…گاهی تابوت را زمین میگذاشتند و دور تابوت سینه میزدند و دوباره حرکت میکردند. مردم روستا از زن و مرد اطراف این بچهها که همه پیراهن مشکی پوشیده بودند، حرکت میکردند و اشک میریختند…
در گوشهای آرام از این شهر، در دل محله، خانهای است که در آن پدر و مادر یکی از شهدای محله محمودآباد در آن زندگی میکنند؛ پدری ۹۳ساله با چهرهای مهربان و نگاهی دوردست.
هواپیماهای صدام که میآمدند بالای سرمان، بدو بدو خودش را میگذاشت توی حیاط و خیره میشد به آسمان و با نگاههایش رد هواپیماها را میگرفت.
معرفی میکنم مردم، این شما و این حسن اصلیح. همین چند روز پیش شهید شد. همین چند روز پیش شهیدش کردند. ممکن است او را نشناسید یا اسمش فقط به قد یکیدو بار به گوشتان خورده باشد.
«آقای باقر سیلواری!» هروقت با لهجه غلیظ اصفهانیاش اینطور صدایم میزد، میگفتم: «خدا به داد برسد؛ حتما خطایی کردهام!» آن روزها ما آنقدرها هم ساکت و آرام نبودیم.
با کلامی سرشار از مهر و محبت صحبتش را شروع میکند. «سلام عزیزم، قربونت برم که دلت هوای ما را کرده و یاد ما کردی. خدا حاجت قلب مهربانت را بدهد.»
از نظرم گلستان شهدای اصفهان با تقریبا هشتهزار شهید آرمیده در آن، بهشت خداست بر روی زمین؛ بهشتی که وقتی دلت میگیرد، وقتی پناه و امیدی نداری، میتوانی خودت را به آن برسانی! مثل من
سلام، قربان شکل ماهتان بروم. اسمتان که جوانه میزند کنج لبم، همه من میشود حرم، میشود ایوان، میشود گنبد طلایی، میشود کبوتر، میشود گندم، میشود سیل اشکهای مانده پشت سد دل و میشود مشهد… .
مسجد امامحسین(ع) محله مصلی از مساجد قدیمی این محل است که در دوران دفاع مقدس ۸۰ شهید این محله از این مسجد تشییع شدند.
چند سالی از پیروزی انقلاب اسلامی ایران میگذشت؛ ولی هنوز منافقین و دشمنان انقلاب در افکار پوچ خود بودند و میاندیشیدند با ترورها، بمبگذاریها و ایجاد رعبووحشت بین مردم میتوانند آنان را از قیام خود پشیمان و دلسرد کنند.
حاج احمد، برادر شهیدان مهدی و محمد نصراصفهانی است و در وصف سردار مهدی این رباعی را سروده است. ترجیح میدهد همسرش درباره برادرانش صحبت کند. خانم بتول نصراصفهانی که خودش نیز خواهر شهیدان ابراهیم و محمد است، با بیانی گرم و صمیمی از زندگی و خاطرات شهیدان برایمان میگوید.
عموی شهید محمدرضا چراغی، سوادعلی چراغی، خادم مسجد المهدی(عج) محله پرتمان است. زمانی که محمدرضا مفقودالاثر شد خیلی پیگیری کرد تا خبری از او پیدا کند. ۴۰ سال از آن زمان میگذرد و با سنگ یادبودی رشادتهایش زنده نگه داشته شده است. شنونده خاطراتش از زبان برادرانش میشوم.