«ولله من اگر چارهای داشتم قیمتا رو بالا نمیبردم، اما اگه بالا نبرم پول مواد اولیه هم در نمیاد با این وضعیت. خودتون که میدونید با این بازار، کار تولیدی کردن الان سختترین کاره تو این مملکت.»
در جهان مدرن امروز با تعاریف خاصِ بشر و نسبتش با آدمیت و انسانیت، فاصله و تغییر و رویکردهای فکریای که در حرکت روبهجلو انسان در مسیر تکامل شکل میگیرند، رمضان شاخصی است از همشکلشدن و ازبینبردن فاصلهها؛ فاصله توهمِ تمدنی انسان عصر حاضر.
شهید بهشتی را همگان به عنوان یکی از شخصیتهای سیاسی و از پیشگامان نهضت انقلاب اسلامی میشناسیم. اما وجه علمی و اندیشهای این شهید بزرگوار کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
جسیکا برای بچهاش که چند روزی از به دنیا آمدنش میگذرد، آهنگ میگذارد. بعد خودش را رها و بین دستان ملافهها و تختخواب گریه میکند.
ساعت ۷ صبح بود و بحث بر سرِ اینکه چگونه کتابهای بچههایمان را سالم نگهداریم. مریم از تجربیات خودش میگفت؛ از اینکه چقدر جلد کردن، فنر کردن و کلا مراقبت از کتابهای بچهها لازم و حتی ضروری است.
یکی لایههای پنهان عملیاتهای روانی مبتنی بر جنگ شناختی در زمانهای مختلف مثل زمان عملیات سایه جنگ، ترور روانی کودکان و نونهالان است.
هنوز دو هفته از بارداری دومم نگذشته بود که کرونا خودش را آوار کرد روی زندگیمان. چتر باز کرد و فرود آمد و لولید بین آدمهایی که فکر میکردند کرونا یک بیماری است که با خوردن سوپِ خفاش گریبانِ آدم را میگیرد.
هفته گذشته در بستر شبکه مجازی یوتیوب مناظرهای بین سه کارشناس و پژوهشگر علوم سیاسی و علوم اجتماعی درباره حوادث اتفاقافتاده در دیماه برگزار شد و شرکتکنندگان در این مناظره (که البته بیشتر شبیه مباحثه یا گفتوگو بود) به زعم خود سعی کردند علل اتفاقات دیماه را ریشهیابی کنند.
اگر زندگی احساساتی جز رنجکشیدن، سرخوشی، تنهایی و باهم بودن نباشد، چه کسی عاقل است و چه کسی دیوانه؟! داستان «اتاق شماره شش» داستانی کوتاه از آنتوان چخوف روسی است که در مرزهای عاقلی و دیوانگی از زندگی میگوید.
در میدان نبرد مدرن، جنگها دیگر تنها با ناو هواپیمابر و موشک بالستیک و بمب هوشمند پیش نمیروند. امروزه، «جنگ شناختی» به میدانی تبدیل شده که در آن، تسلط بر اذهان و باورهای عمومی هدف اصلی است. در این جنگ نامرئی، شایعه به عنوان سلاحی بسیار قدرتمند، ارزان و فراگیر، نقش اساسی ایفا میکند.
خیاطها اگر از صبورترین آدمهای روی زمین نباشند، باحوصلهترینشان حتما هستند. نمیدانم خیاطی آنها را آرام کرده یا آدمهای آرام به سمت خیاطی میروند.
پنجشنبه، هجدهم دیماه بود. هنوز خطهای تلفن قطع نشده بودند. مادرم گوشیاش را دست گرفته بود و پشت سر هم به برادرهایم زنگ میزد؛ انگار با هر بوقِ بیپاسخ، دلش بیشتر بههم میریخت.