کربلا را به چشم دیدم

نمی‌دانم چرا از میان تمام فیلم‌ها و عکس‌هایی که توی کانال‌های خبری می‌دیدم، آن یک عکس را انتخاب کردم و توی گالری گوشی‌ام ذخیره کردم؛ حتی آن را گذاشتم روی پروفایلم.

تاریخ انتشار: 18:30 - سه‌شنبه 26 اسفند 1404
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
کربلا را به چشم دیدم

به گزارش اصفهان زیبا؛ نمی‌دانم چرا از میان تمام فیلم‌ها و عکس‌هایی که توی کانال‌های خبری می‌دیدم، آن یک عکس را انتخاب کردم و توی گالری گوشی‌ام ذخیره کردم؛ حتی آن را گذاشتم روی پروفایلم. قبل از اینکه پسرم به پایگاه برود، گوشی را نشانش دادم و گفتم: «پسرم، این عکس را بگذار روی پروفایلت.» سرسری نگاهی انداخت و جدی نگرفت. عکس، تصویرِ جوانی بود از پشت سر؛ با کاپشنی فسفری که میان آوار و سنگ و خاک، به سمت شعله‌های آتش می‌رفت. انگار خودش بود. یونیفرم سفیدش را اتو کردم. کتابچه‌ی یاسین را مثل همیشه توی جیب روی سینه‌اش گذاشتم و دکمه‌اش را بستم. چهارقل و آیه‌الکرسی خواندم و راهی‌اش کردم.
️عصر بود که صدای سهمگینِ انفجار آمد. چند بار خواستم تماس بگیرم اما طاقت نداشتم؛ صبوری کردم تا خودش زنگ بزند. بعد از افطار آمد، اما چه آمدنی! رنگ‌پریده، با لب‌هایی خشک و ترک‌خورده و دست‌هایی که از سیاهی به زغال می‌ماند. می‌خواست مثل همیشه حالش را پنهان کند، اما من مه‌آلودگی و پریشانیِ چشمانش را می‌خواندم. او حالا رو در روی من ایستاده بود، اما با همان حال و هوایِ آن عکس؛ انگار از میانِ تونلی از دود و خون و آهن‌پاره‌های درهم‌تنیده برگشته بود. تعریف می‌کرد که وقتی به محل حادثه رسیده، مات و مبهوت به کوه آوار نگاه کرده است. او کوهنوردی بلد نبود؛ فقط بلد بود زخم‌ها را محکم ببندد تا خونریزی بند بیاید. اما حالا باید از میان لایه‌های لغزنده‌ی سنگ و شیشه خودش را به مجروحان می‌رساند. می‌گفت آنجا قیامت بود؛ یا شاید کربلا.
هر طرف را که نگاه می‌کرد، تکه‌ای از پیکرِ انسانی پرتاب شده بود. رفقایش با چشم‌های خیس التماس می‌کردند که دوستانشان را از زیر آوار بیرون بیاورد، اما پاها سست می‌شد و قدم‌ها پیش نمی‌رفت. میان آن‌همه پیکرِ مثله شده کنار دستگاه‌های صنعتی، یادِ روضه‌های محرم افتاد؛ یاد روزهایی که علمِ هیئت را به دست می‌گرفت و پیشاپیشِ دسته راه می‌افتاد. حالا اینجا، موبایل‌ها لابلای سنگ‌های سیاه و شیشه‌های خرد شده می‌افتادند و مدام زنگ می‌خوردند. صدای زنگ‌ها بغضش را ترکاند. هر بار که چشمانش به دستی قطع‌شده یا جانی بی‌رمق می‌افتاد، صدایی در درونش فریاد می‌زد: «یا ابوالفضل!». درست مثل وقتی که علمدار قافله بود، پاهایش را توی همان کفش‌هایی که صبح برایش واکس زده بودم، محکم کرد. با دو دست، برزنت را بلند کرد و از شیبِ تند و خون‌آلودِ آوار بالا رفت. هر قدمی که برمی‌داشت، با پیکرِ هم‌وطنی روبرو می‌شد؛ کارگرانی زحمت‌کش و هم‌سن و سال خودش. خون می‌دید و خون گریه می‌کرد. صدای بی‌جوابِ موبایل‌ها کنار جنازه‌ها، لالاییِ غمناکِ آن لحظه‌ها شده بود… خانواده‌ها منتظر بودند. یک لحظه ایستاد. به کفش‌هایش که حالا در خون غرق شده بود نگاه کرد و بعد سرش را بالا گرفت؛ به مجروحانی که آن بالا چشم‌انتظار بودند. دندان‌هایش را به هم فشار داد. هنوز جان‌هایی بودند که به ماندنشان امید بود. یادِ همان عکسی افتاد که من نشانش داده بودم. قامت راست کرد و قدم برداشت؛ محکم، سنگین و استوار…
روایتی‌از بمباران شهرک صنعتی‌‌جی‌اصفهان