به گزارش اصفهان زیبا؛ «سُوگ» و «حُزن»، ساکت و سربهزیرش کرده و سخت وارد گفتوگو میشود. انگار هنوز داغِ برادر بیست و یکسالهاش را هضم نکرده، حتی وقتی از چگونگی شهادت «محمدمهدی» در آن شب سردِ پنجشنبه «هجدهم دیماه» در «میدان امام حسین»(ع) «قهدریجان» میپرسم و او بدون هیچ درنگی میگوید: «اینها را خیلی به من نگفتند…!» متین چهارده ساله؛ حالا روی یکی از صندلیهای سرد کلاس هشتمِ مدرسه قرآنی «دارالسلام» نشسته.
همان کلاسی که تا همین چندروز پیش، معلم ریاضی آن، شهید «محمدمهدی فدایی» بوده است؛ برادرش! و متین شاگرد همین کلاس است. شاگرد آقای فدایی؛ برادرش! وقتی حرف میزند، جملاتش خیلی بلند و طولانی نیست.کلمات را بریده بریده کنار هم میچیند.
خیلی حوصله حرف زدن ندارد. مثلا وقتی از رابطهاش با محمدمهدی میپرسم، میگوید: «خیلی مهربان و خونگرم بود.» و پشت بندش بعد از کمی مکث، دوباره ادامه میدهد: «خیلی مظلوم رفت!» همین…! برای متین هنوز خیلی سخت است که بخواهد از شهادت محمدمهدی حرف بزند با اینکه میداند خودش خیلی آرزوی شهادت را داشت و این آرزو را خیلی جاها به زبان آورده بود؛ حتی جلوی مامان!
داغ پدر اما هنوز، داغ است که خبر شهادت محمدمهدی را آوردهاند. همین دوسه سال پیش پدر با ایست قلبی از دنیا میرود و محمدمهدی، پسر اول خانواده میشود ستون و تکیهگاه. متین میگوید: «از وقتی که بابا رفت، محمد مهدی نسبت به من احساس مسئولیتش بیشتر شد و سختگیرتر….» چون «بیشتر از قبل خیر و صلاح من را میخواست.» با این حال اما بعد از بابا محمدمهدی برای او «همان برادر بود، نه بیشتر، نه کمتر!» خودش این را بیشتر دوست داشت. «برادر بودن را.»
از مهر امسال متین و محمدمهدی رابطهشان از خانه پا فراتر میگذارد و به مدرسه میرسد، به معلمی و شاگردی. محمدمهدی میشود معلم ریاضی و رفع اشکال در مدرسه دارالسلام و متین شاگرد آقای فدایی در کلاس هشتم. متین میگوید: «برای من خیلی سخت بود. حتی نمیدانستم چطور و با چه کلمهای سرکلاس صداش کنم. بیشتر وقتها منتظر میموندم خودش باهام ارتباط بگیره. نمیدونستم توی کلاس بهش بگم آقای فدایی، یا بگم داداش!»
محمدمهدی فدایی دوسال در دانشگاه صنعتی اصفهان، مهندسی مکانیک میخواند اما از یک جایی احساس میکند عشق و علاقهاش به معلمی است، برای همین مکانیک را کنار میگذارد و دوباره کنکور میدهد و در دانشگاه فرهنگیان اصفهان پذیرفته میشود. او به تازگی دانشجومعلم شده بود و همزمان با تحصیل در دانشگاه، تدریس و معلمی را در مدرسه دارالسلام شهر درچه شروع کرده بود.
متین حالا بیشتر از همه با جای خالی محمدمهدی کنار نیامده است، جای خالی که هم در مدرسه نمود دارد، هم در خانه و البته خودش میگوید «بیشترش در خانه». و این جای خالی بیشتر از هرچیز دیگری متین را اذیت میکند. «حالا که دوروبرمان شلوغ است شاید خیلی متوجه نشویم، چند روز دیگر که همه رفتند تازه میفهمیم که محمدمهدی را از دست دادهایم.»
سربلندترین دانشآموز مدرسه دارالسلام اما متین است؛ پسری که حالا هرچند دلتنگ برادر است اما به آمدن اسم شهید کنار نام محمدمهدی افتخار میکند، چون «خودش دوست داشت» و میداند که به «آرزویش رسید!»



