ساعت 9 شب صدای درب خانه به صدا درآمد. آقای قرائتی بود. به من گفت مهمان میپذیرید؟ گفتم: قدم مهمان روی چشم. بعد آقای پرورش از پشت ماشین آمدند. سلام و علیک کردیم. آقای پرورش و خانوادهشان مضطرب بودند. تشریف آوردند داخل و از همان روز با هم همسایه شدیم؛ حدود 15 سال
«عجیبترین چیز دنیا سینما بود. البته تا وقتیکه انسان به کره ماه نرفته بود. آدمها آنقدر بزرگ میشدند که نگو. حرف میزدند و ما همه را میشنیدیم.
بابا راضی نمیشد، به هیچ شکلی. حق هم داشت. محمد پسر اولشان بود. مادر که خیالش راحت بود پدر رضایت نمیدهد، خیلی با محمد بحثی نمیکرد. تا اینکه پدر آن خواب را دید. محمد از آن خواب خبری نداشت.