خاطرات مشترک دو همرزم انقلابی حجت‌الاسلام احمد سالک و استاد اکبر پرورش +تصاویر خاص در سفر چین و بنگلادش

ساعت 9 شب صدای درب خانه به صدا درآمد. آقای قرائتی بود. به من گفت مهمان می‌پذیرید؟ گفتم: قدم مهمان روی چشم. بعد آقای پرورش از پشت ماشین آمدند. سلام و علیک کردیم. آقای پرورش و خانواده‌شان مضطرب بودند. تشریف آوردند داخل و از همان روز با هم همسایه شدیم؛ حدود 15 سال

تاریخ انتشار: 13:14 - یکشنبه 13 اردیبهشت 1405
مدت زمان مطالعه: 6 دقیقه
خاطرات مشترک دو همرزم انقلابی حجت‌الاسلام احمد سالک و استاد اکبر پرورش +تصاویر خاص در سفر چین و بنگلادش

به گزارش اصفهان زیبا؛ سالک و پرورش نام‌هایی بود که در مسیر مبارزات و بعد از انقلاب همیشه با هم برده می‌شد، همیشه با هم شنیده می‌شد، همیشه همراه هم در میادین مختلف پشت سر ولایت حضور داشتند، همراه هم در خدمت محرومین بودند، با هم به دنبال مطالبات مردم بودند. آنها دو بال پروازی بودند برای اهداف بلندشان. اکنون پای صحبت‌ها و خاطرات حجت‌الاسلام والمسلمین احمد سالک نشستیم تا مروری داشته باشیم بر رابطه دو همرزم انقلابی.

استاد سید علی‌اکبر پرورش (زاده 1321- درگذشته 6 دی 1392) دبیر مکتبی آموزش‌وپرورش در زمان طاغوت و چهره شاخص و فعال جریان‌های انقلاب اسلامی شهر اصفهان در دوران مبارزات بود. وزیر آموزش‌وپرورش در دولت‌های شهید باهنر، آیت‌الله مهدوی‌کنی و میرحسین موسوی، عضویت در مجلس خبرگان قانون اساسی، عضو شورای عالی دفاع، قائم‌مقام دبیرکل حزب جمهوری اسلامی، عضو شورای مرکزی مؤتلفه اسلامی و دو دوره نایب‌رئیسی مجلس، بخشی از سوابق اوست.

نحوه آشنایی با اکبر پرورش

در مسیر مبارزات در دوران دبیرستان، حدود سال 44 با نام سید علی‌اکبر پرورش [یاور صدیق انقلاب اسلامی] در مدرسه احمدیه در بازار (پشت مسجد سید اصفهان) آشنا شدم. ایشان معلم این مدرسه بودند. مرحوم حجة‌الاسلام والمسلمین سید ابوالحسن بدری مدیر دبیرستان بودند. ما عصرهای جمعه جلساتی با جوانان در سالن این دبیرستان داشتیم. گاهی سخنران جلسه عصرهای جمعه مرحوم پرورش بودند.

به خاطر صفای باطن ایشان، اخلاص، خوش خلقی، خوش برخوردی با نوجوانان و جوانان، در آن موقع جایگاه ویژه‌ای بین نسل جوان پیدا کرده بودند.

بعد از آن در مسیر مبارزات در نقاط مختلفی ایشان حضور داشتند؛

اول جریان گروه صف بود. گروهی بودند فعال و زیرزمینی. آقای پرورش به همراه عده‌ای دیگر از مبارزین، فعالیت‌های چریکی انجام می‌دادند.

دوم در جریان پنج رمضان بود. خانواده زندانی‌های سیاسی در منزل آیت‌الله خادمی حضور پیدا کردند و ماجراهای آن چند روز به واقعه 5 رمضان و حکومت نظامی ختم شد. یکی از سخنران‌های منزل مرحوم خادمی، آقای پرورش بودند که در این جریان ایشان و عده‌ای دیگر توسط ساواک دستگیر شدند.

سوم جلسات مختلف تفسیری آقای پرورش بود، که به صورت پنهان و آشکار در منازل و… برقرار بود و سخنرانی تاثیرگزار ایشان در میدان امام.

البته در این مدت بنده به دلیل فراری بودن از اصفهان و حضور در جاهای دیگر و دستگیری توسط ساواک، کمتر در اصفهان همراه ایشان بودم.

بعد از انقلاب ایشان در اصفهان در کمیته دفاع شهری و سپاه پاسداران مسئول بودند. در هر دو مورد پس از ایشان بنده مسئول شدم.

سپس ایشان در شورای عالی دفاع نماینده حضرت امام(ره) بودند،و در مسئولیت‌های مختلف در عرصه‌های حساس اوایل انقلاب حضور موثر داشتند.

 

سفرهای پربرکت و پرخاطره

در سفر چین

در سفر چین همراه مقام معظم رهبری [امام شهید] البته در دوران ریاست جمهوری ایشان هر دو حضور داشتیم. آن سفر پر خیر و برکتی بود. در آنجا پیرامون مسائل مختلف آقای پرورش مشورت‌های خوبی به حضرت آقا می‌دادند و ایشان همراه معظم له بودند.

در سفر بنگلادش

سفری دیگر هم به بنگلادش رفتیم. این سفر از طرف دفتر تبلیغات اسلامی که در آن زمان حضرت آیت‌الله احمد جنتی مسئول آن بودند انجام شد. در آنجا جلسات متعدد با علما و وزرای حکومتی داشتیم. هدف این سفر ترویج و تبیین اهداف انقلاب و معرفی حضرت امام (ره) بود. در مسجد داکا بنگلادش ایشان صحبت کردند. بعد از آن سخنرانی مردم از ما عکس حضرت امام (ره) را می‌خواستند.

در بنگلادش برای صرف ناهار ما را به رستوران مسلمان‌ها بردند. پذیرایی آن‌ها با آداب و رسوم خاصی بود. روی قوری، پارچ آب و… جهت رعایت مسائل بهداشتی سرپوش وجود داشت. بنده یکی از سرپوش‌ها را روی سرم گذاشتم و آقای پرورش عمامه بنده را روی سر گذاشتند.

کمیته مشورتی

زمان نخست‌وزیری شهید رجایی بود. آقای رجایی کمیته مشورتی، متشکل از مرحوم پرورش، شهید صیاد شیرازی و بنده تشکیل داده بودند. در آن کمیته در زمینه‌های مختلف بحث می‌کردیم و نتایج را به صورت مکتوب آقای پرورش به شهید رجایی منتقل می‌کردند.

هرچه آقای پرورش به دست آورد از مناجات سحر بود

وقت استجابت دعا مثل ظهر و غروب ایشان منقلب می‌شد. ابتدا چند سوره قرآن می‌خواند، مناجات امیرالمومنین (ع) می‌خواند، اشک می‌ریخت و دعا می‌کرد. یک شب قبل از اذان صبح با ماشین حرکت کردیم. ایشان در ماشین شروع به خواندن نماز شب کرد. از نماز شب و قنوت‌هایش همه افراد داخل ماشین تحت تاثیر اشک و آه و ناله ایشان قرار گرفته بودند. گو اینکه در 24 ساعت، وقت‌های معینی بود که باید این مناجات‌ها شکل می‌گرفت و در جریان خودسازی ایشان نقش عمده‌ای داشت.

هر دو معزولیم اندر یک ماشین!

وقتی آقای پرورش برای دور بعد وزارت آموزش و پرورش رای نیاوردند، بنده هم برای مجلس رای نیاورده بودم. روز آخر پیکانم را برداشتم و به وزارت رفتم و ایشان را سوار کردم. 10 صبح بود که از تهران بیرون آمدیم.

حدود ظهر به قم رسیدیم و برای ناهار به یک کبابی در چهارمردان رفتیم. آقای پرورش یک زیرشلواری پوشیده بودند و یک عبا روی دوششان بود. من هم لباس روحانیت نپوشیده بودم. سفارش غذا دادیم؛ طبقه بالای کبابی رفتیم. صحنه‌ی شیرینی اتفاق افتاد. شاگرد کبابی هر دو ما را شناخت و با لهجه قمی بلند گفت: اوستا آن بالا را نگاه کن. وزیر و وکیل را ببین. بعد از ناهار به سمت اصفهان راه افتادیم. حوالی سلفچگان رودخانه‌ای بود. آقای پرورش گفتند: برویم تنی به آب بزنیم؟ در گرمای تابستان آب تنی چسبید. من زودتر از آب بالا آمدم. دقایقی بعد آقای پرورش که از آب بالا آمدند، بدنشان پر از پشکل گوسفندان شده بود. ظاهرا بالاتر از آنجا گله‌ای گوسفند به آب زده بودند. خیلی خندیدیم. خلاصه بدنشان را به هر زحمتی بود شستند و راه افتادیم. در راه با هم شعر می‌گفتیم. ایشان خیلی اهل شعر بودند. یادم هست یک مصرع شعر اینچنین بود “هر دو معزولیم اندر یک ماشین”.

حدود 15 سال با یاور صدیق انقلاب همسایه بودم

یک شب در منزل بودیم. ساعت 8 یا 9 شب صدای درب خانه به صدا درآمد. آقای محسن قرائتی بود. به من گفت منزل شما جادارد، مهمان می‌پذیرید؟ گفتم: قدم مهمان روی چشم. بعد آقای پرورش از پشت ماشین آمدند. سلام و علیک کردیم. آقای پرورش و خانواده ایشان مضطرب بودند. تشریف آوردند داخل و از همان روز با هم همسایه شدیم. حدود 15 سال.

ساختمان دو طبقه داشت. طبقه بالا ما بودیم. طبقه پایین بچه‌های محافظ بودند. بلافاصله پایین را تخلیه کردیم و اسباب و وسائل آقای پرورش را آوردیم. قضیه از این قرار بود که موقع وزارت ایشان، خانواده‌شان در خانه‌ای در کنار ساختمان وزارت بودند. منافقین از بالای دیوار وارد شده بودند و تیراندازی کرده بودند.

همسایگی ما با ایشان خانوادگی شده بود. یک شب برای شام طیقه بالا آمده بودند. داستانی برایمان تعریف کردند. یک مَش‌اکبر بود، یک مَش‌احمد بود. با هم همسایه بودند. مشتی اکبر هرشب بو می‌کشید و هر وقت سفره مشتی احمد پهن می‌شد، سرش را زیر می‌انداخت و برای شام بالا می‌رفت. به مَش احمد می‌گفت: امان از قسمت، امان از قسمت و مشغول خوردن می‌شد. چند شبی گذشت و مشتی اکبر برای شام بالا می‌رفت و می‌گفت: امان از قسمت. یک شب مشتی اکبر سر سفره مشغول خوردن بود. سرش پایین بود. مَش احمد کفگیر را برداشت، و زد به سر مَش اکبر. مشت احمد گفت: از قضا و قدر الهی هم غافل نشو.

ما گفتیم آقای پرورش این حرف‌ها به ما نمی‌چسبد.

این بزرگوار بسیار خوش مشرب، با اخلاق ، متواضع بودند. همیشه خدا برایشان مطرح بود.

خدوم واقعی به مستضعفان

یکی از ویژگی‌های بارز ایشان کمک به محرومین و مستضعفین بود. البته کمتر کسی از خدمات ایشان مطلع است. ما به علت رفاقت و همسایگی طولانی‌مدت سر و سری در این زمینه داشتیم. ایشان بودجه‌ای در اختیار داشتند، و سراغ افرادی می‌رفتند که هیچ‌کس سراغشان را نمی‌گرفت و تاکید داشتند که فردی مطلع نشود.

(باتشکر از خانم مرضیه احمدی بابت دراختیار قرار دادن تصاویر)