌خواهد بچه‌ها به آغوش خانواده‌شان برگردند و کنار آن‌ها زندگی کنند. البته خیلی‌ها هم بابت نگهداری از فرزندشان تشکر می‌کنند و خوشحال می‌شوند که دخترشان در محیطی مناسب رشد کرده است و به مدرسه‌رفته و آموزش‌دیده.»

رویای داشتن پدر و مادر!

صدای بچه‌ها همچنان و کم‌وبیش از طبقه دوم پلاک 18 شنیده می‌شود، نواهایی کودکانه که خانه قدیمی را پر از شادی و نشاط می‌کند.
آفتاب نیم روزی حالا به میانه کوچه رسیده و باد ملایمی برگ‌های طلایی درخت توت را به رقص درآورده است.

رهگذران مچاله شده‌اند توی لباس‌های گرم و بی‌تفاوت از کنار پلاک 18 عبور می‌کنند و لابه‌لای ازدحام شهر گم می‌شوند؛ همان‌ها که نمی‌دانند آن طرف دیوار 10 دختربچه در حال زندگی هستند و هر کدام در سر رؤیایی را می‌پرورانند؛ مثلا رویای داشتن پدر و مادر!