حوالی ساعت دو صفحه گوشیام را باز میکنم، سه تماس بیپاسخ! ساعت را میبینم. همان ساعتی که گرم صحبت کردن با بچهها بودهام. بچهها دور طرح مادر که دامن قرمز ساتن پوشیده و گلهای زرد فومی اکلیلی روی آن برق میزند جمع شده بودند.
وقتی به مادر فکر میکنم، سیلی از خاطرات به ذهنم هجوم میآورد. تصاویر یکییکی از ذهنم عبور میکنند؛ مثل فیلمی که ابتدا با سرعت میگذرد و بعد آرام میشود، تا لحظهای که به اوج میرسد.
مثل اینکه سر کلاس خود شیرینی کردهاند. حرفی زدهاند یا شاید درس را خوب جواب ندادهاند. علتش را نمیگوید. فقط میگوید که استاد جریمهشان کرده و گفته باید برای جلسه آینده خوردنی، چیزی بیاورند. آن هم به تعداد بچههای کلاس!
شب خواب ابر میبینم و باران. تند میبارد. زمین خیس است و از ناودانها شرشر باران جویها را پر کرده. صبح چشم باز میکنم خبری نیست. همه جا ساکت است و تک درخت توی باغچه تکان نمیخورد.
صدای مربی با ذوق از توی کلاس میآید. «بچهها گوش بدین! امروز میخوام یه قصه براتون بگم.» بچهها همه ساکت میشوند.
ظرف قلهای نارنگی را دست اهورا و موز را میدهم به ابراهیم و برمیگردم تا یک قاشق حریره بادام توی دهان فاطمه بریزم که ابراهیم موز پوست کنده را جلویم میگیرد و میگوید: «خاله ببین اینجاش گندیده.»
فنجان چای داغ میریزم. بخار از روی آن بلند میشود. روی مبل طوسی رنگ مینشینم.
اواسط مهرماه مادر یکی از بچهها که خیاط خوبی بود کار دوختن مقنعههای بچهها را به عهده گرفت. اول برای دخترهای پیش دو و بعد دخترهای پیش یک. یک روز صبح مبینا و نگار مثل هر روز زودتر از همه مقنعه به سر به مهد آمدند.
چند روزی است که از اول مهر گذشته. صبح زود راهی مدرسه میشوم؛ دست در دست دخترم. باید نقاب خوشحالی بزنم. نمیخواهم روی خاطره نازنین از همان ماه اول مدرسه گرد و غباری بنشیند. دوست دارم همه بچهها مهر را با مهر شروع کنند. با عشق به مدرسه، معلم و یادگیری.
مثل این بود که سنگی جلوی پایم بوده به این بزرگی. ندیدهام و حالا خوردهام زمین. زانوها و کف دستهایم زخم شده و تا بیایم کمی سر پا بشوم طول میکشد. این زمان برای همه یکسان نیست؛ کم و زیاد، طولانی و کوتاه.
شبی بود که داشتم اخبار جنگ را در نور موبایلم بالا و پایین میکردم. در آن میان فیلم و گزارش آمبولانسی را دیدم که پهپاد رژیم اسرائیل آن را منفجر کرده بود. یک آن دلم هری ریخت پایین. دور از انتظار هم نبود. با این حال ترس برم داشت. قلبم تکان خورد و ذهنم مثل برق به سمت تو پرید.
اجازه میگیرم و با سلام وارد کلاس میشوم. همه نیمکتها و صندلیها پر است. تنها ته کلاس یک صندلی خالی باقی مانده. زنی دو صندلی را به هم چسبانده. پتویی پهن کرده و دخترکش را روی آن خوابانده است.