همراه با «آمنه سلمانی»، همسر شهید «محمد سلمانی»؛ شهیدی که در اولین روز جنگ رمضان به شهادت رسید

قاب شهادتش را در گلستان شهدا بست و رفت!

آمنه سلمانی وقتی به سال‌های زندگی‌اش با همسر شهیدش؛ محمد سلمانی نگاه می‌کند، انگار تاریخ را از زاویه خانه‌ای کوچک و صمیمی مرور می‌کند؛ خانه‌ای که مردش با روحیه‌ای آکنده از مردم‌داری، مسئولیت، وفاداری و اعتقادی آرام و عمیق زندگی می‌کرد.

تاریخ انتشار: 11:22 - شنبه 29 فروردین 1405
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
قاب شهادتش را در گلستان شهدا بست و رفت!

به گزارش اصفهان زیبا؛ آمنه سلمانی وقتی به سال‌های زندگی‌اش با همسر شهیدش؛ محمد سلمانی نگاه می‌کند، انگار تاریخ را از زاویه خانه‌ای کوچک و صمیمی مرور می‌کند؛ خانه‌ای که مردش با روحیه‌ای آکنده از مردم‌داری، مسئولیت، وفاداری و اعتقادی آرام و عمیق زندگی می‌کرد. روایت او از محمد، تنها روایت یک همسر نیست؛ روایتی است از مردی که زندگی‌اش را در مسیری گذاشت که آن‌ را درست می‌دانست، مسیری که در فرهنگ ایرانی همیشه نشانی از حماسه، بزرگی و پایمردی داشته است.

آمنه سلمانی، متولد ۲۳ مهر ۱۳۶۵، وقتی از اولین روزهای زندگی مشترکش با شهید محمدسلمانی می‌گوید، آرامش خاصی در صدایش موج می‌زند. او و محمد، دخترعمو و پسرعمویی بودند که زندگی‌شان به‌جای یک آشنایی طولانی، از دل پیوندهای خویشاوندی و شناخت خانوادگی شکل گرفت؛ پیوندی که در ۲۰ تیرماه ۱۳۸۲ رسمی شد و آغاز راهی شد که بعدها رنگی از حماسه و دلدادگی به آن خورد. زندگی‌شان ساده بود، صمیمی بود، آرام بود.

اما در دل همین سادگی، شخصیت محمد چیزی فراتر از روزمرگی داشت؛ نوعی دغدغه‌مندی انسانی که کمتر در زندگی‌های معمول دیده می‌شود. همسر شهید می‌گوید: «محمد از همان اول زندگی‌مان تا روز آخرش، هر جا که می‌توانست کمک کند، دریغ نمی‌کرد. مردم را دوست داشت. خانواده‌اش را دوست داشت. همیشه آماده بود کاری انجام دهد، حتی اگر به قیمت گرفتنِ وقت خودش تمام شود.»

وقتی از محمد حرف می‌زند، لحنش عطر خانوادگیِ سال‌ها همراهی را دارد. مردی که نه تنها برای خانه‌اش، بلکه برای اطرافیانش نیز تکیه‌گاه بود؛ از فامیل گرفته تا همسایه‌ها و همکاران.

از ایمان تا انتخاب مسیر؛ تصمیمی که ریشه در باور داشت

محمد وقتی اعلام کرد می‌خواهد وارد شغل نظامی شود، تصمیمش را نه از روی هیجان بلکه از روی اعتقاد گرفته بود. آمنه این جمله‌اش را هنوز با همان ریتم سال‌های قبل به یاد دارد: «همیشه می‌گفت ما سرباز امام زمان(عج) هستیم و دستمان هم در جیب امام زمان(عج) است.» این جمله، همان اطمینانی بود که آمنه برای همراهی می‌خواست. حس می‌کرد مردش به چیزی فراتر از یک شغل فکر می‌کند؛ به مسیری که برای او معنایی درونی داشت، شبیه همان حماسه‌های کهن که قهرمانانشان نه به‌دنبال دیده‌شدن، بلکه در پی انجام وظیفه وارد میدان می‌شدند.

خانه‌ای که حضورش همیشه کم بود، اما اثرش همیشه پررنگ

شهید محمد سلمانی در بخش پدافند نیروی هوافضای سپاه فعالیت می‌کرد؛ کاری که اقتضا داشت بسیاری از روزها و شب‌ها از خانه دور باشد. آمنه به آن روزها برمی‌گردد و با صدایی آرام اما محکم می‌گوید: «اکثر وقت‌ها خانه نبود. اما وقتی خانه بود، حضورش آن‌قدر قوی بود که انگار نبودنش را جبران می‌کرد.»
در ماه‌های آخر، شغلش کمی اداری‌تر شده بود و همین تغییر کوچک، برای محمد فرصت تازه‌ای ایجاد کرد تا بیشتر به پدر و مادرش سر بزند. به گفته آمنه، دیدن پدر و مادر شده بود برنامه ثابت هفتگی‌اش. انگار وظیفه‌ای بود که از دل محبت برمی‌آمد.

پدری آرام، اما عمیق؛ مردی که کتاب را چراغ تربیت می‌دانست

محمد در کنار تمام دغدغه‌های شغلی، نسبت به تربیت فرزندانش نیز دقتی کم‌نظیر داشت. خیلی روی کتاب‌خوانی تأکید داشت. همیشه به بچه‌ها می‌گفت کتاب بخوانند. می‌گفت مطالعه آدم را می‌سازد. آن‌ها یک دختر دهه‌هشتادی و یک پسر دهه‌نودی دارند؛ بچه‌هایی که پدرشان برایشان نه فقط یک والد، بلکه الگویی آرام و کم‌حرف بود که بیشتر از گفتن، عمل می‌کرد.

عصر سرنوشت‌ساز؛ لحظه‌ای که خبر رسید

عصر حادثه، ساعت حدود هفت. دخترشان با اضطرابی غیرعادی وارد خانه شد؛ اضطرابی که او حتی امروز هم نمی‌تواند توضیحش دهد.گفت مامان با بابا صحبت کردی؟ گفتم ساعت پنج عصر صحبت کردیم. اما آرام نمی‌شد. اصرار می‌کرد به پدرش زنگ بزنم. از نظر امنیتی درست نبود تماس زیاد داشته باشند. اما بی‌تابی دختر لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. آخر خودش گوشی را برداشت و تماس گرفت. آن‌سوی خط، همکار پدر بود؛ صدایی که نه کلمه‌ای داشت، نه توضیحی؛ فقط گریه. وقتی دخترم صدای گریه را شنید، همان لحظه رو کرد به من و گفت: «مامان دیگه همه‌چیز تموم شد.» و ما این گونه فهمیدیم…

ده روز قبل از رفتن؛ عکس پیش‌گویی‌شده

ده روز پیش از شهادت، خانواده به گلستان شهدا رفته بودند. محمد کنار یکی از قاب‌های بدون عکس نشست و از فرزند برادرش خواست عکس بگیرد. همسر شهید صحنه را با دقت روایت می‌کند: «بعد عکس را نشانِ خانمِ برادرم داد و پرسید این خوب شده؟ او گفت چرا حرف از شهادت می‌زنی؟ قسمت نمی‌شود. محمد اما گفت: «این عکس به‌زودی‌زود به کارتان می‌آید.» ده روز گذشت. و آن عکس، شد تصویری که روی بنرها و برنامه‌های یادبودش نقش بست. انگار چیزی فراتر از این دنیا دیده بود. انگار رفتنش را حس کرده بود.
در فرهنگ ایرانی، همیشه باور بر این بوده که برخی انسان‌ها پیش از رفتن، نشانه‌هایی می‌بینند؛ گویی پرده‌ای نازک میان این دنیا و آن سویش برای لحظه‌ای کنار می‌رود. روایت آمنه نیز بی‌آنکه رنگ اغراق بگیرد، یادآور همان لحظه‌های الهام‌گونه در قصه‌های کهن است.

جنگ، وظیفه و معنای حضور؛ مردی که نمی‌توانست در خانه بماند

روزهای جنگ رمضان، برای محمد روزهای پراضطراب نبود؛ روزهای پرمسئولیت بود.آمنه می‌گوید: « محمد روز اول جنگ رمضان به شهادت رسید. اما در جنگ دوازده‌روزه فقط سه شب توانست خانه بیاید، آن هم هر بار چهارساعت. بچه‌ها از او خواهش می‌کردند نرود. اما محمد همیشه پاسخی داشت که از جنس مسئولیت بود، نه اجبار. می‌گفت باید بروم و گوشه‌ای از کار را بگیرم. برای او کار فقط وظیفه شغلی نبود؛ نوعی همراهی با روزهای سخت بود. گویی می‌دانست که حضورش در آن لحظه‌ها معنایی دارد، همان‌گونه که در حماسه‌های ایرانی مردان بزرگ، لحظه‌های حساس تاریخ، جای تعارف نداشته است.»

زندگی‌ای که ساده بود، اما عمق داشت

او می‌گوید اگرچه محمد بیشتر وقت‌ها خانه نبود، اما نبودنش هرگز خانه را خالی نمی‌کرد. رد قدم‌هایش، خاطراتش، حرف‌های کوتاهش، تأکیدش بر احترام به بزرگ‌ترها، دغدغه‌اش برای مردم و آینده بچه‌ها، چیزی بود که همچنان در خانه جاری است.

او از لحظه‌هایی کوچک حرف می‌زند، مثل همان زمان‌هایی که محمد با وجود خستگی، کتابی به دست بچه‌ها می‌داد یا تأکید می‌کرد پدر و مادر را ببینند، یا بی‌هیچ چشم‌داشتی گره‌ای از کار دیگران باز می‌کرد. این لحظه‌ها شاید ظاهراً کوچک بودند، اما در ذهن آمنه و خانواده‌اش، تبدیل به تکه‌هایی از یک شمایل حماسی شده‌اند؛ شمایلی شبیه مردانی که در فرهنگ ایرانی همیشه نماد وظیفه و انسانیت بوده‌اند.

در پایان روایت، وقتی از همسر شهید می‌پرسیم اگر دوباره محمد را می‌دید، اولین جمله‌اش چیست، سکوتی طولانی می‌کند. سپس بیان می‌کند: «حتماً می‌پرسیدم چه چیزی دیدی که دل‌کندن از زیبایی‌های این دنیا برایت آسان شد؟ رفتن برایش آسان بود… انگار چیزی را دیده بود که ما نمی‌بینیم.» این پرسش برای او بی‌پاسخ مانده؛ اما شاید همین بی‌پاسخی است که زندگی محمد را برای خانواده‌اش و کسانی که می‌شناختند، به روایتی آرام اما پرمعنا تبدیل کرده است.

محمد سلمانی برای آمنه تنها همسر نبود؛ رفیق روزهای ساده و پیچیده بود. پدری بود که بیشتر از کلمات، با عمل تربیت می‌کرد. فرزندی بود که دیدن والدینش را جزو وظایف ثابتش می‌دانست. انسانی بود که برای دیگران، بی‌منت قدم برمی‌داشت. و مردی بود که مسیرش را با اعتقاد انتخاب کرد و همان‌گونه نیز رفت؛ آرام، بی‌ادعا، اما رفتنی که ردّی روشن در دل خانواده گذاشت.روایت آمنه از محمد، تنها یک گزارش از زندگی نیست؛ روایت یک شیوه زیستن است. سبکی از زندگی که هنوز در جان بسیاری از خانواده‌های ایرانی جریان دارد؛ خانواده‌هایی که ارزش‌هایی چون وفاداری، مردم‌داری، مسئولیت‌پذیری و عشق به خانواده را در سکوت و عمل معنا می‌کنند.

این روایت، در اصل، قصه یک خانواده است؛ اما ریشه‌هایش در همان خاکی است که قرن‌ها روایت‌های حماسی را پرورانده است؛ خاکی که از دل آن، همیشه انسان‌هایی برخاسته‌اند که نامشان را نه با صدا، که با رفتارشان نوشته‌اند.