وصیّتم به شما حفظ سنگر دین است؛

شهادت یک آموزگار/ به قلم مرحوم رضا جدیدی

…گاهی تابوت را زمین می‌گذاشتند و دور تابوت سینه می‌زدند و دوباره حرکت می‌کردند. مردم روستا از زن و مرد اطراف این بچه‌ها که همه پیراهن مشکی پوشیده بودند، حرکت می‌کردند و اشک می‌ریختند…

تاریخ انتشار: ۱۰:۲۸ - دوشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
شهادت یک آموزگار/ به قلم مرحوم رضا جدیدی

به گزارش اصفهان زیبا؛ رضا جدیدی متولد ۱۳۱۷ در الیگودرز است. وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همان شهر طی کرد و بلافاصله در سال ۱۳۴۴ در دانشگاه تهران و دانشسرای عالی پذیرفته شد. از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۹ در دبیرستان ادب اصفهان، دبیر و معاون بود. از سال ۵۷ تا سال ۱۳۷۶ که بازنشسته شد، به ترتیب به عنوان رئیس ناحیه ۴ اصفهان، مدیرکل آموزش‌وپرورش استان مرکزی و مدیر کل آموزش‌وپرورش استان چهارمحال و بختیاری خدمت کرد.

وی در تمامی سال‌های تدریس در مراکز تربیت معلم اراک و شهرکرد، دانشگاه اصفهان، دانشگاه علوم پزشکی، دانشگاه‌های آزاد و دانشگاه صنعتی اصفهان، تاریخ اسلام، ریشه‌های انقلاب اسلامی و ادبیات فارسی را نیز تدریس می‌کرد. پس از بازنشستگی علاوه‌بر تدریس، در ستاد اقامه نماز استان اصفهان به عنوان دبیر ستاد تا سال ۱۳۹۵ فعالیت داشت.

حاج رضا جدیدی در ۱۵ آبان ماه ۱۳۹۹ دعوت حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت.

***

کتاب «آئین فرزانگی» (جلد نهم)، به همت سازمان آموزش و پرورش استان اصفهان (با گردآوری سید حسین نکویی و شهرام صانعی)، به سال 1381 در 244 صفحه منتشر شده است و در آن به بزرگداشت مقام معلمان شاخص، تاریخچه مدارس، مقالات و برخی خاطرات پرداخته است.

آنچه در ادامه می‌خوانید صفحات 157 و 158 کتاب مذکور است که به قلم مرحوم استاد رضا جدیدی از درس شهادت یک معلم سخن می‌گوید.

شهادت یک آموزگار

(به قلم آقای رضا جدیدی)

سال تحصیلی ۶۴-۱۳۶۳ که مسؤول آموزش و پرورش استان مرکزی (اراک) بودم، در سرکشی به یکی از روستاها مواجه با صحنه‌ای بسیار حساس و آموزنده شدم که مختصری از آن به شرح زیر است:

آموزگار کلاس پنجم دبستان پسرانه‌ای که فوق دیپلم و فارغ التحصیل مراکز تربیت معلم بود، تصمیم می‌گیرد که به جبهه جنگ برود. در کلاس برای دانش‌آموزان از جنگ و جبهه و قرآن و دین و… مفصل صحبت می‌کند و به بچه‌ها تأکید می‌نماید که «من به حکم وظیفه شرعی و انسانی باید به جبهه بروم. دشمن قسمتی از خاک وطن ما را اشغال کرده و در غیرت هیچ مسلمانی نمی‌گنجد که وطنش در دست بیگانه باشد و او راحت زندگی کند.»

بالاخره بعد از همه نصیحت‌ها از بچه‌ها حلالیت می‌طلبد و می‌گوید اگر من شهید شدم و جنازه‌ی مرا آوردند، آن وقت دو ساعت دیگر با شما کلاس خواهم داشت، البته نه کلاسی که شما روی نیمکت بنشینید و من پای تخته درس بگویم، بلکه کلاسی که جنازه من در تابوت باشد و شما زیر تابوت من باشید و از صحن کلاس تا گلزار شهدا این تابوت را روی دستان کوچک خود حمل کنید.

(اینها مطالبی بود که بنده از همکاران فرهنگی و دانش‌آموزان شنیدم) ولی آنچه که دیدم این بود که همه جنازه‌ها را از مسجد، ولی جنازه این آموزگار را از مدرسه و روی دست دانش‌آموزان ۱۱ تا ۱۲ ساله حرکت دادند. بچه‌ها اجازه نمی‌دادند کس دیگری زیر این تابوت برود و تأکید داشتند که وصیت خود آقا معلم است که ما باید این تابوت را ببریم.

بچه‌ها با اشک و آه تابوت را بلند کردند و به راه افتادند و مانند بزرگترها به نوبت جای خود را عوض می‌کردند. نماینده کلاس شعار می‌گفت و بقیه تکرار می‌کردند. گاهی تابوت را زمین می‌گذاشتند و دور تابوت سینه می‌زدند و دوباره حرکت می‌کردند. مردم روستا از زن و مرد اطراف این بچه‌ها که همه پیراهن مشکی پوشیده بودند، حرکت می‌کردند و اشک می‌ریختند. صحنه‌ای بود که قیافه‌های معصوم ولی صمیمانه و دستان کوچک ولی مردانه و شعارهای دلسوزانه و صادقانه این بچه‌ها تا اعماق وجود انسان را به آتش می‌کشید و هر بیننده را بی‌اختیار تحت تأثیر قرار می‌داد.

لذا بنده آنچنان جذب این مراسم و این صحنه قرار گرفتم که با آنکه شاعر نیستم و اگر شعرای عزیز مرا به شاگردی بپذیرند مایه‌ی بسی مباهات خواهد بود، قلم به دست گرفتم و با بضاعت مزجاة چنین سرودم:

معلّمی که جوان بود و عاشق اسلام

به بچه‌های کلاسش بگفت با اکرام

که گرچه درس و کلاس و وظیفه محترم است

ولیک جبهه مقدّم بود به حکم امام

وصیّتم به شما حفظ سنگر دین است

چرا که دانش و دین می‌کنند حفظ نظام

اگر شهید شدم در ره تقرّب دوست

برای بردن تابوت من کنید اقدام

به جبهه رفت و پس از چند حمله گشت شهید

به عهد خویش وفا کرد آن نکو فرجام

خبر رسید به شاگردها که او آمد

کنون ببایدتان وعده را دهید انجام

نخست بر سر تابوت اشک و گل بارید

ز دست و دیده نوباوگان نیک‌مرام

سپس ز زیر جنازه شعارشان این بود

ادامه دارد راحت شهید نیکونام

به گلستان شهیدان رسید جمعیّت

به دیده اشک و به لب جمله مرگ بر صدام

از این وصیت و این صحنه درس بگرفتند

بسا کس که از آن پس به جبهه شد اعزام

درود بر تو معلّم که مرگ و زندگیت

بود سراسر آموزش و نوید و پیام