«فریدون» با حسین رفت و با حسین آمد!

جمعه بود، حال دیگری داشتم. از صبح چندمین بار بود که طول اتاق را طی کرده بودم. چای ریخته بودم اما نتوانستم بخورم. بچه‌ها گریه می‌کردند. مثل این‌که آنها هم پریشان بودند.

تاریخ انتشار: 11:55 - سه‌شنبه 5 اسفند 1404
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
«فریدون» با حسین رفت و با حسین آمد!

به گزارش اصفهان زیبا؛ جمعه بود، حال دیگری داشتم. از صبح چندمین بار بود که طول اتاق را طی کرده بودم. چای ریخته بودم اما نتوانستم بخورم. بچه‌ها گریه می‌کردند. مثل این‌که آنها هم پریشان بودند. آرام شان کردم. زنگ در را زدند. مادر، در را باز کرد.

خانم همسایه بود. گفت: «تلفن خانم آقا فریدون را می‌‌خواهد!» رفتم کنار تلفن و گوشی را برداشتم. برادر فریدون بود. انگار توی دلم خالی شد. گفت: «مجروح شده!» برایم تازگی نداشت. شماره تلفن بیمارستانی را که فریدون بستری بود، داد بهم. هرچه شماره را می‌گرفتم خانمی گوشی را برمی‌داشت و می‌گفت: «اشتباهه». بار آخر گفت: «خانم اینجا خانه است نه بیمارستان. لطفا دیگر شماره نگیرید.» بدنم یخ کرد…با خودم فکر کردم نکنه فریدون؟!… نه امکان نداشت. باید می‌رفتم مثل همه مواقعی که زخمی می‌شد و من و مادر می‌آمدیم اصفهان. به راه افتادیم. این دفعه برادر و عمه‌ام هم آمدند. برایم عجیب بود! فکر کردم که اینها دیگر برای چه می‌آیند؟ نکند فریدون…. نه! امکان نداشت. خودم را آرام می‌کردم. دلم را خوش کردم به اینکه دشتش یا پایش قطع شده…!

جاده خیلی شلوغ بود. تصادف بدی شده بود. اتوبوس به آرامی حرکت می‌کرد. صدای آژیر آمبولانس می‌آمد. حس کردم همه پریشان و آشفته‌اند. دلم به حال مجروحین و شهدایی که داخل آمبولانس بودند، می‌سوخت. غافل از اینکه شوهر خودم هم یکی از آنها بود. راه را برای آمبولانس باز کردند، اما بقیه حدود سه ساعتی معطل شدیم. دلم برای فریدون تنگ شده بود؛ کاش کنارم بود و به من دلداری می‌داد. نزدیک‌های اصفهان بودیم که فهمیدم حاج حسین شهید شده است: «حاج حسین خرازی». گفتم: «الهی بمیرم»، فریدون چه حالی داره! عجب شانسی داشت. این دفعه که به اصرار حاجی رفت تو لشکر امام حسین(ع)، حاجی شهید شد!!

بعدها برایش تعریف کرده بودند که دفعه آخر حاجی از فریدون خواسته بود برود لشکر 14 امام حسین(ع). هرچه سردار قربانی اصرار کرده بود که بمان در لشکر خودمان، وجودت لازم است، فریدون قبول نکرد. شب قبل از عملیات هم سرفریدون مجروح شده بود و کاملا گیج و منگ شده بود، به همین دلیل آقای قربانی خیلی نگران بودند. ولی فریدون گفته بود: فرصت زیاد است، اگر شهید نشوم برمی‌گردم، مثل پنج سال گذشته. قبل از اینکه برای آخرین بار برگردد جبهه، با حاج حسین خرازی رفته بودند، گلستان شهدا. از اتفاق دو قبر آماده می‌بینند. فریدون به حاج حسین می‌گوید: ببین حاجی، دفعه دیگه اینجا جای تو است. با پای خودت نمی‌آیی، تو را می‌آورند!» حاجی هم گفته بود: خب تو را هم می‌آورند، تو قبر بغلی. الحمدلله دوتا قبر هم هست، کار درست شد!!» انگار هر دو می‌دانستند روز هشتم اسفندماه سال هزار و سیصت و شصت و پنج چه اتفاقی خواهد افتاد؟! افسوس افسوس که در عملیات کربلای 5، صبح روز هشتم اسفندماه، فریدون بختیاری برای همیشه رفت و بعدازظهر همان روز حاج حسین خرازی….!

رسیدم به اول جاده رهنان! بیست قدم به بیست قدم یک پلاکارد نصب شده بود. صدای گریه بقیه آزارم می‌داد. مادرم هق هق می‌کرد، با خودش حرف میزد، به سینه‌اش میزد، توی سرش، جیغ، داد، شیون… اما من نه!! فقط نگاه می‌کردم به تفت‌ها و به پارچه‌های مشکی، به پارچه‌های سفید که با رنگ مشکی روی آنها جملاتی حک شده بود. کلمات یکی از آنها مرتب در ذهنم مرور می‌شد: «…شهادت افتخار آمیز پاسدار دلاور فریدون بختیاری قائم مقام لشکر 25 کربلا گرامی باد…»

اسم فریدون بختیاری با رنگ قرمز برایم عجیب بود! یعنی چه؟ چشمانم خیره شده بود. سرم گیج می‌رفت. چند لحظه بعد نفهمیدم یعنی چه! قبل از رفتن قول داده بود سر ده روز برگردد و امروز دقیقا روز دهم بود. پس چرا؟ چرا اینطوری؟

ماشین جلوی خانه ترمز کرد. برادرم در را باز کرد. پایم را روی زمین گذاشتم. چادرم را جمع کردم و به زور سرم را بالا آوردم. چشمم افتاد به عکس فریدون. از داخل تفت به من لبخند میزد. همین خنده ملیحش بود که همیشه دلم را ریش می‌کرد. گفته بود سر ده روز برمی‌گردد و حالا توی قاب عکس به من می‌خندید.

زانوهایم می‌لرزید. سرم گیج می‌رفت. چشمانم همان طور به عکس فریدوم خیره مانده بود. احساس سنگینی می‌کردم. دلم می‌خواست همان جا روی زمین بنشینم اما ایستادم. به سر و سینه نکوبیدم، جیغ و داد نکردم. اشک از گوشه چشمانم جاری بود.
فقط به عکس نگاه می‌کردم.
به یاد عکسی افتاد که دوستش وسط حیاط گرفت جلوی چشمش؛ عکسی که زندگی او را زیر و رو کرد. دوباره به عکس درون تفت نگاه کرد. به عکس گفت: ندیده بودم به گریه‌هام بخندی!! نمی‌‌خواستم! خوش قولی‌ات را نمی‌خواستم!! این طوری سر ده روز برگشتی… خیلی بی‌وفایی! خیلی بی‌وفایی!»
بریده‌ای از کتاب «حرف‌هایش به دل می‌نشست» به روایت همسر سردارشهید فریدون بختیاری