گفت‌وگو با محمدمتین حسینی، هنرمند و عکاس درباره نمایشگاه عکس «اختلال»

واسازی خشونت اشیا در «اختلال»

نگارخانه صفوی میزبان نمایشگاه «اختلال»، آثار عکاسی محمدمتین حسینی است؛ آثاری که نمایش مواجهه ناگهانی نظم و بیگانگی است، جایی که اشیا صنعتی از کارکرد خود جدا می‌شوند و در سکوت،خشونت پنهان زیست مدرن را عیان می‌کنند.

تاریخ انتشار: 12:52 - چهارشنبه 6 اسفند 1404
مدت زمان مطالعه: 6 دقیقه
واسازی خشونت اشیا در «اختلال»

به گزارش اصفهان زیبا؛ نگارخانه صفوی میزبان نمایشگاه «اختلال»، آثار عکاسی محمدمتین حسینی است؛ آثاری که نمایش مواجهه ناگهانی نظم و بیگانگی است، جایی که اشیا صنعتی از کارکرد خود جدا می‌شوند و در سکوت،خشونت پنهان زیست مدرن را عیان می‌کنند.

هنر عکاسی می‌تواند عمیق‌تر از نشان دادن قاب‌ها و تصاویر و فرا‌تر از ثبت لحظات خاص، نمایان‌گر چینشی باشد که مخاطب را به تفکر وادار کند. ذات هنر عکاسی ثبت لحظات است، اما عکاسی مفهومی، شاخه‌ای عمیق‌تر از این هنر بوده که می‌تواند ذوق هنری عکاس را بیشتر بروز دهد.

نمایشگاه «اختلال» از چند روز گذشته میزبان آثار محمدمتین حسینی، هنرمند جوان و عکاس بوده که با کمک چینش اشیا خاص در کنار لوازم زندگی روزمره انسان، مفاهیم گوناگونی را در ذهن انسان تولید می‌کند. «اصفهان‌زیبا» به بهانه این نمایشگاه و بررسی عناصر قابل کشف در این قاب‌ها، به مصاحبه با این هنرمند جوان پرداخته است.

ایده اولیه این نمایشگاه چگونه شکل گرفت؟ آیا از یک تجربه شخصی شروع شد یا یک دغدغه اجتماعی؟

ایده‌ نمایشگاه «اختلال» در نقطه تلاقی مشاهده‌گری اجتماعی و شهود شخصی متولد شد. ما در عصری زیست می‌کنیم که مرزهای میان مفاهیم در حال فروریختن است. ایده این نمایشگاه زمانی شکل گرفت که متوجه شدم اشیاء در دنیای مدرن، دیگر صرفا ابزار نیستند، بلکه به‌نوعی تحمیل‌کننده‌ رفتار تبدیل ‌شده‌اند. تجربه شخصی من از «عدم تعلق» به برخی ساختارهای صلب شهری و اداری، باعث شد به این فکر کنم که چطور یک عنصر بیگانه می‌تواند نظم یک محیط را به چالش بکشد. این مجموعه، تجسمِ بصریِ لحظه‌ای است که یک سیستم (چه خانواده، چه ذهن و چه جامعه) با عنصری روبرو می‌شود که در کدهای تعریفی‌اش جایی ندارد. اختلال، روایتگرِ این لکنتِ ساختاری است؛ جایی که زبانِ اشیاء از بیان کارکردشان بازمی‌ماند و تنها «حضور» سنگینشان باقی می‌ماند. این دغدغه از یک سؤال ساده شروع شد: «اگر منطقِ قرارگیری اشیاء را از آن‌ها بگیریم، چه چیزی از هویتشان باقی می‌ماند؟»

در آثار شما ابزارهای صنعتی در دل موقعیت‌های روزمره قرار گرفته‌اند. آیا این جابجایی کارکرد، نقدی بر زندگی مدرن است؟

این جابجایی فراتر از یک نقد ساده، نوعی (واسازی»Deconstruction) است. در زندگی مدرن، ما در محاصره‌ اشیائی هستیم که با وعده‌ «سهولت» و «نظم» وارد حریم ما می‌شوند، اما در نهایت ما را به خدمت خود در می‌آورند. قرار دادن یک قطعه سخت و صنعتی در ظرفی که برای مصرف روزمره و لطیف استفاده می‌شود، نمایشگرِ نوعی «خشونت پنهان» است. این نقد به این معناست که ابزارهای ما، دیگر در خدمت رفع نیاز نیستند، بلکه خود به مقاله‌ای لاینحل تبدیل‌شده‌اند. وقتی کارکرد یک شیء را از آن سلب می‌کنیم، پوسته سخت و تهاجمی آن نمایان می‌شود. این جابجایی نشان می‌دهد که چطور ساختارهای صنعتی، فضای حیاتی و زیست‌بوم خانگی انسان را اشغال کرده‌ و نوعی «بیگانگی» را رقم‌زده‌اند که ما به‌اشتباه نام آن را «رفاه» گذاشته‌ایم. درواقع، این آثار سؤال می‌کنند که آیا ما ابزارها را مصرف می‌کنیم یا ابزارها در حال بلعیدنِ ساحت آرامش ما هستند؟

آیا میان این تصاویر یک روایت واحد وجود دارد یا هرکدام مستقل‌اند؟

هر تصویر در این مجموعه مانند یک « تک‌گویی» است که درنهایت در کنار هم یک «هم‌گویی کلی» درباره بحراِ ن جایگزینی می‌سازند. من به این آثار به چشم یک زنجیره نگاه می‌کنم؛ زنجیره‌ای از شکستِ فرمال. روایت واحد در اینجا، روایتِ «ناهم‌زمانی» و «ناهم‌مکانی» است. اگرچه هر عکس به‌تنهایی یک بن‌بست بصری کامل را نشان می‌دهد، اما در کنار هم، استیصالِ حاکم بر فضای کلی مجموعه را تقویت می‌کنند. مخاطب در مواجهه با اثر اول ممکن است تعجب کند، در اثر دوم به فکر فرو برود و در اثر سوم، سنگینیِ این حضور ناهماهنگ را حس کند. این ‌یک روایت خطی نیست که شروع و پایان داشته باشد، بلکه روایتی دایره‌ای از یک «وضعیت پایدارِ مختل‌شده» است. هر اثر، قطعه‌ای از یک جورچین است که نشان می‌دهد اختلال نه یک اتفاق گذرا، بلکه یک ویژگی ساختاری در زیستِ معاصر ماست.

چرا فضای عکس‌ها مینی‌مال و پس‌زمینه خنثی انتخاب ‌شده است؟ آیا حذف عناصر اضافی بخشی از مفهوم کار است؟

انتخاب سبک مینی‌مال یک ضرورت راهبردی بود. در فضایی شلوغ، «تضاد» رنگ می‌بازد. من نیاز داشتم که مخاطب با «عریانیِ تضاد» روبرو شود. پس‌زمینه خنثی و حذف هرگونه نشانه‌ مکانی یا زمانی، باعث می‌شود که اشیاء از قید واقعیت بیرونی آزاد و به «ایده» تبدیل شوند. این حذف زوائد، درواقع نوعی «جداسازی بحران» (ایزوله‌سازی) است. وقتی محیط را ساکت می‌کنیم، فریادِ ناهماهنگیِ میان آن دو شیء بلندتر شنیده می‌شود. این مینیمالیسم، نوعی احترام به شعور مخاطب است تا بدون واسطه‌ تزیینات، مستقیما با «جوهرِ اختلال» روبرو شود. همچنین، این فضای خنثی تداعی‌گرِ یک آزمایشگاه یا یک فضای جراحی است؛ گویی ما در حال مطالعه‌ یک آسیب‌شناسی بصری هستیم که در آن هر عنصرِ اضافی می‌تواند حواس ما را از ماهیتِ زخم پرت کند.

در عکس‌ها نوعی تضاد میان «سردی فلز» و «شفافیت ظرف» دیده می‌شود. این تضاد برای شما چه معنایی دارد؟

این تقابل، برخورد دوجهان متفاوت است: جهانِ «سخت، کدر و نفوذناپذیر» در برابر جهانِ «شفاف، شکننده و پذیرا». شفافیت در این مجموعه نمادِ آگاهی، صراحت و البته آسیب‌پذیری است. وقتی این شفافیت توسط یک توده‌ سخت و تیره اشغال می‌شود، حسِ «اشغالگری» به مخاطب منتقل می‌شود. فلز در اینجا سرد است، چون هیچ پیوندی با محیط اطرافش برقرار نمی‌کند؛ او فقط «هست» تا فضا را اشغال کند.

این تضاد برای من معنای «تقابلِ منطق و احساس» یا «تقابلِ سیستم و فرد» را دارد. ظرفِ شفاف، باطنش را نشان می‌دهد و چیزی برای پنهان کردن ندارد، اما آن قطعه فلزی، هویتی صلب و غیرقابل‌نفوذ دارد که حقیقتِ فضا را مخدوش می‌کند. این دیالکتیکِ میانِ دیدن و ندیدن و میانِ لطافت و خشونت، موتور محرکِ زیبایی‌شناسی این مجموعه است.

آیا می‌توان این مجموعه را نمایشی درباره نفوذ صنعت و تکنولوژی به حریم خصوصی انسان دانست؟

کاملا؛ اما من ترجیح می‌دهم آن را «استبدادِ اشیاء» بنامم. صنعت و تکنولوژی با ادعای گشودن گره‌ها آمدند، اما خود به گره‌های کوری در زندگی ما تبدیل ‌شده‌اند. حریم خصوصی انسان مدرن دیگر با دیوارها محافظت نمی‌شود، بلکه توسط ابزارهایی اشغال‌ شده که تعریف ما را از «خانه» و «آرامش» تغییر داده‌اند. در این عکس‌ها، ظرف که نمادِ میزبانی و نگهداری است، مجبور به تحملِ چیزی شده که هیچ قرابتی با آن ندارد. این استعاره‌ای از وضعیتِ انسانی است که تحت ‌فشار دستاوردهای صنعتی خود، در حال ترک خوردن است. ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که ابزارها، پیش از آنکه ما از آن‌ها استفاده کنیم، حضورِ ما را تعریف می‌کنند. این مجموعه، هشداری بصری درباره‌ی این نفوذِ بی‌صداست که لایه‌به‌لایه، عمقِ زیستِ ما را تسخیر کرده است.

انتخاب اشیاء چگونه انجام شد؟ آیا هرکدام نماد مشخصی هستند؟

من به‌شدت از «نمادگرایی مستقیم» پرهیز کردم. نمی‌خواستم مخاطب درگیرِ این شود که مثلا آچار یا ظرف نماد چیست. انتخاب‌ها بر اساس «کالبدشکافی تضاد» صورت گرفت. من به دنبال اشیائی بودم که از نظر (بافتTexture) )، وزن بصری و کارکرد، بیشترین فاصله را از هم داشته باشند. هدف این بود که «غریبگی» تولید شود. هر شیء در این مجموعه، نماینده‌ تمامِ آن چیزهایی است که «به اینجا تعلق ندارند». این اشیاء به دلیل صلبیت و بی‌پیرایگی‌شان انتخاب شدند؛ آن‌ها قطعاتی از یک ماشینِ بزرگ‌تر هستند که حالا در یک بسترِ کوچک و انسانی، بزرگ و تهدیدآمیز به نظر می‌رسند. انتخاب‌ها بر اساس یک «کشف و شهود فرمال» بود تا مخاطب به‌جای رمزگشایی از نمادها، با «حجمِ ناهماهنگی» روبرو شود.

در این آثار نوعی طنز بصری وجود دارد. آیا هدف شما ایجاد شوک، طنز یا تأمل بوده است؟

این آثار در مرز باریکی میان «امر مضحک» و «امر هولناک» حرکت می‌کنند. طنزی که شما می‌بینید، از جنس طنز «فراواقع‌گرایانه» (سورئالیستی) است؛ همان چیزی که وقتی یک وضعیت به نهایت بی‌منطقی می‌رسد، ایجاد می‌شود. هدف من یک فرآیند سه مرحله‌ای بود: ابتدا «شوک» ناشی از ناهماهنگی، سپس «طنز» ناشی از بی‌معنایی (ابزورد) موقعیت و درنهایت «تأمل» عمیق درباره چرایی این وضعیت. طنز در اینجا مانند یک پوشش عمل می‌کند تا مخاطب را به درون اثر بکشاند، اما وقتی مخاطب وارد شد، با سردی و صلبیتِ واقعیت روبرو می‌شود. من می‌خواستم نشان بدهم که چقدر مرز میان یک زندگی عادی و یک وضعیت مختل، باریک و گاهی خنده‌دار است.

مخاطب بعد از دیدن این مجموعه باید چه احساسی داشته باشد؟ سردرگمی، انتقاد یا همذات‌پنداری؟

ایده‌آل‌ترین حالت برای من، ایجاد نوعی «بی‌قراری ذهنی» است. اگر مخاطب پس از خروج از نمایشگاه، با نگاهی متفاوت به اشیاء پیرامونش در خانه یا محیط کار نگاه کند، من موفق بوده‌ام. سردرگمی نقطه‌ شروع است، اما همذات‌پنداری با آن عنصرِ تحت‌فشار (ظرف)، لایه‌ عمیق‌تر اثر است. مخاطب باید از خود بپرسد: «کدام بخش از زندگی من شبیه این ظرف است که توسط یک عنصر تحمیلی اشغال‌شده؟». من به دنبال یک نوع «بیداریِ حسّی» هستم؛ اینکه ما چقدر به ناهماهنگی‌ها عادت کرده‌ایم و چقدر نسبت به اختلال‌های محیطی بی‌حس شده‌ایم.

این نمایشگاه در اصفهان برگزارشده؛ آیا فضای فرهنگی این شهر در شکل‌گیری این مجموعه تأثیری داشته است؟

اصفهان شهرِ «تناسبات» است؛ شهرِ هندسه، کاشی‌کاری و ظرافت‌های بی‌نقص. زیستن در شهری که همه‌چیز در آن بر اساس یک نظمِ از پیش تعیین‌شده و زیبایی‌شناختیِ دقیق بنا شده، حساسیتِ هنرمند را نسبت به هرگونه «بی‌نظمی» بالا می‌برد. «اختلال» درواقع واکنشی به آن کمال‌گراییِ تاریخی اصفهان است. من در شهری که به «نصف جهان» معروف است و نمادِ توازن است، به دنبالِ نمایشِ «عدم توازن» رفتم. این مجموعه، فرزند ناخلف آن فضای فرهنگی است؛ تلاشی برای نشان دادن لایه‌های زمخت و صنعتی که در زیرپوسته‌ لطیف و سنتی شهرهای بزرگ ما در حال رشد هستند. اصفهان با تضاد عمیق میان میراث تاریخی‌اش و قطب‌های صنعتیِ پیرامونش، بهترین بستر برای درک مفهوم «اختلال» است.