شهید محمدمهدی فدایی به روایت مادرش؛ لیلا شاهنظری

دلش شهادت قشنگ می‌خواست…!

مهندسی مکانیک می‌خواند. یک ترم خواند و انصراف داد و‌ رفت دانشگاه فرهنگیان. گفتند حقوق معلمی کم است و کفاف زندگی را نمی‌دهد اما محمد مهدی در جواب گفت: «درست است که حقوقش کم است اما برکت دارد.»

تاریخ انتشار: 11:06 - یکشنبه 12 بهمن 1404
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
دلش شهادت قشنگ می‌خواست…!

به گزارش اصفهان زیبا؛  مهندسی مکانیک می‌خواند. یک ترم خواند و انصراف داد و‌ رفت دانشگاه فرهنگیان. گفتند حقوق معلمی کم است و کفاف زندگی را نمی‌دهد اما محمد مهدی در جواب گفت: «درست است که حقوقش کم است اما برکت دارد.»

هنوز درسش تمام نشده بود که مشغول تدریس شد.‌ در یادداشت‌هایش نوشته بود معلم ریاضی باید شوخ‌طبع باشد، باید با دانش آموزانش رفیق باشد. درست همان‌طور هم با دانش‌آموزانش رفتار می‌کرد، بیشتر رفیق بود تا معلم.

محبتش جور دیگری در دل مادر جا باز کرده بود. مادر یادش ‌نمی‌آید هیچ‌وقت به نبودنش، به رفتنش و حتی به شهادت پسرش فکر کند. هرجا محمدمهدی پا می‌گذاشت مادر چشمش را آنجا می‌گذاشت از بس که او را دوست داشت.

سه سال پیش که بابای محمد مهدی بر اثر عارضه قلبی از دنیا رفت، بیشتر حواسش به مادر بود. وقتی می‌خواست برود بنزین بزند مادر را با خودش می‌برد که تنها نماند که فکر و خیال نکند. چند مرتبه گفته بود که دوست دارد یک شهادت قشنگ داشته باشد اما چون می‌دانست مادر با این حرف‌ها غصه‌دار می‌شود؛ خیلی دنبال حرفش را نمی‌گرفت.‌

محمدمهدی با آیت‌الکرسی‌های مادر بیمه می‌شد، برایش صدقه می‌گذاشت‌ و او را می‌سپرد به خدا. وقتی می‌خواست برای سالگرد شهید حاج قاسم سلیمانی برود کرمان مادر برایش صدقه گذاشت و آیت‌الکرسی خواند.

رفقایش می‌گویند بالای سر مزار حاج‌قاسم گفته بود: «سال دیگر من کنار شما نیستم.»

از کرمان که برگشت رفته اعتکاف از اعتکاف که آمد اوضاع طوری بود که مادر خیلی نگرانش بود. خبرها نشان از شلوغی کوچه و‌ خیابان‌ها می‌داد. از او خواست جایی نرود و او قسم جان مادر را خورد که نرود. همان روز همه مهمان خانه خاله محمد‌مهدی بودند. مادر سرگرم شد و یادش رفت آیت‌الکرسی بخواند، یادش رفت صدقه کنار بگذارد و او رفت.

افتاد به دست آشوبگران. او را با چاقو زدند. حوالی ساعت نه، نه و نیم شب بود که دلشوره‌های مادر بیشتر شد. با اینکه از ساعت ۳ بعدازظهر تا ۷ عصر چند باری با پسرش حرف زده بود اما این بار دلشوره، دلشوره عجیبی بود. با او تماس گرفت و آقای ناشناسی جواب داد و به مادر گفت: «محمدمهدی چاقو خورده است». همین چند کلمه کافی بود تا خانه روی سر مادر خراب شود.

چند نفر از فامیل رفتند بیمارستان، صلاح نبود مادر را ببرند. بی‌تابی‌های مادر کار خودش را کرد. برادرش کارمند آشپزخانه بیمارستان بود. بالاخره با التماس و اصرار فراوان اجازه گرفت تا به قد چند کلمه هم که شده مادر با پسرش حرف بزند و محمد مهدی به مادر گفت: «نگران نباش، حالم خوبه…»

اما خوب نبود. طرف‌های اذان صبح رفت به کما و بعد هم شهادت نشست به جانش. مادر است دیگر دلشوره راهش را پیدا می‌کند. وقتی بی‌قراری‌های خانم برادرش را دید، دلشوره‌هایش بیشتر شد.‌ زنگ زد به برادرش و قسمش داد که بگوید چه شده است و صدای برادری که گفت: «آجی یک بار دیگر لباس مشکی‌ات را بپوش…»

و محمد مهدی شهید شد و مادر رفت به دیدارش. وداع آخر بود. پای محمدمهدی را بوسید و گفت: اگر از من رنجیده‌ای حلالم کن. مادر، صورت سردش را هم بوسید و باز از او حلالیت خواست…!